هدایت شده از Morenà
گفتم تو فرهادِ منی!
گفتا تو شیرینی مگر؟
گفتم خرابت میشوم!
گفتا تو آبادی مگر؟
گفتم ندادی دل به من!
گفتا تو جان دادی مگر؟
گفتم زِ کویت میروم!
گفتا تو آزادی مگر؟
گفتم فراموشم نکن!
گفتا تو در یادی مگر؟
هدایت شده از Morenà
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم،
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم.
یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا،
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم.
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم،
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم.
این کوزه ترک خورد چه جای نگرانی است؟
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم.
خاموش مکن آتش افروخته ام را،
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم.
فاضل نظری-