“𝖽𝗈 𝗒𝗈𝗎 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝖺𝗇𝗒 𝗐𝖾𝖺𝗉𝗈𝗇𝗌 𝗈𝗇 𝗒𝗈𝗎?”
“𝗒𝖾𝗌. 𝗂 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝖺 𝗅𝗈𝗇𝗀𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗁𝖺𝗍'𝗌 𝗄𝗂𝗅𝗅𝗂𝗇𝗀 𝗆𝖾.”
داشتم به این فکر میکردم که خدا چرا لا به لای این ادم های بینظیر و کامل من رو افریده ؟
من یه تیکه سنگ معلق تو آسمونم که داره برا خودش حرکت میکنه و به هیچ دردی نمیخوره حتی شهاب سنگ هم نیست بلکه فقط یه سنگه جدا شده از یه سیاره و اجرام اسمونیه !!!
وقتی خورشید هست دیگه بقیه ی ستاره ها و تیکه سنگ ها به چه دردی میخورن؟
من فقط میخواستم که منم یه خورشید باشم یه ماه، اما هیچوقت به اون اندازه درخشان نبودم،هیچوقت.
مشکل این بود که من همیشه صرفا دوستدار بودم، دوستدار بازیگری، نه خود بازیگر، دوستدار نوازندگی، نه خود نوازنده، دوستدار اینکه با ادم هایی دوست بشم، نه کسی که با اونا دوست شده.
یک نیرویی در من نیست، و بابت نبودنش میتونم خودم رو از بین ببرم، دوست ندارم صرفا یک دوستدار باشم، من می خواستم ادم تاثیر گذاری باشم، تو خیال خودم قرار بود دنیارو تغییر بدم، قرار بود همه رو سربلند کنم، اما الان هیچ چیز نیستم، در خیالم هم در اینده هیچ چیز قرار نیست باشم یا حداقل اون ادمی که گلسای کوچولو دوست داشت باشه نمیشم.
این موضوع درآخر منو از پا در میاره، هیچوقت قرار نیست صدام به کسی برسه .
در اخر با کلی حرف نزده و کلی احساسات دیده نشده از دنیا میرم و این حس مثل این میمونه که عروسک کسی رو ازش بگیری و بندازی تو اتیش، رویاها اون گلسا کوچولو در یک لحظه تو اتیش افتاد و اون الان نمی دونه برای چی تو دنیاست وقتی نمیتونه اون چیزی بشه که میخواست؟
ایکاش این دیواری که بینمونه رو کنار میزدی ، برای یک بار هم که شده غرور مزخرفت رو کنار بزار و بیا برام بگو ، بیا بگو این چندین سال چیشد؟ کسی جای من رو گرفت؟ اصلا دلت برام تنگ شد؟ اصلا من رو بیخیال خودت چی؟ خودت خوبی؟ انقدر سوال دارم ازت و انقدر حرف و انقدر احساسات به زبون نیاورده که همشون رو نوشتم برای اینکه یه روز بالاخره بیای و من هیچ چیز رو از قلم نندازم و همه چیز رو برات تعریف کنم مو به مو.