دلم برای مربی باشگاهم تنگ شده
دلم برای مربی رقصم تنگ شده
دلم برای خوابگاه و هم اتاقیم تنگ شده
دلم برای دانشگاه و کتابخونه تنگ شده
دلم برای بلوار استقلال و نون بربری عصرونه تنگ شده
دلم برای شیطنتای ریز دانشکده امون تنگ شده
دلم برای دوییدنای آخر شب تنگ شده
دلم برای آشپزی های دونفره خوابگاهی تنگ شده
دلم برای پاسور زدنای دوستانه تنگ شده
دلم برای رفقای کتابخونه تنگ شده
دلم برای دیسیپلین زندگی دانشجویی تنگ شده
کاش این ۳۰ روز خیلی سریع تمام بشه و
من برگردم به روتینم🫷🙂↕️🫸
دیگه از وقتی اینکه ؛
جناب آقای صدر خروس گرفتن
صبح ها زود "بانامیش میکنه
و من بی خواب میشم
تصمیم گرفتم به زندگی روستایی تن بدم و بلو لایت موبایل شبا کنار بزارم و ۱۰ خواب باشم بلکه صبحا با چشای گود افتاده از خواب پا نشم،
آره
زندگی قشنگه😇
وِص🌱ال
می نویسم برای" او
محبوبِ من؛
برنامه مان برای پاییز
شاخه گل و خرمالو های گیس دار از طرف تو
چایی دارچین و کروسان هم از طرف من😔🤌
امروز ؛
تو راهِ خرید "هشترخان محلی بودیم
حالا فکرشو بکن تو نیسان
با سه تا سرنشین 🤓
همه ساکت بودیم
یهو آقای صدر به داداش گفت
حاج اوغلی به مسیر اعتماد کن ولی به هم مسیر نه،
آقاااا ما یهوو پرت شدیممممم
چرا این و گفت
ولی عجب حرفی زد
گاد بلس🙌🏿
وِص🌱ال
امروز ؛ تو راهِ خرید "هشترخان محلی بودیم حالا فکرشو بکن تو نیسان با سه تا سرنشین 🤓 همه ساکت بودیم
دوستان "هشترخان😂
به این میگم!!!!
پرسیده بودین...