📻 | ۶۱
بینهایتیهای #استان_زنجان با یک دوره کاربردیِ کمکهای اولیه و طبّ رزم وارد میدان شدند؛
آموزشی فشرده، عملی و دقیق برای اینکه در لحظههای حساس، توانِ “نجات” همیشه آماده باشد…⛑️🔥
دوره ای که مهارت را با مسئولیت گره زد و آمادگی را معنا کرد.
#روایتفتح ✊🏻
لانچر هشت؛ بسترِ حرکت پُرشتاب و نقطهزنِ مجاهدان آخـرالزمان
ویولانچ
روایت حلما |💚| ف.ر ۲۰ ساله ایران _ تهران چهاردهمین روز جنگ
|🖊|
روز قدس است. با صدای مهیب انفجار از خواب بیدار میشوم. خواب آلود از پنجره فاصله میگیرم، همزمان صدای انفجار مهیب تری خانه را میلرزاند. صدای گریه کودک همسایه قلبم را مچاله میکند.
انگار روز قدس، دشمن را خوب ترسانده که با این حملات میخواهد مردم را از شرکت در راهپیمایی منصرف کند. اما کور خوانده! جمعیت امروز دیدنی خواهد بود.
لباس هایم را میپوشم، چفیه ام را بر میدارم و راه میافتم. در مترو گوشه ای میایستم و به مردم نگاه میکنم، هر چه ایستگاه ها جلوتر میرود، مردمِ پرچم به دست بیشتر میشوند.
به ایستگاه میدان فردوسی میرسم. پیاده میشوم و از همانجا راهپیمایی را شروع میکنم. سیل جمعیت به سمت دانشگاه تهران در حرکتاند. انگار نه انگار که این مردم، صبح امروز زیر حملات شدید بوده اند. انگار ترس در دل این مردم راه ندارد!
مردی را میبینم که بین مردم پوستر عکس رهبر انقلاب، آقا سید مجتبی را پخش میکند. یک عکس میگیرم و بالا نگه میدارم و همراه مردم شعارها را تکرار میکنم؛
«دست خدا عیان شد
خامنهای جوان شد»
به خیابان فلسطین میرسم، رو به سوی مقتل رهبر شهیدمان، سه بار تکرار میکنم «صلی الله علیک یا اباعبدالله»
با خود قرار گذاشته ام که هرگاه از این خیابان عبور کردم همین کار را کنم.
هنوز خیلی از این خیابان دور نشدهام که ناگهان...
ناگهان صدای موشکی در هوا میپیچد و بعد انفجار...
همه خیز بر میدارند و پناه میگیرند. به سرعت سر بر میگردانم، دود و غبار هوا را پر کرده است. ظاهرا کلانتری را هدف قرار داده اند!
به مردم نگاه میکنم، ندای الله اکبرشان بلند است. هیچکس فرار نکرد، محکم ایستادهاند!
با مردم همنوا میشوم؛
الله اکبر
الله اکبر
الله اکبر
بعضی سعی میکنند مردم را از محل انفجار دور کنند تا کسی آسیب نبیند. خاکی که به خاطر انفجار روی سرم نشسته میتکانم و دوباره به راه میافتم.
مردم همانند، نه کسی ترسیده نه فرار کرده! بدون ذره ای تردید به مسیر ادامه میدهند.
به دانشگاه که میرسم درها را بسته اند، انقدر جمعیت زیاد است که میگویند ظرفیت دانشگاه پر شده است. مسیری که آمده ام را بر میگردم. دوباره مقابل محل انفجار میرسم، ناگهان یکی از نیروهای انتظامی را میبینم که پرچمی خونی را به سر دست گرفته است. همزمان اعلام میشود که این انفجار یک شهید داشته است، آن هم یک خانم! سریع دوربین گوشی را باز میکنم و این صحنه را ثبت میکند. دنیا باید این صحنه ها را ببیند.
با خود مرور میکنم؛
ظاهرا در این نبرد، بانوان السابقون السابقون شدهاند.
این مردم در حال رقم زدن عجب صحنه هایی هستند!
#حلما