eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.2هزار دنبال‌کننده
40.7هزار عکس
678 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
گفتی رسم و رسوم ازدواج. دوسال پیش جهاز برون دختر عموم بود. خانواده دوماد عجیب غریب بودن در حد لالیگا. 😐 بعد از جهاز بری جمع خودمونی شد البته خودمونی که چه عرض کنم مادر و خواهر دوماد هم بودن دیگه. زنعمو گفت برا شام دمپختک بپزم یا چیز دیگه ای؟ 🧐 مادر دوماد زد تو صورتشو گفت خاک عالم به سرم ما این رسمو داریم که تا وقتی عروس دوماد نیومدن تو خونه خودشون هیچکس از خانواده عروس و خانواده دوماد دمپختک نخوره🤨😳🤯 همه ی ما متعجب که اخه این چه رسمیه. بعد عروسی دختر عموم من دیگه با خواهر شوهر دختر عموم صمیمی شده بودم یه روز پرسیدم قضیه دمپختک چی بود؟ 🤔 خندید و گفت بین خودمون بمونه ولی مامانم چون دوست نداشته این رسمو از خودش در اورد😂🤣 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
💙🦋 ریحانه . . . گوشه ای از زندگی من امیدوارم درس عبرت باشه برای بقیه ! ! ! •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
مَــــــــنِ آرام💜✨
💙🦋 ریحانه . . . گوشه ای از زندگی من امیدوارم درس عبرت باشه برای بقیه ! ! ! •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•
🦋ارسالی اعضا🦋 ... سلام،اسم من ریحانه است...اول اینکه تشکر میکنم از ادمین عزیز که باحوصله به سرگذشت زندگی من گوش میدن...و اینکه امیدوارم داستان زندگی منو بخونید شاید درس عبرتی برای همه خانم ها بشه... من بعد از۳پسر بدنیا اومدم،پدرم از بچگی عاشقم بود ... هرکاری برای خوشحالی من انجام میداد... دقیقا یادمه تولد۱۹سالگیم بود..همه اقوام پدریم دعوت بودن...اونشب عموم و خانواده ش هم اومدن..خانواده عموم بسیار مذهبی و البته مهربون و زبانزد فامیل بودن..رضا پسرعموم ۸سال از من بزرگتر بود،استاد ادبیات بود و بسیار آقا و متشخص...اونشب متوجه پچ پچ زن عمو و مادرم شدم...و با حرفی که عموم زد که منو عروس خودش خطاب کرد فهمیدم قضیه از چه قراره...ولی من دختری نبودم که از مدل تیپهایی مثل رضا خوشم بیاد...اونشب برق خوشحالی رو تو چشمهای پدرومادرم میدیدم..آخه کی بهتر از رضا که آرزوی همه دخترهای فامیل بود.. فردا که موضوع رو با من مطرح کردن با مخالفت من مواجه شدند..بابام که هیچوقت مخالف من نبود و همیشه حرفهاموقبول میکرد برای اولین بار باهام مخالفت کرد و گفت باباجان بیشتر فکر کن..کی بهتر از پسرعموت که از همه لحاظ مورد تاییده...اخلاق،کار درست،شخصیت اجتماعی،خداترس و خانواده دوست...ولی اون زمان من هیچکدوم از این حرفها رو نمیشنیدم...فردا که عموم برای جواب اومد و حرفهای منو شنید نگاهی بهم انداخت و گفت:هرچند از وقتی بدنیا اومدی تو رو عروس خودم میدیدم ولی انشالله با هرکسی ازدواج کردی خوشبخت بشی... ❌❌❌ادامه دارد..... ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
خانومی که شما باشی . . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• ‍ آنچه كه زن واقعا میگه اينه: «وقتى تلويزيون تماشا میکنی احساس ميكنم توجه كاملى بهم ندارى. اگه تلويزيون و خاموش كنى و به من توجه كنى، اين كار بمن كمك میکنه تا زودتر حرفام رو بزنم و احساس بهترى داشته باشم.» اين پيام هست كه مرد میتونه بشنوه و درك کنه، همچنين اين پيام، براش «تمركز» و «علتى واسه گوش ‏دادن» بوجود میاره. مردا نمیدونن كه توجه ا‏شون، چقدر واسه زن مهم و آرامش‏ بخشه. وقتى كه زن روش فكركردن و صحبت‏ كردن مرد رو درک نمیکنه، به طور اشتباه فکر میکنه كه همسرش بهش اهميت نمیده. ترفندهاى خانوما واسه صحبت كردن، طوریکه مردا گوش بدن اگه زن در صحبت‏ كردن با مرد، خودش و محدود كنه ممكنه كه مرد بيشتر به حرفاش گوش بده اما اين كار، زن رو از ويژگیهاى زنونه‏ اش دور میکنه. موقعیکه زن به خونه میاد، اول دنبال اینه که ويژگیهای زنونه و مردونه خودش رو دوباره به حالت تعادل برسونه. بنابراين اگه بطور ناگهانى و به طور «زنونه» شروع به صحبت كنه و بدون روشن‏ كردن اهداف خود عواطفش رو بروز بده اين كار به طور اجتناب‏ ناپذيرى روابط خانوادگى خوب شون رو خراب میکنه. سرانجام، هم توى ذوق مرد میخوره هم ويژگى زنونه خودش رو كه همان نياز به صحبت هست رو از دست میده و اين دو مورد واسه شادى و رضايتمندى او مصيبت‏ باره. به منظور آسوده‏ بودن و ارتباط دوباره با شور و شوق، عشق و محبت و ويژگیهاى زنونه، بعد از يك روز كارىِ رقابتى، كارآمد، جنگجويانه و هدفمند، زن به آزادى، رخصت و حمايت در روابط خانوادگیش نياز داره تا عواطفش رو به صورت غيرهدفمند، غيرمنطقى، غيردقيق و غيرمعقول منتقل کنه. ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
چالش رسم ... من عربم اهل خوزستان بعد ما رسم داریم برای خرید طلا‌ی عروس مقداری پول از خونواده داماد تعیین کنیم بعد واسه خواستگاره خواهرم ۳۰ میلیون تومان پول خواستیم ولی خانواده داماد اعتراض کردن و یه جنگی به پا شد 😂😂بعد عموی داماد گفت ما فقط با ۹ تومن پول اومدیم و نداریم 😟آخه با ۹ تومن میخوایم چکار کنیم!؟ حتی یه گردنبند هم نمیاره تو این اوضاع گرونی😒😒اصن یه وضعی شد دعوا شد🤣🤣آخرش حرفمون رو کرسی نشست😎😏 بعد واسه مهریه هم پول میزاریم رسم سکه نداریم😕 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
💙🦋 من 5 سال پیش فهمیدم که همسرم با یه خانمی ارتباط داره... •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
مَــــــــنِ آرام💜✨
💙🦋 من 5 سال پیش فهمیدم که همسرم با یه خانمی ارتباط داره... •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
همسرم قسم خورد و گفت به کسی نگو من دیگه من با اون خانم رابطه ای برقرار نمیکنم بعد از 5 ماه یه پیام اومد به گوشی شوهرم گوشیش دست من بود نوشته بود بیا بیرون بهش گفتم کیه گفت همون خانمه است که باهاش بودم منم قاطی کردم و زنگ زدم به اون خانم گفتم تو کی هستی و یه برخورد جدی باهاش کردم خانمه هم قسم خورد و گفت دیگه باهاش رابطه نداشته باشه اما سال 99 دوباره فهمیدم شوهرم با اون خانمه رابطه داره اولش به روش نیاوردم ولی دید که فهمیدم شوهرم گفت دوستش دارم و باهاش ازواج کردم ولی دروغ میگفت و ازدواج نکرده بود بعد منو سفر شمال برد وقتی برگشتیم هی دیدم دیر میاد و میگفتم کجایی هی بهونه میاورد من 3 ماهه باردار بودم یه روز به تلفنش زنگ زدم همون خانمه برداشت و گفت من زنشم من گفتم بیا ببینمت بعد شوهرم اورد مغازش و دیدمش بعد وقتی زن رو دیدم مهریه ام رو گذاشتم اجرا اما سه روز که رفته بودم خونه مامانم هی زنگ میزدن جواب تلفن هاشونو نمی دادم تا اینکه 3 روز بعد خانواده پدر شوهرم و خواهر شوهرم اومدم دنبالم ولی من نرفتم اما دوباره اومدن و منو بردن خونه مون بعد گفت از این شهر بریم منم قبول کردم و امدیم یه شهر دیگه اما من میدونستم که دوباره ارتباط تلفنی دارن من به برادر اون خانمه زنگ زدم و گفتم خواهرت با شوهر من ارتباط داره وقتی پسرم به دنیا اومد رفتارش با من بد شد اما یه مدت ارتباطشون قطع شد ولی دوباره شروع شده میشه راهنماییم کنید واقعا نمیدونم چیکار کنم ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
😁👇 •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• اگه هیچی ندونم یه چیزیو خوب میدونم. من دوست دارم 🥰♥️ خیلیم دوست دارم، اونقدری که برام مهم نیست قراره چه مشکلاتی بیاد سراغم. اونقدر که میتونم ایندم و هدفامو با تو ببینم. برام مهم نیست چقدر بخوریم زمین. تو منو داری و من تو رو. همین کافیه تا من به دوست داشتنم ادامه بدم ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
تجربه منو گوش کن ... •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• سلام دوستان امیدوارم زندگیتون به شیرینی لب یارتون باشه😜🥰 من ۲۰سالمه و عشق جان ۲۷سالشه میخواستم بگم منم مثل هرخانوم دیگه ای ناحیه هایی از بدنم سیاه بود و واقعا درمقابل عشق جان خجالتی میکشیدم و همش با خودم فکر میکردم نکنه براش جذابیتی نداشته باشم😞😥 میشه گفت یه طورایی افسرده شده بودم اما بازم روحیمو حفظ میکردم هیچوقت خودمو کسل و بی روحیه نشون ندادم همیشه یه دختر شیطون و پرانرژی بودم اینم بگم آقایون همشون غرور دارن حالا عده ای کم و عده ای زیاد ولی اونا درست شبیه پسربچه هایی هستن ک نیاز دارن همبازی از جنس مخالف داشته باشن ک اوقاتشون شیرین بگذره پس هیچوقت تحت هیچ شرایطی با حالت افسرده و بی روح جلوی آقاییتون ظاهر نشید هیچکس از آدم کسل کننده خوشش نمیاد اینو یادتون باشه خانومای خوشگل امیدوارم ب دردتون خورده باشه زندگی خوبی رو براتون آرزو میکنم 😘 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
💙🦋 یکیو واسه با هم بودن انتخاب کنین که بعد ۵۰ سال برین اینطوری عکسای‌ عروسیتون رو بازسازی کنین . .👰🏻♥️ ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
دایی ام دیوانه بود . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• در محل حرف افتاده بود كه دايی عاشق شده است! سنم كم بود نميفهميدم چه ميگويند! از مادرم پرسيدم با كلی اخم و تخم گفت هيچی نيست! دايی ات زده به سرش! ديوانه شده! با خودم فكر كردم ای بابا بيچاره دايی ام ديوانه شد... كمی كه گذشت فهميدم دخترِ خان هم ديوانه شده! درست مثل دايی ام! همزمان باهم ديوانه شده بودند. دايی ام دير به خانه می آمد. هروقت هم می آمد حسابی بهم ريخته بود! دلم برای مادر بزرگم ميسوخت، تک پسرش ديوانه شده بود. چندماه بعد فهميديم برای دختر خان خواستگار آمده؛ تعجب كردم! اخر مگر ديوانه ها هم ازدواج ميكند...؟ شب كه دايی ام به خانه آمد از دهانم پريد و گفتم... بايد ميبوديد و ميديدید خودش را به در و ديوار ميزد! درست مثل همان كبوتری كه با پسر اصغر نانوا در حياط با تيركمان چوبی اش زديم و كبوتر طفلكی وقتی به زمين افتاد هنوز جان داشت ولی از حركاتش معلوم بود درد دارد! دايی ام انگار كه درد داشت هی به خودش ميپيچيد... با خودم گفتم ای وای ديوانه شدن هم مكافاتی دارد! بايد مواظب باشم ديوانه نشوم... خيلی طول كشيد تا بفهمم دايی ام از اين ناراحت بود كه ميخواستند دختر ديوانه خان را شوهر بدهند! با خود گفتم خب حق با دايی ام هست ميخواهند مردک را بدبخت كنند كه چه؟! شب عروسی دختر خان كه رسيد مادرم و مادربزرگم و پدرم دايی را در اتاقش زندانی كردند؛ تا نيايد و عروسی دختر ديوانه را خراب كند... دايی ام مدام خودش را به در ميكوبيد و فحش ميداد. به عروسی رفتيم دخترک ديوانه بود! برعكس همه عروسها كه ميخنديدند، اين ديوانه گريه ميكرد و تمام زحمات شمسی آرايشگر را به باد داده بود! مادرم هم ناراحت بود... فکر كنم همه دلشان برای پسرک ميسوخت! آخر از رفتارش معلوم بود ديوانه نيست و سالم است! شب كه به خانه برگشتيم مادرم با اضطراب كليد انداخت و در اتاق دايی را باز كرد... دايی كف اتاق خوابش برده بود! مادرم هراسان بالای سرش رفت... دايی رنگ صورتش شده بود گچ ديوار! مادرم جيغ ميزد و به سر و صورتش ميكوبيد. همسايه ها آمدند! قلب دايی ام ايستاده بود... آن روز بود كه فهميدم ديوانه ها قلب ضعيفی دارند! ديوانه های عاشق قلب ضعيفی دارند... ┈••✾❀🦋💙@virane💙🦋❀✾••┈
صبح که میشه خاطره هایی که دوستشون داری رو به یاد بیار💙☁️ صبح بخیر . . .