𝗂 𝗐𝗈𝗎𝗅𝖽 𝗋𝖺𝗍𝗁𝖾𝗋 𝗌𝗉𝖾𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖾 𝗐𝗁𝗈𝗅𝖾 𝖽𝖺𝗒 𝗍𝖺𝗄𝗂𝗇𝗀 𝖼𝖺𝗋𝖾 𝗈𝖿 𝗆𝗒𝗌𝖾𝗅𝖿 𝗍𝗁𝖺𝗇 𝗇𝗈𝗍 𝖻𝖾 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗒𝗈𝗎 𝖿𝗈𝗋 𝖺 𝗌𝗂𝗇𝗀𝗅𝖾 𝗆𝗈𝗆𝖾𝗇𝗍.
پافشاریم روی خیلی چیزارو از دست دادم.
اون تلاشی که میکردم برای نگه داشتن و دفاع کردن از عقایدم و علایقم داشتم رو از دست دادم.
دیگه حال و توان دفاع کردن از هیچ چیز رو ندارم،حال و توان بحث کردن و تلاش برای حفظ خیلی چیزارو ندارم،همه چیز رو ول کردم و گذاشتم هرجوری که باید پیش بره. شاید همه چیز زندگیم از راه اشتباهش داره پیش میره،نمیدونم. حال فکر کردن و تصمیم گرفتن رو ندارم.
خیلی وقته خودم رو آزاد کردم از هر قید و بندی که برای خودم گذاشته بودم .
گلسای قبل،جوری میجنگید و دفاع میکرد از عقاید و علایقش که همه رو متعجب میکرد،اما گلسای الان شده یه پیرزن فراری از بحث و جدل،یه گوشه نشسته و درحال تماشای زندگی با روند خودشه،بدون تلاش.
I haven't seen you for a long time, I don't even want to see you, love is dead in me because I realized that my love for you was just a fantasy about myself and suddenly it all collapsed and disappeared.
I am tired, very tired. On Saturday afternoon, I poured tea into a blue glass and sat watching the emptiness. I stared at my ruined life, at my fragmented existence and the mess in my room.
My office is empty, words escape me and I escape myself, the bottom of all this escape is destruction. Maybe I should put down the glass of tea and instead of drinking it, immerse myself in it.