دیگر برای تو نمینویسم . برای تو نمیخوانم. اگر قدم به قدم ، لحظه به لحظه ی با تو بودن را به من بازگردانند؛ باز به تو برنمیگردم. با اینکه مانند صبح بارانی، نوشیدن چای داغ، بوییدن گل های رز دسته دسته، رقصیدن زیر نور ماه و تاب خوردن در دشت پهناور روی شاخه ی درخت تو را دوست دارم ولی نمیخواهم دیگر بدانمت. مثل شعر بخوانمت یا که شعر برایت بسرایم. تورا داستان در آورم و نقلش را در کوچه پس کوچه های شهر عشق داد بزنم. مرا ناامید از خواستنت کردی. مثل قطره ی اشک از سر ناراحتی از چشمانم افتادی و قطره ی اشک چه مثال خوبی برای توست! زیبا و از نیازمندی ها اما زودگذر. بعد تو دیگر شخصی در خانه ام را نمیزند. اگر بزند جوابش نمیدهم چون در خانه ام اسمت را نوشته ام . خیانت است اگر بعد تو به کس دیگر دل دهم اما بعضی اوقات با خود میگویم اصلا چرا وفادار باشم به حادثه ی تلخ زندگی؟