احمد میگه که ـ
پنج ماه از هجده دی ماه و قریب به سه ماه از حمله به مدرسه ی میناب میگذره. همه ی شما پاره های تن این م
شش ماه از هجده دی ماه و قریب به چهار ماه از حمله به مدرسه ی میناب میگذره. همه ی شما پاره های تن این مملکت بودین. شب همه ی شما به خیر، امید های خفته در گور ـ
ابعاد متفاوت ما باید استقلال فکری داشته باشن مثلا من بُعد تاریک وجودم معتقده باید برم چهار راه لشکر یه مسلسل بخرم و همه رو بکشم اما بُعد سفید وجودم معتقده باید از این گلفروشی پیر زنه برای همه ی بچه های کار گل بگیرم خودم هم معتقدم باید بخوابم ـ
به وضوح وقتی محزونم حس میکنم که جایی توی سرم برف میبارد، گاها یکی دو سانت و گاها شدت برف آنقدر زیاد میشود که خانه ها و ماشین ها محو میشوند و هر چه میبینی سفیدی برف است. تو اما «فرشته بر طرف کننده ی غم » من بودی! تو خورشید بودی «راشدنا»! دیدن تو برف های توی سر من را آب میکرد. حالا اما خورشید توی سرم سالهاست که منفجر شده و ندیدن تو خودش یک بارش دائمی برف توی سرم است. هنوز توی سرم برف میبارد، آنقدری که کوه ها هم زیر برف غرق شده اند. آواره و بی جان پناه زیر بهمن کوه گیر افتاده ام، غریبم، رو به موتم و دوستت دارم.
همین ـ
کم کم داریم به اربعین نزدیک میشیم و خیلی از استان ها و شهرا باید از شهر ما بیانو بگذرن تا بتونن خودشونو به چذابه و شلمچه برسونن و بتونن برن کربلاا ، خودمونیم ها ولی خیلی سخته دم موکب ورودی شهر مثل هر سال بشینی و اتوبوس ها و ماشین شخصی هایی که میان تو شهر رو ببینی و حسرت بخوری که اصن تو ام میتونی بری کربلا ؟ ولی جدا دلمم تنگ شده بود برا این شیرازیا با لحجه باحالشون ازت بپرسن کاکو ای چای ما چی شد پس ، یا یا این کرمونیا که همیشه گرمشونه هی بیان با عجله آب بگیرن تا اتوبوسشون حرکت نکرده، بعضی ای مشدیام میان رد میشن آخر میگن پیش امام رضا دعات میکنیم برا اینا ما دلمون تنگ شده بود بعد یه سال ، آقاجونم حضرت عباسی سخته دیگه مثل هر سال ، شبا دم موکب ورودی شهر مردمو ببینی که میرن کربلا و حسرت بخوری
بیا دست مارم بگیرو بیار کربلا ما رو بخر دیگه مشتی ما نمیخوایم حسرت کربلا تو دلمون بمونه
پ.ن : پسر فاطمه شمام اگر تو مسیر بودی وقت داشتی بیا یه چایی باهم بخوریم
ممنون از توجه شما به این نکته صاحب نیکو ترین شمایل
همین ـ
نمیدانم در آن لحظه های پایانی دنبال باختن چه چیزی بودم، فقط میدانم که نمیخواستم تو را ببازم تو بزرگ ترین قمار من با دنیا بودی قماری که باختم
حالا توی کام های سیگار و شب های طولانی و احساس سر خوردگی و چیز هایی که دوستشان داشتی دنبالت میگردم گرچه میدانم قرار نیست پیدا شوی ، ببخشید که خیلی دلت شکست ، من بیشتر از توانم عاشق شده بودم
ظهرت بخیر عزیز گمشده در گرد و غبار خاطرات سالهای خیلی خیلی دور
همین ـ
این ساعت شب که میرسه رویا و واقعیت اونقدر به هم نزدیک میشن که تقریبا نمیشه تشخیصشون داد دراز کشیدم و به این فکر میکنم که شاید اگر نمیتونستم فکر کنم چقدر آدم خوشبخت تری بودم یعنی آدمیزاد (از آدم ابوالبشر گرفته تا تویی که داری این متن رو میخونی یا بهتره بگم شما ) گرفتار فکر کردنه ، چشام یکم میسوزن و وقتی چشمام رو میبندم با خودم فکر میکنم توی یه دنیای دیگه احتمالا یه آدمم اونقدری خوشبخت که حتی نمیدونه خاورمیانه کجاست. شبه ، باد داغ جنوب میاد، با موتور دوست داشتنیم توی شهر دور میزنم تنها و به افسردگی حاصل از خوشی خودم فکر میکنم چشامو که باز میکنم به نهنگ شماره ی ۸۹ فکر میکنم توی یه دنیای موازی من یه نهنگ گم شدهام که عاشق ساحل شده! ولی میترسه که تا وقتی بخواد به ساحل برسه آدما ساحل رو قرق کرده باشن آدم با دیدن زنده میشه و دل میبنده ، با فکر کردن میمیره و دل میکنه. کاش یا چشممو در بیارم یا مغزمو.
چشمات رو ببند آدم ساده. بذار قرص ها کارشون رو درست انجام بدن. امید داشته باش به آلزایمر، شاید یه روز همه ی این داستانا فراموشت شد و باز آدم شادی شدی
پس شب بخیر به چشمات قشنگ ترین نقاشی بشریت
همین ـ
زیبایی مطلقِ افق زشت رو به رویم که دلیل خنده و شادی منی، اگر بگویم تمام روز را زندگی میکنم تا با تو حرف بزنم باور میکنی؟ باور میکنی که سلول به سلول تنم تو را فریاد میزند؟ باور هم نکنی حق داری آدم ها معمولا نمی توانند اینقدر یک نفر را دوست داشته باشند
همین ـ
اشکهایم مانند شبنم ، بر بوتههای جنگلی میچکید، دلم از این همه ناملایمات، شکسته بود. حالا من، غمگینترین پسربچهی همهی دنیا بودم
همین ـ