‹شـوق وِصـٰال ❥!›
تلخیِ مردمِ این شهر، برایم غم نیست بس که شیرین شده با بردنِ نامت دهنم .. هوامو داری ؟ .
"و تویے کہ بوی ماھ میدهے درآسمان من .. "
‹شـوق وِصـٰال ❥!›
-ما بی تو خستہ ایم ...! تو بے ما چگونه ای ؟! 💔 ...:)
هرگز به کس و ناکسی ارباب نگفتیم ..
زیرا فقط این لفظ سزاوار حسین است !
‹شـوق وِصـٰال ❥!›
همین عکس حرم منو بیچارھ کرد .. :)💔
ما داغ دار بوسه وصلیم
ای ڪاش عشق سر به سر ما نمیگذاشت! .. :)
دستام خالیه.mp3
6.75M
کاری کردی ...
دیگه هیچکی به چشمای خسته ی من نمیاد آقا ..!
دوریَت دردِ من ونام تو درمان من است
تا خود صبـح صدایَـت نکنم، میمیرم :)
‹شـوق وِصـٰال ❥!›
همینجورۍ یھویۍ :)
یه خاطره کوچولو بگم براتون ؟!
البته با این که یه جورایی میخوام خلاصش کنمو و مختصر عرض کنم خدمتتون
بازم یکم طولانی میشه ها ..!
ولی بازم به خوندش می ارزه ..💔
همچی برمیگیرده به اولین روز محرم 1400 .. !
روز آشناییم با آقامحمد هادی ..
حال و هوای عجیبی داشتم ..
حوصله ام سر رفته بود و به اجبار به قفسه کتاب های قدیمی کتابخونه مون نگاهی انداختم ..!
تااینکه چشمم به کتاب "خانه ای باعطر ریحان " خورد ...
ازاونجایی که علاقم به کتاب و کتابخونی فوق العاده زیاده!
این کتاب روقبلا هم تو کتابخونه دیده بودما ولی اشتیاق چندانی برا خوندنش نداشتم ..
با بی حوصلگی تمام شروع به خوندن اولین صفحه کتاب کردم ... (:
اونقدر که جذب کتاب و شخصیت کتاب شده بودم که نفهمیدم کی نصف کتاب رو خوندم و زمان به کل ازدستم در رفته بود .../:
دیگه صفحات کمی مونده بود تا اتمام کتاب ...
حالم بد بود خیلی بد
.. دلیل اشک هامو که باخوندن خط به خط کتاب سرازیر میشد رو نمیفهمیدم و بغضی که اَمونم رو بریده بود ..!
اصلا نمیفهمیدم ..
دلم هوایی شده بود ..با غم و غصه اقا هادیمون دلگیر میشدم و با خوشحالیش شاد ..
ازاین لحاظ که آقاهادی دررابطه با اینکه گناه نکنه و وابسته به دنیا نشه چقدر به خودش سختی داده و منی که .. 💔