هدایت شده از فاطمه عارفنژاد
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است!
من چگونه خویش را صدا کنم؟
_قیصر امین پور_
شب سردیست
و من با دل سرد
به خودم می گویم
خبری نیست بخواب
باز هم خواب محبت دیدی!
_حمید مصدق-
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"روزگارم بد نیست
تکه تانی دارم
خرده هوشی
سر سوزن ذوقی
مادری دارم، بهتر از برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که در این نزدیکیست
لای این شب بوها
پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب
روی قانون گیاه..."
-سهراب سپهری-
هوشنگ ابتهاجمن نمی دانستم معنی هرگز را.mp3
زمان:
حجم:
8.7M
خانه دل تنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد ؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
آه ای واژه شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه!...
_هوشنگ ابتهاج_
هدایت شده از حرف دل+
…حبّ ذات…
بشر مادی بر اساس حب ذات فعالیت میکند و محور محاسبات دنیای غرب بر اساس حب ذات و مصالح شخصی دور میزند.
آنجا که انسانی دست به شهادت میزند و حب ذات را میشکند، کاخ محاسبات کامپیوترها و تکنولوژی غرب با همهٔ اسلحهها و طاقات در مقابل ارادهٔ یک انسان شهید فرو میریزد.
_دلگویه شهید دکتر مصطفی چمران
برگرفته از کتاب "عارفانه"
با قلم میگویم:
ای همزاد، ای همراه
ای هم سرنوشت
هردومان حیران بازی های دوران های زشت
شعرهایم را نوشتی،
دست خوش!
اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟...
_فریدون مشیری_
گزارش چند ثانیه از جهان...
پیرمردی در بارسلون روزنامه می خرد
پیرزنی در تبت به معبد می رود
در پاریس، زن میانسالی پیراهنی اتو می کند
پیشخدمت کافه ای در جاکارتا به تلویزیون نگاه می کند
دختری در فلورانس رژ لب می زند
راننده کامیونی در برلین به عکس پسر جوانی نگاه می کند
دختری در کتابخانه دانشگاه تورنتو کتابی را ورق می زند
جنگجویی در افغانستان شلیک می کند
کسی روی زمین می افتد
زندگی ترک دیگری برمی دارد
خاکی سرخ می شود
روحی سیاه می شود
یکی از جهان کم می شود
خبری به جهان اضافه می شود
پیرمردی در بارسلون به خبر روزنامه خیره می شود
زن میانسال فرانسوی با اشک به برلین و فلورانس تلفن می زند
راننده کامیون ماشین را متوقف می کند
دختر فلورانسی گریه می کند
پیشخدمت اندونزیایی سرش را تکان می دهد
شانه زمین برای همیشه کبود می شود
دختری در کانادا زیر واژه جنگ خط می کشد
پیرزن تبتی در بلندترین نقطه جهان دعا می خواند
چیزی به جهان اضافه می شود
کسی در کافه ای دور شعر می نویسد
جهان بی تفاوت به راهش ادامه می دهد...
_مصطفی مستور_
از آن روزى كه دانستم سخن چيست
همه گفتند: اين دختر چه زشت است
كدامين مرد او را مى پسندد؟
دريغا! دخترى بى سرنوشت است
چو در آيينه بينم روى خود را
در آيد از درم غم با سپاهى
مرا روز سياهى دادى اما...؛
نبخشيدى به من چشم سياهى
به هر جا پا نهم از شومى بخت...،
نگاه دلنوازى سوى من نيست
از اين دلها كه بخشيدى به مردم
يكى در حلقه ى گيسوى من نيست
مرا دل هست اما دلبرى نيست
تنم دادى ولى جانم ندادى
به من حال پريشان دادى اما
سر زلف پريشانم ندادى
به هرجا ماه رويان رخ نمودند
نبردم توشه اى جز شرمسارى
خزيدم گوشه اى سر در گريبان
به درگاه تو ناليدم به زارى
چو رخ پوشم ز بزم خوب رويان
همه گويند: او مردم گريز است
نميدانند زين درد گرانبار
فضاى سينه ى من ناله خيز است
به هر جا همگنانم حلقه بستند
نگينش دخترى ناز آفرين بود
ز شرم روى نا زيبا در آن جمع...،
سر من لحظه ها بر آستين بود
چو مادر بيندم در خلوت غم
ز راه مهربانى مى نوازد
ولى چشم غم آلودش گواهست
كه در اندوه دختر مى گدازد
به بام آفرينش جغد كورم
كه در ويرانه هم نا آشنايم
نه آهنگى مرا تا نغمه خوانم
نه روشن ديده اى تا پرگشايم
خدايا! بشكن اين آيينه ها را
كه من از ديدن آيينه سيرم
مرا روى خوشى از زندگى نيست
ولى از زنده ماندن ناگزيرم
خداوندا! خطا گفتم ببخشاى
تو بر من سينه اى بى كينه دادى
مرا همراه رويى ناخوشايند
دلى روشنتر از آيينه دادى
مرا صورت پرستان خوار دارند
ولى سيرت پرستان مى ستايند
به بزم پاكجانان چون نهم پاى
در دل را به رويم مى گشايند
ميان سيرت و صورت خدايا!
دل زيبا به از رخسار زيباست
به پاس سيرت زيبا كريما !
دلم بر زشتى صورت شكيباست
_مهدی سهیلی_