وِداد
دلنوشتهای هست برایِ تو که روحِ عطوفت و محبت ایرانِ عزیزمان هستی(؛
تو را میخوانم تورا...!
ای خلیجِ نامدار... ای مورخ داستانهای خرمشهر و فرات... ای که دلت مالامال از تاریخ جنایتهای ظالمان دنیاست و ایستادگی دلاورمردان زمانه!
تورا میخوانم ... که آغوش امنت را بازگشایی و بر سر مردمان عاشقت بگسترانی که شاید کمتر تیر ظلم و جنایت بر قلبشان بنشیند...دستی بکشی بر سواحل عمان عزیز و تسکینی شوی بر دلهای داغدیده مادران چشم انتظار و دختران عاشق پیشهی سربازهای جوان وطن...
آه ای خلیج...
ای تویی که دریای بیکرانت اشک به خون نشستهی دیدگانش را در بطن قلبش محفوظ میکند..
کجا پنهان میکنی خاطرات ناب و خونهای آزاده را؟...
ای کاش مرواریدهای مظلومیت و آزادگی را به رخ چشمان خاک فروشان و وطن فروشان بکشی تا بیاد آورند...چه خونِ دلها خوردی....
بیاد بیاورند چقدر تلاش کردی آرام بمانی...
بیاد بیاورند که چطور ظلمت دیدگان ستمکاران, محبت ها و صبرهایت را ندید و باز، خراش افکند قلب نازنینت را...
ای خلیج نامدار من...
کجا بودند ببینند که تجاوز پشت تجاوز در حریم امن وطن، به اسم قراردادهای خوش سیما و بد سیرت، چطور خون به جگر کرد مردم را...
آخر کجای دنیا دخترک قد کشیده و طلایِ سیاه نامدار را ارزانی نگاههای حریص کفتارهای تیز دندان میکنند؟
به راستی خلیج عزیزم چطور تاب آوردی و مصالحه پشت مصالحه که شاید روزی نیرنگ ها و زیاده خواهیهایشان پایان یابد و پایان نیافت...
کسی نبود بگوید که های نادانها!
مگر شیطان از طمع سیر میشود؟
حال کجا بودند آن روز، اینهایی که تو را بابت ایستادگی و برقراریات مواخذه میکنند ؟
چرا سکوت کردهای خلیج؟ بکوب بر دهان هایشان که اینها مردمان خاک تو را دست کم گرفته اند!
که اینها ایستادگی های خوزستان ،مکران و خاکِ صبورش را از یاد بردهاند...
چیزی بگو خلیج خاک خونین من! حرفی بزن!
من داغدار مردمانم شدهام... آه که این پیراهن عزای غم مظلومیت مدتهاست از تن من درنیامده... که نفرین خدا بر طمع کاران و ستمکاران عالم...
آه خلیج من... سخت است روزگار و من و تو داغدار،
اما..
آزادگی است که با مقاومتهای ما برجای میماند!
و خدا با ماست. نه؟
وِداد
به رقیه میگم از جاموندن.... آخه جاموندن و درکش کرده💔
_برایِدلهایِجامانده_
واژهی جاماندن واژهی غریبی است. غربتی که از امیدی فرو ریخته سخن میگوید. پشت هر جاماندهام، یک دنیا آرزو و خیال نهفته، که همهاشان در لحظهای نابود و به رویاهای تحقق نیافته پیوستهاند. خیلی فرق میکند کسی بگوید نرفتم. یا بگوید جاماندهام. جاماندن از امیدی قطعی حرف میزند. گویی به زبان میآورد که میخواسته برود... خودش را به آب و آسمان و زمین کوبیده... همه چیزرا واسطه کرده تا برود... حتی در خیالش کولهاش را هم چیده... مسیر را تصور کرده... لبخندهای خبر رفتن را ... لحظهی دیدار را هم
و ناگهان....
این (و ناگهانها) حالت عجیبی دارند. حالتی سردرگم میان خواب و بیداری. یقینی که نابود نمیشود اما باید بشود... انتظاری که پایان نمییابد ولی باید بیاید... بغضی که نمیشکند اما باید بشکند ...
فرقی هم نمیکند خودت باور داشته باشی باید بمانی یا نه! فرق ندارد که حتی وظیفهخودت بدانی که بمانی. دردش کمر میشکند و تو میمانی و بغضی که تمام وجودت را در بی میگیرد و دست بر گلویت میفشارد که:
بازهم...
اینجاست که دست به دامن قرار زینبی میشوی... دلت را کنج خرابهای به سهسالهای دخیل میبندی و اینبار با چشمانی پر اشک. دلی را مینگری که آرام میگیرد و آهسته زمزمه میکند:
الهی! رضاً برضاک(:💔