رمــــان
"پایان یک عــــشـــــق💕"
#قسمتهشتم
از زبـــــان مهدیار(آقایفرخی):
_علی..!
_داداش برو ببین این اتوبوس مشکلی نداره؟!
_خدانکرده نمونیم وسط جاده..
علی:
-نوکر بابات غلام سیاه
_اذیت نکن برو ببین
-هـــــی پسر..!
-با من درست حرف بزن،
کاری نکن همینجا داد بزنم که دیشب چه بلایی سرت اومده تو گلزار
_اصلا تقصیر منه که همه چیم رو به تو میگم..
_آخه به تو هم میگن رفیق؟!
-شوخی کردم بابا..
-دارم میرم
علی رفت و منم مشغول حضوریزدن بودم
که یهو یه خانم جلوم قرار گرفت..
مثل همیشه چشمَم رو به زمین دوختم..
آخه با این چشمها قراره برای اهل بیت گریه کنم..
مگه این خانم نبود چرا پوتین پوشیده؟!
فکر کنم پسره..
اومدم سرم رو بگیرم بالا دیدم نـــــه چادر داره..
این چه مسخره بازیه..!
فکر کنم پسرها دوباره میخوان اذیتم کنن..
سرم رو گرفتم بالا؛
این که خــــانم کیامرزیه..
با یادآوریِ اتفاق دیشب سرم رو گرفتم پایین..
جواب سلامش رو دادم..
_کاری هست؟!
خانم کیامرزی:
-خیر،
فقط خواستم حضوری من و فاطمه صفایی رو بزنید..
_بله چشم..
-فقط اینکه شما با اتوبوس نمیرید..؟!
با ماشین شخصی یکی از برادرها میرسونَتِتون؛
آخه اتوبوس پسره درست نیست..
-بله،هر طور صلاح میدونید
-فعلا خدافظ..
"خدایا؛
این چرا تیپش اینجوری بود..!!
کلا متفاوته دختره..
تو لحن صحبتش هیچ جوره عشوه نیست..
استغفرالله....
چقدر جدیداََ هیز شدی مهدیار..
اصلا به توچه.."
نویسنده: #هـدیـهیخـدا
•┈┈••✾•🌱🌹🌱•✾••┈┈•
@velayaattashahadat
•┈┈••✾•🌱🌹🌱•✾••┈┈•