eitaa logo
رمان همسایه اخموو😈🔥😂
30 دنبال‌کننده
9 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
عضو ها بره بالاتر بیشتر میزارم
شـروع‌ رمـان‌ هیجانی و جنجالی: همسایه اخموو😈🔥😂     نـویسنده‌: خودم🥸 خــلاصه‌رمـــان: بـاران دختر 16 ساله‌ی قرتی که یه خانواده مذهبی داره و عاشق لات محلشون میشه...🩸 ◞🍷♥️ https://eitaa.com/vida_145
بچه ها شروع رمانمون نویسنده خودمم چنلمون تو روبیکا هس حتمااااا سر بزنید لینک چنل رمان همسایه اخموو😈🔥😂 @baran_26846
رمان همسایه اخموو😈🔥😂
شـروع‌ رمـان‌ هیجانی و جنجالی: همسایه اخموو😈🔥😂     نـویسنده‌: خودم🥸 خــلاصه‌رمـــان: بـاران دختر 16
😈🔥😂 صبح زود پاشدم رفیقم قرار بود امروز بیاد پیشم و کلی ذوق داشتم رفتم دوش گرفتم اومدم بیرون ک یهو چشم ب گوشی خورد افرا داشت خودشو میکشت از زنگ زدن جواب دادم _جونم با ی صدای بمی گف _ کجایییی سه ساعته دارم زنگ میزنم _ببخشید حـ... مـــو.م بودم گف _ دقیق ساعت 12:20 دیقه بیا جلو دره مدرسه داداشم ازونجا باهم بریم خونتون حله ای گفتمو رفتم امادشم و موهامو خشک کنم سشوار زدم ک یهو سشوار ت دستمحرقه خورد ت دستم بدو من داشتم جیغ میزدم اونور گذاشتم کنار و بدو بدو رفتم لباس بپوشم ی کاپشن سبز شلوار بگ مشکی ی بافت کراپ پوشیدم فقد ده دقیقه وقت داشتم ی ارایش کم رنگ کرمو بدو بدو رفتم ک سمت مدرسه مدرسه فقد چن کوچه فاصله داشت وقتی رفتم دیدم افرا داره با داداشش میاد تا دیدمش بدو بدو پریدم بغلش دلم براش یذره شده بود ی بازار بزرگ کناره خونمون بود ازونجا باهم اروم اروم قدم میزدیم ک بریم خونه رفتیم خونه افرا گرمه صحبت با مامانم بود بعده چن دقیقه ناهارو خوردیمو رفتیم ت اتاق امروز کلاس داشتم و داشتیم برا کلاسه غروب خودمونو اماده میکردم یهو زن داداشم زنگ زد ک بیاین بریم خرید منم تنهام ی نگاهی ب افرا انداختم ک گفت _عاره بریم تند تند تا موقعه کلاستم میایم ت خیابون کلی مسخره بازی در اوردیمو رفتیم خریدارو کردیمو گذاشتیم خونشون هوا سرد بود بعد بستنی گرفته بودیم میخواستبم بیایم خونه ک افرا گف بگیر اینارو من کفشامو بپوشم داشتیم میرفتیم پایین گفتم بستنی هارو بگیر هی نمیگرفت و بدو بدو رفت پایین با عصابانیت از بالا پله ها بستنی هارو پرت کردم ت پارکینگ افرا کلی فوش داد و بستنی هارو برداشت رفتیم بیرون گذاشتیمشون رو یه ماشین اروم اروم داشتیم میرفتیم خونه