از یهویی رفتنت ناراحت نشدم، از این ناراحت شدم که یجوری رفتی که انگار از اول هم برات هیچ اهمیتی نداشتم!
من اونجایی برنده شدم که دیگه به احساساتم توجه نکردم، در عوض حواسم به این بود که لیاقتم چیه.
از اینکه احساسات مختلفی رو همزمان تجربه میکنم، خستهام. یه لحظه امیدوارم، یه لحظه ناامید، یه لحظه آروم، یه لحظه آشفته، دائم در نوسانم.
خیلی بهش فکر میکنم ولی درموردش با کسی حرف نمیزنم. و این شاید غمانگیزترین و درستترین کار باشه.
چشمها هم دروغ میگن. من برق نگاهش، وقتی نگاهم کرد رو دیدم؛ و زمان بهم ثابت کرد که دروغ بود!