7.75M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹پیشنهاد دانلود👌👌
•┈┈••✾•🌱🌹🌱•✾••┈┈•
@velayaattashahadat
•┈┈••✾•🌱🌹🌱•✾••┈┈•
°|💚🌿|°
شرط موفقيت شما، ايمان به خدا و تبعيت از مقام رهبري و روحانيت در خط امام است؛🌱 . . .
و دقت شما در اين باشد که همه وقت خدا را شاهد و ناظر بدانيد و از حضور خداي عزوجل در همه مواقع غفلت نورزيد.👌🏼
-شهیدغلامرضاشریفی پناه:)...♥️!'
•┈┈••✾•🌱🌹🌱•✾••┈┈•
@velayaattashahadat
•┈┈••✾•🌱🌹🌱•✾••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✨داستان تحولی باعنایت شهدا و سفرراهیان نور✨
🔰نشر حداکثری با شما
•┈┈••✾•🌱🌹🌱•✾••┈┈•
@velayaattashahadat
•┈┈••✾•🌱🌹🌱•✾••┈┈•
ای شهید چہ ڪࢪدے ڪہ طۅماࢪشهادتټ بہ دسٺ حضࢪٺ
زهࢪا سلاݦ اللہ امضاءشـد.
در جۅاࢪ ابا عبداللہ ماࢪاهم یادڪن.
#سالروزشهادت
#یادش_باصلوات🌹
•┈┈••✾•🌱🌹🌱•✾••┈┈•
@velayaattashahadat
•┈┈••✾•🌱🌹🌱•✾••┈┈•
رمــــان
"پایان یک عــــشـــــق💕"
#قسمتهشتم
از زبـــــان مهدیار(آقایفرخی):
_علی..!
_داداش برو ببین این اتوبوس مشکلی نداره؟!
_خدانکرده نمونیم وسط جاده..
علی:
-نوکر بابات غلام سیاه
_اذیت نکن برو ببین
-هـــــی پسر..!
-با من درست حرف بزن،
کاری نکن همینجا داد بزنم که دیشب چه بلایی سرت اومده تو گلزار
_اصلا تقصیر منه که همه چیم رو به تو میگم..
_آخه به تو هم میگن رفیق؟!
-شوخی کردم بابا..
-دارم میرم
علی رفت و منم مشغول حضوریزدن بودم
که یهو یه خانم جلوم قرار گرفت..
مثل همیشه چشمَم رو به زمین دوختم..
آخه با این چشمها قراره برای اهل بیت گریه کنم..
مگه این خانم نبود چرا پوتین پوشیده؟!
فکر کنم پسره..
اومدم سرم رو بگیرم بالا دیدم نـــــه چادر داره..
این چه مسخره بازیه..!
فکر کنم پسرها دوباره میخوان اذیتم کنن..
سرم رو گرفتم بالا؛
این که خــــانم کیامرزیه..
با یادآوریِ اتفاق دیشب سرم رو گرفتم پایین..
جواب سلامش رو دادم..
_کاری هست؟!
خانم کیامرزی:
-خیر،
فقط خواستم حضوری من و فاطمه صفایی رو بزنید..
_بله چشم..
-فقط اینکه شما با اتوبوس نمیرید..؟!
با ماشین شخصی یکی از برادرها میرسونَتِتون؛
آخه اتوبوس پسره درست نیست..
-بله،هر طور صلاح میدونید
-فعلا خدافظ..
"خدایا؛
این چرا تیپش اینجوری بود..!!
کلا متفاوته دختره..
تو لحن صحبتش هیچ جوره عشوه نیست..
استغفرالله....
چقدر جدیداََ هیز شدی مهدیار..
اصلا به توچه.."
نویسنده: #هـدیـهیخـدا
•┈┈••✾•🌱🌹🌱•✾••┈┈•
@velayaattashahadat
•┈┈••✾•🌱🌹🌱•✾••┈┈•
#بـسـمربِّالـمـهـدےعـج
رمــــان
"پایان یک عــــشـــــق💕"
#قسمتنهم
از زبــــــان هدیه:
با ماشین آقای قربانی رفتیم یکی از مناطق محروم..
"واای خدا..
چقدر اختلاف طبقاتی..!
هیچی نیست اینجا..!
نه خونه درست و دَرمانی،نه بهداشت خوبی،
مردم چقدر فقیرن..
خدایا نمیخوای بزاری آقاامامزمان(عج) بیاد؟!
به جون خودم قسم فقط با اومدن آقا درست میشه..
#یهصلواتنذرظهورشبفرست💕
رفتیم تو یه مدرسه اِقامت کردیم،
یکی از کلاسهای مدرسه شد آشپزخونه..
مهدیار گفت؛
بچهها دلشون شُعله زرد میخواد،
اگه میشه شُعله زرد درست کنید...
قرار شد بره شکر بگیره و شُعله زرد درست کنیم،
من و فاطمه هم کمکم شروع به پختش کردیم..
فاطمه:
-یه شُعله زرد درست کنیم،
بفهمن چه آشپزهایی هستیم
من:
_انگشتهاشونم بخورن
یه ذره که گذشت فاطمه گف:
- برو شکرها رو بیار تا بریزیم توش..
کنار در آشپزخونه یه پلاستیک شکر بود که
برداشتم و همه رو ریختیم تو قابلمه..
کارهای آشپزی که تموم شد
یه ذره از شعله زرد رو گذاشتم تو قابلمه کوچیک برا خودمون،بقیَّشم دادم برادرها..
برگشتنی چشمم خورد به یه پلاستیک سفید..
یعنی چی توش بود؟!
یه ذره مَزهمَزه کردم دیدم شکره..
پس اون که ما ریختیم تو غذا چی بوده؟!
رفتم سمت شعله زرد خودمون و یهذره ازش خوردم...
"وااااااااای شوووووره
یــــــــــــــا بــــــــابالحـــوائج
_فـــــــاطمه..!!
_اون که ریختیم تو غذا شکر نبوده،نمک بوده..
فاطمه:
واای هدیه!!
-این رو اصلا نمیشه خورد که چیکار کنیم؟!
سریع دویدم سر سفره برادرها
داشتن شعله زرد رو میکشیدن تو بشقابها..
قابلمه رو سریع کشیدم سمت خودمـ...
یه نگاه به جمع کردم ببینم کیا خوردن؟!
"وااااااای مهدیار با رفیقش علی دارن میخورن
دهنشون پره،
از شوریِ غذا نمیتونن قورت بدن
همینجوری نگه داشتن تو دهنشون..
وای آبرووووم"
نویسنده: #هـدیـهیخـدا
#بـسـمربِّالـمـهـدےعـج
•┈┈••✾•🌱🌹🌱•✾••┈┈•
@velayaattashahadat
•┈┈••✾•🌱🌹🌱•✾••┈┈•
#باآسمانی_ها
هـــــم خودشان خاڪے بودند
وهم لباس هـــــایشان...
ڪافے بـــــود بـــــاران ببارد
تا عطـــــرشان در ســـــنگرها بپیچد
روایتـــــ_عشق
سلام
صبحتون شهدایی🌷
•┈┈••✾•🌱🌹🌱•✾••┈┈•
@velayaattashahadat
•┈┈••✾•🌱🌹🌱•✾••┈┈•
•|🌿🙂|•
می گویند تقوا از تخصص لازم تر است، آنرا می پذیرم؛...🌿!'
- اما می گویم: آنکس که تخصص ندارد و کاری را می پذیرد، بی تقواست!...👌🏼'-
•┈┈••✾•🌱🌹🌱•✾••┈┈•
@velayaattashahadat
•┈┈••✾•🌱🌹🌱•✾••┈┈•
رمــــان
"پایان یک عــــشـــــق💕"
#قسمتدهم
از زبان مهدیار:
"این شعله زرده همش نمک بود..!
یه قاشقی که گذاشتم دهنم هنوز نتونستم قورت بدم..
یه نگا به علی کردم،اون هم مثل من..
خانم کیامرزی داره نگام میکنه؛
میتونم تو نگاش شرمندگی رو بخونم..
نباید بزارم آبروش بره..
آبروی مؤمن از کعبه واجبتره..
اون یه قاشق رو به زوور قورت میدم و پا میشم تا هنوز کسی نخورده..
با یه حرکت دیگ رو برمیدارم میبرم بیرون که صدای آقای قربانی بلند میشه:
-هی پسر..!
-چیکار میکنی..؟!
_الان میام حاجآقا
علی رو صدا میکنم تو آشپزخونه:
_علی!!
_جون خودت برو چندتا مرغ بگیر،
سریع کباب کنیم تا بدتر از این نشده..
علی بدون هیچ حرفی رفت..
خانم کیامرزی که فکر کنم اسمش هدیه بود
اومد جلو،با صدایی که کمی بغض داشت؛
بغض؟!مگه اینم بغض حالیش میشه؟!
هدیه:
-ببخشید بخدا..
-فکر کردم اون نمکها شکر هست...
_نمیخواد دربارش فکر کنین؛
فقط دیگه تکرار نشه..
_یه مزه نباید بکنید ببینید چیه؟!
-آخه تقصیر شما هم بود..
-نمک و شکر رو میزارن کنار هم؟!
"یاخدا..
انداخت گردن من..!!
این دیگه چه دختریه..!!"
_لابد روزه بودین که یه ذره مزه نمیکنین؟!
-ما به آشپزی خودمون مطمئنیم شما نمک و شکر رو باهم خریدید..
تا اومدم جواب بدم علی اومد:
-یکی از همسایهها مرغداری داشت؛
آماده و خورد شده،دیگه سریع خریدم..
_خدا خیرت بده،
_خانم کیامرزی اگه زحمتی نیست آبلیمو و پیاز بیارید بریزیم روش...
بدون هیچ حرفی رفت..
مرغها رو شستم،
هدیه هم آبلیمو و پیاز آورد..
یه ذره از آبلیمو رو مَزه کردم
هدیه:
-چرا مزه میکنید؟!
_میترسم به جای آبلیمو یه چیز دیگه آورده باشین اونوقت دیگه نمیشه جمع کرد
-بازم میگم تقصیر شما بود..
"دوست داشتم سرم رو بزنم به دیوار،
راست راست انداخت گردن من..
خانم صفایی اومد و نزاشت دیگه حرفی بزنم..
خدایا..!!
این دختره دیگه کیه..!!
نویسنده: #هـدیـهیخـدا
•┈┈••✾•🌱🌹🌱•✾••┈┈•
@velayaattashahadat
•┈┈••✾•🌱🌹🌱•✾••┈┈•
رمــــان
"پایان یک عــــشـــــق💕"
#قسمتدهم
از زبان مهدیار:
"این شعله زرده همش نمک بود..!
یه قاشقی که گذاشتم دهنم هنوز نتونستم قورت بدم..
یه نگا به علی کردم،اون هم مثل من..
خانم کیامرزی داره نگام میکنه؛
میتونم تو نگاش شرمندگی رو بخونم..
نباید بزارم آبروش بره..
آبروی مؤمن از کعبه واجبتره..
اون یه قاشق رو به زوور قورت میدم و پا میشم تا هنوز کسی نخورده..
با یه حرکت دیگ رو برمیدارم میبرم بیرون که صدای آقای قربانی بلند میشه:
-هی پسر..!
-چیکار میکنی..؟!
_الان میام حاجآقا
علی رو صدا میکنم تو آشپزخونه:
_علی!!
_جون خودت برو چندتا مرغ بگیر،
سریع کباب کنیم تا بدتر از این نشده..
علی بدون هیچ حرفی رفت..
خانم کیامرزی که فکر کنم اسمش هدیه بود
اومد جلو،با صدایی که کمی بغض داشت؛
بغض؟!مگه اینم بغض حالیش میشه؟!
هدیه:
-ببخشید بخدا..
-فکر کردم اون نمکها شکر هست...
_نمیخواد دربارش فکر کنین؛
فقط دیگه تکرار نشه..
_یه مزه نباید بکنید ببینید چیه؟!
-آخه تقصیر شما هم بود..
-نمک و شکر رو میزارن کنار هم؟!
"یاخدا..
انداخت گردن من..!!
این دیگه چه دختریه..!!"
_لابد روزه بودین که یه ذره مزه نمیکنین؟!
-ما به آشپزی خودمون مطمئنیم شما نمک و شکر رو باهم خریدید..
تا اومدم جواب بدم علی اومد:
-یکی از همسایهها مرغداری داشت؛
آماده و خورد شده،دیگه سریع خریدم..
_خدا خیرت بده،
_خانم کیامرزی اگه زحمتی نیست آبلیمو و پیاز بیارید بریزیم روش...
بدون هیچ حرفی رفت..
مرغها رو شستم،
هدیه هم آبلیمو و پیاز آورد..
یه ذره از آبلیمو رو مَزه کردم
هدیه:
-چرا مزه میکنید؟!
_میترسم به جای آبلیمو یه چیز دیگه آورده باشین اونوقت دیگه نمیشه جمع کرد
-بازم میگم تقصیر شما بود..
"دوست داشتم سرم رو بزنم به دیوار،
راست راست انداخت گردن من..
خانم صفایی اومد و نزاشت دیگه حرفی بزنم..
خدایا..!!
این دختره دیگه کیه..!!
نویسنده: #هـدیـهیخـدا
•┈┈••✾•🌱🌹🌱•✾••┈┈•
@velayaattashahadat
•┈┈••✾•🌱🌹🌱•✾••┈┈•