آنجا یک قهوه خانه بود، اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای. چرا؟
دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟
عجله، همیشه عجله!
کدام گوری میخواستم بروم؟
«من به بهانهی رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشته ام»
- محمود دولت آبادی .
انصاف نباشد ك در این شهر ِ درندشت ؛
ضرب المثل ِ ‹ سوزنِ درکاه › تو باشی:))
🥲❤️🩹
شازده کوچولو پرسید: کی اوضاع بهتر میشه؟ روباه گفت: از وقتی بفهمی همه چیز به خودت بستگی داره!
کسی چه میداند من امروز چند بار فرو ریختم، چند بار دلتنگ شدم؛ از دیدن کسی که فقط پیراهنش شبیه تو بود.
00:00
خواب هایم بوی تنِ تو را می دهند؛
نکند دورترها نیمه شب مرا در آغوش میگیری؟ :))