امروز بیشتر از همیشه حس متعلق نداشتن به هیچ کس و هیچ چیز بهم دست داد ، چون وقتی که داشتم توی حیاط راه میرفتم .. تمام بچه ها کنار هم بودن ، یکی سرش رو شونه کس دیگه ، یکی بلند بلند میخندید و ...
وسط همه اونا با کتاب نشستم و نگاه کردم .. و مطمئنم هیچ وقت نمیتونم مثل اونا باشم چون من اندازه اونا جالب انگیز و زیبا و .. نیستم ، من حتی خودم هم نمیدونم چی ام !
ولی با اینکه هیچ وقت نمیدونم وقتی یه نفر نگرانت میشه چجوری ِ ، حس مالکیت داشتن رو خودم و ... رو تجربه نکردم حس جالبی بنظر میاد که هیچ وقت نمیتونم داشته باشمش ..