شـروع رمـان هیجانی و جنجالی: همسایه اخموو😈🔥😂
نـویسنده: خودم🥸
خــلاصهرمـــان:
بـاران دختر 16 سالهی قرتی که یه خانواده مذهبی داره و عاشق لات محلشون میشه...🩸 ◞🍷♥️
https://eitaa.com/vida_145
بچه ها شروع رمانمون نویسنده خودمم چنلمون تو روبیکا هس حتمااااا سر بزنید
لینک چنل رمان همسایه اخموو😈🔥😂
@baran_26846
رمان همسایه اخموو😈🔥😂
شـروع رمـان هیجانی و جنجالی: همسایه اخموو😈🔥😂 نـویسنده: خودم🥸 خــلاصهرمـــان: بـاران دختر 16
#رمان_همسایه_اخمو😈🔥😂
#پارت_1
صبح زود پاشدم رفیقم قرار بود امروز بیاد پیشم و کلی ذوق داشتم رفتم دوش گرفتم اومدم بیرون ک یهو چشم ب گوشی خورد افرا داشت خودشو میکشت از زنگ زدن
جواب دادم
_جونم
با ی صدای بمی گف
_ کجایییی سه ساعته دارم زنگ میزنم
_ببخشید حـ... مـــو.م بودم
گف
_ دقیق ساعت 12:20 دیقه بیا جلو دره مدرسه داداشم ازونجا باهم بریم خونتون
حله ای گفتمو رفتم امادشم و موهامو خشک کنم سشوار زدم ک یهو سشوار ت دستمحرقه خورد ت دستم بدو من داشتم جیغ میزدم اونور گذاشتم کنار و بدو بدو رفتم لباس بپوشم
ی کاپشن سبز شلوار بگ مشکی ی بافت کراپ پوشیدم فقد ده دقیقه وقت داشتم ی ارایش کم رنگ کرمو بدو بدو رفتم ک سمت مدرسه
مدرسه فقد چن کوچه فاصله داشت وقتی رفتم دیدم افرا داره با داداشش میاد تا دیدمش بدو بدو پریدم بغلش دلم براش یذره شده بود
ی بازار بزرگ کناره خونمون بود ازونجا باهم اروم اروم قدم میزدیم ک بریم خونه
رفتیم خونه افرا گرمه صحبت با مامانم بود
بعده چن دقیقه ناهارو خوردیمو رفتیم ت اتاق امروز کلاس داشتم و داشتیم برا کلاسه غروب خودمونو اماده میکردم
یهو زن داداشم زنگ زد ک بیاین بریم خرید منم تنهام
ی نگاهی ب افرا انداختم ک گفت
_عاره بریم تند تند تا موقعه کلاستم میایم
ت خیابون کلی مسخره بازی در اوردیمو رفتیم خریدارو کردیمو گذاشتیم خونشون
هوا سرد بود بعد بستنی گرفته بودیم میخواستبم بیایم خونه ک افرا گف بگیر اینارو من کفشامو بپوشم
داشتیم میرفتیم پایین گفتم بستنی هارو بگیر هی نمیگرفت و بدو بدو رفت پایین
با عصابانیت از بالا پله ها بستنی هارو پرت کردم ت پارکینگ
افرا کلی فوش داد و بستنی هارو برداشت رفتیم بیرون گذاشتیمشون رو یه ماشین اروم اروم داشتیم میرفتیم خونه
رمان همسایه اخموو😈🔥😂
#رمان_همسایه_اخمو😈🔥😂 #پارت_1 صبح زود پاشدم رفیقم قرار بود امروز بیاد پیشم و کلی ذوق داشتم رفتم د
#رمان_همسایه_اخموو😈🔥😂
#پارت_2
تو راه کلی راجبه پسره همسایمون حرف زدیم
افرا:
_وااییی دیدی چجوری نگا میکرد چشاشو چجوری کرد اون کم داره هاا قشنگ معلومه
_افرا اون روت کراش زده تاحالا دختر ت صورتش نخندیده اونشب ت خندیدی چشاش عین توپ شده بود
افرابا اعتراض گف
_بااااران خیلی ازون بدم میاد اینجوری نگو
داشتم کلی مسخرش میکردم ک یهو راجبه رفیقه اون پسره گف
افرا:
ت رو مگه رو رفیقه پسره کراش نیستی امروز ک بیاد ببینمش چجوریه خیلی ازش تعریف کردی
اصن اونکه دنبالته چرا پا نمیدی؟؟
هی داشت سوال میپرسید ک یهو ا دیدم همون پسره همسایمون ک داشتیم مسخرش میکردیم داره از داخل کوچه میاد
_افراااا ببین اون پسره داره میاد بیا دعوا کنیم
_باران الان نمیشه چی بش بگیم وایسا بریم کلاس بیایم همشون جمع بشن بعد
گفتم باشه و رفتیم خونه
یذره استراحت کردیم وسیله هامو برداشتم ک بریم کلاس
کلاس نزدیک خونه بود دقیقا سره چهار راه کناره خونمون
داشتیم اروم اروم میرفتیم ک اون پسره اخمو ک داداشه اونی بود ک داشتیم مسخرش میکردیم اونور با رفیقش داشت میرفت تا مارو دید با اخمو یجوری نگا کرد اشغالارو انداختم و ب افرا ک تو کوچه بود گفتم
_بیا بریم دیه بدو
رمان همسایه اخموو😈🔥😂
#رمان_همسایه_اخموو😈🔥😂 #پارت_2 تو راه کلی راجبه پسره همسایمون حرف زدیم افرا: _وااییی دیدی چجور
رمان_همسایه_اخموو 😈🔥😂
#پارت_3
تند تند اومد سمتم گفتم
_افرا نگا اون پسر هیکلیه رو ک سبزس چهرش یجوری اخموع هیچوقت ندیدم ب دخترا تیکه بندازه همیشه نگام میکنه با اخم
افرا:
_باران این خیلی جذابه نگا ولی همش اخماش ت همه انگار مرض داره مرتیکه ایشالا ک اون پسره کراشت هم امشب بیاد
_احتمال داره بیاد بریم کلاس فعلا
رفتیم سمت کلاس رفتیم بالا درو باز کردم ک استادمو بچه هارو دیدم افرا رو معرفی کردمو رفتم حای همیشگیم سه شنبه ها ک کلاس داشتم کناره پنجره میشستم افرا هم اومد کنارم
وسیله هارو برداشتمو شروع کردم ب نفاشی کشیدین
هر سه شنبه همش دره پنجره بودم ک ببینم بچه های محل و پسرای همسایمون میان اونجا وایمیسن سره چهار راه
امروز افرا هم داشت نگهبانی میداد
منم داشتم برسی میکردم ک استاد گف
باااااراااان داری چیکار میکنی بدو ببینم نقاشیتو بکش
خندیدمو شروع کردم
افرا داشت با استادو همکلاسیام حرف میزد
اروم گفتم
_افرا برو جلو پنجره رو ببین نیومدن اونجا
رفت یهو گف
_بااران بیا بدو ببین اومدن
تند تند رفتم دیدم همشون اونجان
گف
_ کدومشون همونیه ک دنبالته
گفتم وایسا ببینم اصن هست یا ن
دیدمش ی دورسه صورتی با پافر مشکی پوشیده بود
_افراا ببین اون دورس صورتیه
_این همه تعریف کردی همین بود باران!
گفتم
_ عاره وایسا بریم بیرون باز میبینیش
استاد صدام کرد ک رفتم سراغه نقاشی ولی اصلا حسو حالشو نداشتم
داشت کلاسم تموم میشد کلی خوشگذشت
چن دقیقه مونده بود هنوز اون پسرا اون بیرون بودن
افرا گفت
_نمیشه زودتر بریم شاید برن ازونجا
گفتم
_داره تموم میشه کلاس
هنوز جن دقیقه مونده بود ب استادم گفتم کار دارمو اومدیم بیرون
دیدم یکی از رفیقاشون داره میاد رد شد از کنارمون ک بهث دیدم بقیه شونم دارن میرن فروشگاه