eitaa logo
رمان همسایه اخموو😈🔥😂
27 دنبال‌کننده
9 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
شـروع‌ رمـان‌ هیجانی و جنجالی: همسایه اخموو😈🔥😂     نـویسنده‌: خودم🥸 خــلاصه‌رمـــان: بـاران دختر 16 ساله‌ی قرتی که یه خانواده مذهبی داره و عاشق لات محلشون میشه...🩸 ◞🍷♥️ https://eitaa.com/vida_145
بچه ها شروع رمانمون نویسنده خودمم چنلمون تو روبیکا هس حتمااااا سر بزنید لینک چنل رمان همسایه اخموو😈🔥😂 @baran_26846
رمان همسایه اخموو😈🔥😂
شـروع‌ رمـان‌ هیجانی و جنجالی: همسایه اخموو😈🔥😂     نـویسنده‌: خودم🥸 خــلاصه‌رمـــان: بـاران دختر 16
😈🔥😂 صبح زود پاشدم رفیقم قرار بود امروز بیاد پیشم و کلی ذوق داشتم رفتم دوش گرفتم اومدم بیرون ک یهو چشم ب گوشی خورد افرا داشت خودشو میکشت از زنگ زدن جواب دادم _جونم با ی صدای بمی گف _ کجایییی سه ساعته دارم زنگ میزنم _ببخشید حـ... مـــو.م بودم گف _ دقیق ساعت 12:20 دیقه بیا جلو دره مدرسه داداشم ازونجا باهم بریم خونتون حله ای گفتمو رفتم امادشم و موهامو خشک کنم سشوار زدم ک یهو سشوار ت دستمحرقه خورد ت دستم بدو من داشتم جیغ میزدم اونور گذاشتم کنار و بدو بدو رفتم لباس بپوشم ی کاپشن سبز شلوار بگ مشکی ی بافت کراپ پوشیدم فقد ده دقیقه وقت داشتم ی ارایش کم رنگ کرمو بدو بدو رفتم ک سمت مدرسه مدرسه فقد چن کوچه فاصله داشت وقتی رفتم دیدم افرا داره با داداشش میاد تا دیدمش بدو بدو پریدم بغلش دلم براش یذره شده بود ی بازار بزرگ کناره خونمون بود ازونجا باهم اروم اروم قدم میزدیم ک بریم خونه رفتیم خونه افرا گرمه صحبت با مامانم بود بعده چن دقیقه ناهارو خوردیمو رفتیم ت اتاق امروز کلاس داشتم و داشتیم برا کلاسه غروب خودمونو اماده میکردم یهو زن داداشم زنگ زد ک بیاین بریم خرید منم تنهام ی نگاهی ب افرا انداختم ک گفت _عاره بریم تند تند تا موقعه کلاستم میایم ت خیابون کلی مسخره بازی در اوردیمو رفتیم خریدارو کردیمو گذاشتیم خونشون هوا سرد بود بعد بستنی گرفته بودیم میخواستبم بیایم خونه ک افرا گف بگیر اینارو من کفشامو بپوشم داشتیم میرفتیم پایین گفتم بستنی هارو بگیر هی نمیگرفت و بدو بدو رفت پایین با عصابانیت از بالا پله ها بستنی هارو پرت کردم ت پارکینگ افرا کلی فوش داد و بستنی هارو برداشت رفتیم بیرون گذاشتیمشون رو یه ماشین اروم اروم داشتیم میرفتیم خونه
رمان همسایه اخموو😈🔥😂
#رمان_همسایه_اخمو😈🔥😂 #پارت_1 صبح زود پاشدم رفیقم قرار بود امروز بیاد پیشم و کلی ذوق داشتم رفتم د
😈🔥😂 تو راه کلی راجبه پسره همسایمون حرف زدیم افرا: _وااییی دیدی چجوری نگا میکرد چشاشو چجوری کرد اون کم داره هاا قشنگ معلومه _افرا اون روت کراش زده تاحالا دختر ت صورتش نخندیده اونشب ت خندیدی چشاش عین توپ شده بود افرابا اعتراض گف _بااااران خیلی ازون بدم میاد اینجوری نگو داشتم کلی مسخرش میکردم ک یهو راجبه رفیقه اون پسره گف افرا: ت رو مگه رو رفیقه پسره کراش نیستی امروز ک بیاد ببینمش چجوریه خیلی ازش تعریف کردی اصن اونکه دنبالته چرا پا نمیدی؟؟ هی داشت سوال میپرسید ک یهو ا دیدم همون پسره همسایمون ک داشتیم مسخرش میکردیم داره از داخل کوچه میاد _افراااا ببین اون پسره داره میاد بیا دعوا کنیم _باران الان نمیشه چی بش بگیم وایسا بریم کلاس بیایم همشون جمع بشن بعد گفتم باشه و رفتیم خونه یذره استراحت کردیم وسیله هامو برداشتم ک بریم کلاس کلاس نزدیک خونه بود دقیقا سره چهار راه کناره خونمون داشتیم اروم اروم میرفتیم ک اون پسره اخمو ک داداشه اونی بود ک داشتیم مسخرش میکردیم اونور با رفیقش داشت میرفت تا مارو دید با اخمو یجوری نگا کرد اشغالارو انداختم و ب افرا ک تو کوچه بود گفتم _بیا بریم دیه بدو
رمان همسایه اخموو😈🔥😂
#رمان_همسایه_اخموو😈🔥😂 #پارت_2 تو راه کلی راجبه پسره همسایمون حرف زدیم افرا: _وااییی دیدی چجور
رمان_همسایه_اخموو 😈🔥😂 تند تند اومد سمتم گفتم _افرا نگا اون پسر هیکلیه رو ک سبزس چهرش یجوری اخموع هیچوقت ندیدم ب دخترا تیکه بندازه همیشه نگام میکنه با اخم افرا: _باران این خیلی جذابه نگا ولی همش اخماش ت همه انگار مرض داره مرتیکه ایشالا ک اون پسره کراشت هم امشب بیاد _احتمال داره بیاد بریم کلاس فعلا رفتیم سمت کلاس رفتیم بالا درو باز کردم ک استادمو بچه هارو دیدم افرا رو معرفی کردمو رفتم حای همیشگیم سه شنبه ها ک کلاس داشتم کناره پنجره میشستم افرا هم اومد کنارم وسیله هارو برداشتمو شروع کردم ب نفاشی کشیدین هر سه شنبه همش دره پنجره بودم ک ببینم بچه های محل و پسرای همسایمون میان اونجا وایمیسن سره چهار راه امروز افرا هم داشت نگهبانی میداد منم داشتم برسی میکردم ک استاد گف باااااراااان داری چیکار میکنی بدو ببینم نقاشیتو بکش خندیدمو شروع کردم افرا داشت با استادو همکلاسیام حرف میزد اروم گفتم _افرا برو جلو پنجره رو ببین نیومدن اونجا رفت یهو گف _بااران بیا بدو ببین اومدن تند تند رفتم دیدم همشون اونجان گف _ کدومشون همونیه ک دنبالته گفتم وایسا ببینم اصن هست یا ن دیدمش ی دورسه صورتی با پافر مشکی پوشیده بود _افراا ببین اون دورس صورتیه _این همه تعریف کردی همین بود باران! گفتم _ عاره وایسا بریم بیرون باز میبینیش استاد صدام کرد ک رفتم سراغه نقاشی ولی اصلا حسو حالشو نداشتم داشت کلاسم تموم میشد کلی خوشگذشت چن دقیقه مونده بود هنوز اون پسرا اون بیرون بودن افرا گفت _نمیشه زودتر بریم شاید برن ازونجا گفتم _داره تموم میشه کلاس هنوز جن دقیقه مونده بود ب استادم گفتم کار دارمو اومدیم بیرون دیدم یکی از رفیقاشون داره میاد رد شد از کنارمون ک بهث دیدم بقیه شونم دارن میرن فروشگاه