.
عصبانی أم
یکی بیاد پی وی یه چیزی بگه که من آروم بشم
🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀
فرمانده منو عصبانی کرده
خدا رو شکر که الان خونه نیست ، وگرنه قطعا باهاش دعوا میکردم😒😒😒
.
.
دیروز از ساعت سه صبح تا ساعت ۹ شب بدو بدو داشتم.
بدوبدو های کار و مهمونی و خرید در کنار پرویودی ، انرژی زیادی ازم گرفت.
خلاصه که یه عالمه ظرف کثیف رو هم جمع شده بود که دیگه توان شستنشونو نداشتم. فلذا خیلی شیک و مجلسی همه چیزُ رها کردم و رفتم لالا
خلاصه که تا دو ساعت پیش تو رختخواب بودم ، خواب نبودم ها ، ولی حوصله ی کار کردن هم نداشتم.
بالاخره از پتو کندم و اومدم کارگاه منفجر شده رو مرتب کنم که
که دیدم همه جا گل و بلبله
نه خبری از ظرف های کثیف بود و نه خبری از اون حجم از ریخت و پاش
🤦♀🤦♀🤦♀
واقعا واقعا واقعا عصبانی شدم.
چرا مامان من باید این کارُ بکنه آخه
😐😐😐
میدونم نیت و هدفش محبت کردن بوده ، ولی من این سبک از محبتشو دوست ندارم
ای کاش این کارُ نمی کرد
🤦♀🤦♀🤦♀
.
متاسفانه طی یک ماه گذشته این دومین باری هست که داره این کارُ می کنه
دیگه به نظرم باید واکنش نشون بدم ، وگرنه مجدد هم تکرار می کنه
و من دوست ندارم این اتفاق بیفته
به نظرم اینا همه نشونه های آخر الزمانه😁
کارا برعکس شده
به جای اینکه دخترا به داد مامانا برسن ، مامانا دارن جان فدای دخترا میشن🙄
من واقعا واقعا واقعا واقعا این کار مامانمو دوست ندارم
الان رفته خونه مادربزرگم ، شب که بیاد خیلی محترمانه باهاش دعوا میکنم 😁😁
.
.
فرمانده جانم زانوش درد میکنه و سه هفته ی پیش نصف شب این درد مامی رو راهی بیمارستان کرد.
دستاشم که حساسه و احتمال زخم شدنش زیاده
با وجود این مشکلات جسمی که خودش داره ، چرا باید یک ساعت سر پا بایسته و کاری رو انجام بده که واقعا براش بده
چرا؟
واقعا چرا؟
من که دخترشم و توان بدنی بیشتری دارم و الحمدلله چهار ستون بدنم سالمه ، به خاطر یه درد آشنا و تکراری ، بی خیال اون ریخت و پاش ها شدم و به زیبایی یه استراحت جانانه به خودم دادم
چرا مامان من یاد نمیگیره به فکر خودش باشه
این ویژگی اخلاقیش واقعا منو اذیت میکنه
.
.
وووووی
یاد یه خاطره ی دیگه افتاده
تقریبا دو سه سال پیش ، یه کلاس آموزشی شرکت کردم که به صورت لایو بود و ذخیره هم نمیشد
یعنی هر چی توی اون تایم یاد گرفتی نوش جونت ، هر چی یاد نگرفتی دیگه از دستت رفته
خلاصه که من تمام کارامو کردم و دفتر و قلم آماده کردم و پر قدرت و با انرژی نشستم پای لایو
حدودا بیست سی دقیقه از کلاس گذشته بود و داشت به جاهای خوب خوبش می رسید که
😂😂😂😂😂😂
که یه هو در کارگاهم باز شد و فرمانده جانم با یه سینی بزرگ رنگ و وارنگ وارد شد و گفت :
اومدم دو تایی با هم شام بخوریم
😂😂😂😂😂😂😂😂
نگا به خنده های الآنم نکنین ها
اون موقع از عصبانیت داشتم منفجر میشدم
😂😂😂😂
واقعا حس بدی بود
نه میتونستم بهش نه بگم و ضد حال بزنم
نه دلم میومد از اون کلاس دل بکنم
و خلاصه که ......
از درون آتیش گرفته بودم ولی اصلا به روی خودم نیاوردم
یه ایر پاد گذاشتم توی یکی از گوشهام که حرف های استاد رو بشنوم و یه گوشمم آزاد گذاشتم که حرف های فرمانده رو بشنوم.
نه از اون شام دو نفره چیزی فهمیدم و نه از اون کلاس 😁😁
از اون به بعد هر وقت کلاس آنلاین داشتم بهش اعلام میکردم که من دارم میرم سر کلاس 🙃🙃🙃🙃
.