به روضه کار ندارم زمین کمی خیس است
خدا کند که کسی مادرش زمین نخورد...
مادر از پیچ کوچه تا رد شد
ایستاد و کمی مردد شد
سرد شد دست گرم و پرمهرش
آسمان تیره شد هوا بد شد
یک یهودی مست گردن گیر
همچو کوه مقابلش سد
چند گامی به عقب برگشت
ناگهان حال مادرم بد شد
دست دیوار کوچه پرتش کرد
منحرف از مسیر و مقتل شد
چادرش را سرش کشید
جنگ اگر نیست پس چرا اینها
همگی چکمه پوش آمده اند؟
یا سر جنگ اگر که با زن نیست
پس چرا با لگد به در زده اند؟
ضرب سیلی شان زبانزد شد
وسط کوچه گوشزد کردند
پیش چشمان مضطر بابا
در روی جسم مادر افتاده
از همه دلخراش تر اینکه
چادرش را…
_مصطفی صابر خراسانی_
...پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آنکه جسارت عصیان دارد، شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد!...
من هفتمین آن هشت نفرم
عرفان نظرآهاری
"همیشه چیزهایی را از بین میبری که از همه بیشتر دوستشان داری از هر دو طرف صادق است.
نابودی دوطرفه است."
باشگاه مشت زنی
چاک پالانیک
هدایت شده از حرف دل+
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی زود فاطمه جان شما رو از مولا گرفتند....😭💔
....?
خیلی زود فاطمه جان شما رو از مولا گرفتند....😭💔
دیر آمدم، دیر آمدم، در داشت می سوخت
محراب می نالید؛ منبر داشت می سوخت
جانکاه، قرآنی که زیر دست ُو پا بود...
جانکاه تر، آیات ِکوثر داشت می سوخت
ما عشق را پشت ِدر این خانه دیدیم
زهرا در آتش بود؛ حیدر داشت می سوخت!...
_حسن بیاتانی_
ارغوان! شاخه همخون جدا مانده من...
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابیست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه میبینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آنچنان نزدیک است
که چو بر میکشم از سینه نفس
نفسم را بر میگرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی میماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصهپرداز شب ظلمانیست
نفسم میگیرد
که هوا هم اینجا زندانیست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطر من
گریه میانگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد میگرید
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو میریزد
ارغوان
این چه رازیست که هر بار بهار
با عزای دل ما میآید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ میافزاید؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درهی غم میگذرند؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجرهی باز سحر غلغله میآغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخواندهی من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
_هوشنگ ابتهاج_