eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.2هزار دنبال‌کننده
40.8هزار عکس
679 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
ندید بدیدبازی😜👇 •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• سلام دوستان ممنون از همگی😍🙏 ۲سال پیش که داشتم ارشد میخوندم ، (یه رشته خوب) بعد از کلاسم با مامانم رفتیم بازار بزرگ، بعداز خرید داشتیم میومدیم رفتیم سوار اتوبوس های سمت میدون گلوبندک شدیم، ته اتوبوس جا بودا ولی چند تا خانوم بودن یه جوری باز باز نشسته بودن که جا ندادن مثلا، منو مامانمم تا پامونو گذاشتیم تو اتوبوس، اتوبوس راه افتاد، ما هم دستمون وسایل یهو کم مونده بود مامانم بیوفته، مامانمو گرفتمو خودمو جمع کردم، بعد به اون خانومه گفتم حداقل جا بدید، بعد بحثمون شد، بعد من گفتم تو اصلا میدونی داری با کی حرف می‌زنی؟؟؟؟؟؟😳😳😳😬😬😬  گفت نه بگو تا بدونم،🙄🙄  گفتم داری با یه دکتر حرف می‌زنی احترام صحبت کردنتو داشته باش،😎😎😐😐😐😓😓😓😓  بعد مامانم 😨😨😳😳😳  اون زنه 🤣🤣🤣🤣  من😖😖😖😖😖😖  یه لحظه عصبی شدم داشتم کل طومار درسیمو بهش میدادم.😐🤣 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
تجربه ی یکی از اعضا در زندگی مشترک •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• سلام بزرگترین اشتباه من در زندگی مشترک این بود که دائم به شوهرم گیر دادم.انقدر گیر دادم تا از دستم خسته شده. حرف که میزنم دیگه طاقت نداره بشنوه. تقصیر خودم بوده خانوما تروخدا مثل من نکنید.رشته همه امور از دستم در رفته😏 دیگه به حرف من اصلا اهمیت نمیده.حرفم حق هم باشه مهم نیست براش الان تازه فهمیدم که به مرد باید یکم آزادی داد حیف که دیر فهمیدم.حیف😢😢😢 ✅سلام.بزرگترین اشتباه من این بود که اجازه دادم دوران عقدم طولانی بشه.من دو سال عقد بودم.تو این دو سال به خاطر اینکه خواهر مجرد داشتم همش شوهرم معذب بود.خب منم نمی تونستم این وسط طرف کی رو بگیرم.خونه مادرشوهرمم دوست نداشتم زیاد برم.شوهرم سرد شده بود ازم. اصلا دوران عقد مثل برزخه.برای من که خیلی سخت بود😒😒😒 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
حرفهای🥰جونم •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• 🍀سلام من یه ایده معنوی داشتم برای خانومای گل گروهمون خیلی پیام دادم هیچ کدومونزاشتین نمیدونم اینو میزارین یا نه ولی دوس دارم که بزارین و خانوما. ان شاءالله ازش نتیجه بگیرن خانوما هرمشکلی که دارین نیت کنین تو دلتون وشروع کنیدبه گفتن صلوات برای سلامتی امام زمان(عج) 500تا صلوات بفرستين هر روز تا وقتي كه مشكلتون حل بشه من خيلي از اين صلوات نتيجه گرفتم به هرکسیم گفتم راضی بودن ان شاءالله مشکلتون حل بشه حال دلتون خوب باشه ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
خاستگاری عجیب . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• سلام ب خانوم گوگولیا درمورد خاستگاری عجیب گفته بودن منم گفتم ی خاطره بگم 😊راستش خانواده من اصن نمیزاشتن خاستگار بیاد خونه مون خودشون تحقیق میکردن اگ طرف از نظر شون خوب بود میزاشتن بیاد ک با این توصیف کلا دو نفر اومدن خونه ما یکی شوهرم قبلشم یکی اومد ک اونم ما راه ندادیم خودشون سر زده اومدن البته چن وخ قبلش زنگ زدن خونه ما ک بیایم خاستگاری من چون کنکوری بودم مامانم گف ن دخترم داره برا کنکور میخونه اگ میخاین بیاین باید صب کنین بعد کنکورش ک مادر پسره گفته بود ن ما عجله داریم مام گفتیم ب درک بهترک باز فک کنم رفته بودن دوراشونو زده بودن دختر نداده بودن بهشون باز اومدن بعد کنکورم خونه ما بدون اینکه ب ما بگن خلاصه ک پسره فوق العاده زشت بود بعد گفتن برین حرف بزنین( پسره فوق لیسانس داشت و خلی فک میکرد با کلاسه ) نشستیم ب حرف زدن پسره گف قشنگ تر از عکس تونین من زن ریزه میره دوس داشتم زن ریز خوبه تو زناشویی بهتره😳😳😳 حالا نمدونم عکس منو از کجا دیده بود(اخه منم ریز میزم ) بعد گف با چ کسایی دوس بودین من بازم 😳 گفتم نبودم با هیشکی من خلی بهت زده بودم از این سوالاش واقعا هنگ بودم نمدونستم چی بگم بعد دوباره گف کنکور دادین ؟بعد با تمسخر گف ۱۰ هزار میاری ی پوزخند مث اینم😏 رو لبش گفتم من رتبم خلی کمتر میشه از این حرفا بعدشم هرچی ک بیارم ب خودم مربوطه بعدش باز با این همه سوالایی مزخرفش ک تموم شد گف حالا منو دوس داری و من همچنان 😳 گفتم ن گف خو نظرت و میشه دربارم بگی گفتم هرچی باشه ب بزرگترا میگم گف خو من نظر خودتو میخام گفتم من نیازی نمیبینم ادامه پدا کنه حرفمون و اومدم بیرون بعدم ک رفتن گفتم من نمیخامش پسره پاک خل و چله بعد سالی ی خاستگار اومد خونه ما اونم عقل درستی نداش 😐 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
در جواب خانمی که گفتن نامزدی کردن ولی داداشش گفته من نبودم اجازه ندادم عزیزم رک و راست بهش بگو وقتی درجریان بودی چرا نیومدی چرا برام ارزش قائل نشدی تو جشن نامزدی خواهرت شرکت کنی پی خوشیت بودی الان یادت اومده که تعیین تکلیف میکنی وقتی اون دوتا داداش دیگه بودن و موافق بودن پس تو هم مستقیم تو روش وایسا جوابشو بده بگو وقتی بهت نیاز داشتم کجا بودی ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
عاشق یکی شدم ک منو نمیشناخت و ندیده بود . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• من فقط ۳ بار دیدمش از دور و شمارشو گیر آوردم عکس های پروفشو ک از خودش میزاشت نگاه میکردم اما اصلا بهش پیام ندادم ...وای خدا چ روزهای بدی بود ی ثانیه نبود ک بهش فک نکنم عکساشو می‌آوردم بوس میکردم ...تا اینک فهمیدم عقد کننده رفته بود ی دختره رو گرفته بود همسن خودم ..دنیا ب سرم خراب شد 💔💔اما اونو فراموش کردم تا اینک باز فهمیدم برادر ۲۰ ساله داره و خیلی خوشگله دوست داداشم میشدن هردو و شماره اینو گرفتم بازم پروفاشو نگاه میکردم فقط خودمو کنارش تصور می‌کنم الانم هنوز عاشقشم اما اون ک منو نمیشناسه چ فایده الکی ذهنمو درگیر کنم دارم فراموشش میکنم ...بعد من نمیدونم چرا هرکی رو ک ببینم عاشقش میشم یعنی هرکی هااا الانم دوباره عاشق پسر همسایه مون شدم ک چن روز پیش با ی دختره دست ب دست از جلوم رد شدن رفتن 💔💔💔دگ تصمیم گرفتم عاشق نشم چون میدونم ک بهشون نمیرسم ...عزیزم توهم حتما فراموشش کن خیلییی سخته ها خودم دردشو کشیدم میدونم اما فراموش کن من چقدر واسشون گریه کردم کلا حال نداشتم ک از جام بلند شم اما اونا همشون ازدواج کردن الانم خوشبختن ...فقط فراموشش کن ول کن مثلا تو ذهنت اینطوری تصور کن ک با خیلی از دخترا در ارتباطه تا بتونی فراموشش کنی ..چون بدون ک اونم ازدواج میکنه خبرش ب گوشت میرسه داغون میشی ب خدا منم دلم مرده از بس جوش زدم ..کسی روهم نداشتم باهاش در دل کنم تا خالی شم 😔🖤 دعا کنید منم بختم وا شه و خوشبخت شم ♥️♥️♥️ انشاله ک ی خواستگار خوب بیاد واست ازدواج کنی تا اونو فراموش کن کاملیا😊 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
مادر پسر دونیم ساله بله خیلی ایراد داره چون چشماش ضعیف میشه چون من خودم این تجربه رو داشتم میتونید خودتون هم با فرزندتون کنارش بشینید یک ساعت باهاش برنامه ببینید این ک زیاد بشینن فیلم ببینن یکم بچه رو از دنیای واقعی دور میکنه میتونید فرزندتونو یک ساعت دو ساعت ببرید پارک بازی کنه از تلویزیون دورش کنید چند ساعت یکم سرگرمی براش بزارید داخل خونه باهاش بازی کنید و...... ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
خاطرات مجردی😁👇 •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• این هم خاطرست هم سوتی برا مجردی خوب قضیه از این قراره ک یه شب نزدیک های ساعت 11شب بود و زمستون بود ک تازه جامونو پهن کرده بودیم ک بخوابیم بعد خونه مامانم اینا دو طبقه ست و دستشویی خونه مامانم اینا زیر پله هاست من ب ابجیم گفتم بیا باهم بریم دستشویی تنهایی میترسم ابجیم هم گفت باشه فقط زود خوب از اون جایی ک من از پله ها میومدم پایین ک برم دستشویی ابجیم گفت بیا اینجا یچیزی بگم و زود برو دستشویی و زود بیا منه مظلوم و ساده🥺 حرفشو باور کردم و رفتم کنارش ک چی میگه ک دیدم یدفعه فرار کرد طرف دستشویی و در از تو بست ک اول خودش دسشویی کنه و بیاد بیرون تا من برم دستشویی این فرار کنه تو خونه و من از ترس نیام بیرون😐😕😭😂 آقا هر چی در و هول دادم فوش بارونش کردم دیدم نه تو دسشویی از لج من دیر میاد بیرون و هی بهم می‌گفت بگو غلط کردم و این دفعه فوش نمیدم و اینا ک منم هی میگفتم باشه فقط زود بیا بیرون الان دستشوییم می‌ریزه 😭😂اینم از قصد هی میخواست ب غلط کردن بندازه منو بخاطر کارای ک باب میلش نبود و کردم دیدم این نمیاد گفتم بدرک در و هم از پشت بستم و رفتم تو خونه خودمم اصلا یادم رفته بود در و از پشت بستم تو جام اینور وانور غلط میزدم از دستشویی و دیدم این نیومد و تند تند هم فوشش میدادم🤭😂ک چرا نمیاد بیرون از قضا بعد نیم ساعت خوابم برد 😩 طفلی و فلک زده ابجیم تا خود ساعت 3/30دستشویی بود اونم تنها زیر پله تو حیاط دستشویی😐🤭بود و گریه میکرد و چقدر ب در دستشویی زده بود چقدر صدامون کرده بود اما چون در و پنجره ها همه بسته بود صدا نمیومد تو خونه و هیچ کدوم از اهالی خونه نمیشنیدن تا این ک مامانم پاشد بخاری نفتی و پر نفت کنه و دید یکیمون نیست هر چی آبجیممو صدا زده و جوابی نشنیده ترسیده بود تا ک اومد جلو پنجره دیده بود چراغ زیر پله روشنه و فهمیده رفته دستشویی مامان منم رفته بود رو پله ها دید ک صدای گریه ابجیم میاد و مامان با ترس آبجیممو ک صدا زد ک چیشده و رفت در دستشویی و رو باز کرد دید طفلی ابجیم از شدت ترس و گریه و سرما قرمزه و تا ابجیم قضیه رو ب مامانم گفت هم مامانم خندش گرفته بود همم حرص من چرا برعکسم🤭😂😂😂و ب ابجیم گفت فردا حساب ابجیتو می‌رسم دیگه از این غلطا نکنه😭😂خخ خوب شد من خواب بودم وگرنه کتک رو نوشجان میکردم😁😂و خوب از اونجایی ک ابجیم آنقدر فشار روش بوده میاد تو اتاق و چندتا میشکوب محکم از بازوم گرفت ک من بیدار شدم🥺و وقتی قیافه ابجیمو دیدم گفتم مگه مرض داری تو خواب میشکوبم میگری تا گفت ک تو مرض داری در از پشت بستی از اون موقع تا الان دسشویی بودم اگه مامان نمیومد ک تو با خیالت راحت کپتو گذاشته بودی آقا اینو گفت و تا فهمیدم چ دست گلی آب دادم قش کردم از خنده😆😆😆اما بماند ک چقدر میشکوک و مشت و لگد بارم کرد🤣🤣🤣🤣 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
ماجرا از خیانت مادرم شروع شد https://eitaa.com/virane/17199 سلام صحبتم با دوست عزیزی که مادرش به پدرش خیانت کرد عزیزم مادرت بزرگترین اشتباه تو زندگیش کرده اونم خیانت با وجود ۳ تا دختر شوهر تاوان اون گناه باید کل خانواده بده که داده بلا خره انسان جایز الخطا ست الان پشیمون شده خدا ببخشدش عزیزم این مشکلاتی که میگی نمیگم کوچکه ولی میگذره تنها آرزوهای بر باد رفته تو میمونه پس نه به خود کشی فکر کن نه به ترک تحصیل یکم مطالعه کنی میبینی خیلی آدم ها موفق از دل مشکلات موفقیت هاشون به دست آوردن برو با پدرت صحبت کن پیش گریه کن بگو حداقل به خاطر ما بچه ها خرجی بده بگو چشم امید ما ۳ تا به تو درسته مادرو هیچ وقت نمیبخشی ولی به ما رحم کن من دوست دارم درس بخونم باهاشون به مهربانی صحبت کن گریه کن بگو دوست دارم آدم موفقی باشم بر خانوادم نه باتندی انشاءا دلشون به رحم بیاد حمایتت کنن موفق بشی و هیچوقت هیچوقت به خودکشی فکر نکن آدم های ضعیف بدبخت به اینجور چیزها فکر میکنن میتونی کار درمنزل بیارین ۴ تای باهم کار کنید ی کار خونگی مامانت راه بندازه مثل ترشی درست کردن خیاطی و هزار کار دیگه عوضش هم پیش دخترا هست هم ی درآمد داره خودتم میتونی ی کار نیم وقت تو خونه انجام بدی هم درستو بخونی هم یکم درآمد داری انشاءا موفق باشی والگو بشی بر خواهرای دیگت که با وجود سختی ها و مشکلات ترک تحصیل نکردی ۳ تا خواهر موفق بهت معرفی میکنم مطالعه کن خواهرای منصوریان وشو کار و ورزشکار موفق هستن با وجود مشکلات زیاد هیچ وقت از هدفشون دست برنداشتن الان آدم های موفق هستن امیدوارم اونارو الگو خودت قرار بدی به هدفت برسی ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
♥️✨ نوشته بود: بابا بزرگم داشت غر میزد که سرم درد میکنه و پیر‌شدم و... مامان بزرگم از اون ور گفت: ای بابا، چرا عزیزم؟ بابا بزرگم جواب داد: حالا که گفتی عزیزم حس میکنم بهترم. :)♥️🍫 + ولی من اعتقاد دارم کلمات معجزه میکنن.
🦋💙 سکانسی از زندگی من دوس دارم با شما در ارتباط بزارم . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
مَــــــــنِ آرام💜✨
🦋💙 سکانسی از زندگی من دوس دارم با شما در ارتباط بزارم . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
سلام ماهی بانو ممنون از کانال خوبت گل بانو من یه سری تجربه دارم درباره چوب روزگار که مثل داستان سریالی مینویسم ممنوم میشم بذاری تو کانال خوبت همکار خیانتکار( چوب روزگار)قسمت اول: من معلمم حدود ۱۵سال قبل که سالهای اول استخدامم بود پستم افتاد یه شهر دور از شهرمون حدود ۷ساعت راه بود من مجرد بودم و هنوزم هستم با همکار مجردم هم خونه بودیم اون سالها مسیر اون شهر اتوبوسهاش درب و داغون داشت و ما هم هر دوسه هفته ای یک بار بدو بدو می رفتیم شهر خودمون و با این قراضه ها بر میگشتیم و چه ماجراها و مصیبت هایی داشتیم با این اتوبوسها تا برسیم به مقصد 🤣🤣از پارچ آب چرکولک تا به هر دونفری یک لیوان یک بار مصرف بدن تا همیشه یا وسط راه خراب شن یا اونقدر مورچه ای و یواش برن که راه ۷ساعته بشه ۱۰ ساعت که بالاخره ما را برسونن به محل کارمون که هر بار از رفت و آمدمون پشیمان تر بشیم از گذشته .خوب این رو داشته باشید فعلا ' صل ماجرای ما از یکی از همین سفرها شروع شد که یه بار که خواستیم از شهر خودمون به محل کار بریم ساعت ۱ بعد از ظهر حرکت کردیم حدود ۲ساعت راه رفتیم البته یه راهی که باید ۱ساعته به اون منطقه برسیدیم که اتوبوس طبق معمول پشت تونل خراب شد از ۳ بعد از ظهر مسافرها معطل ماندند تا ۵که اتوبوس را رو به راه کردند و حرکت کردیم .در زمان دوساعته توقف متوجه شدم که اتفاقا اون روز همه مسافرها بومی هستن جز من و هم اتاقیم و یه آقای همکار منتها از یه منطقه نزدیک شهر محل کار ما یعنی روستایی زیر مجموعه محل کار ما که از سرحس همکاری و هم فکر و فرهنگی ماسه نفر با هم گپ و گفتی داشتیم و اون دو ساعت را طی کردیم. اتوبوس بالاخره حرکت کرد و ما خسته و داغون رفتیم نشستیم داخل اتوبوس و روی صندلی هامون خوابیدیم تا نزدیکای مقصد به مقصد که نزدیک شدیم دوستم که صندلی بغلی نشسته بود صدام کرد و از خواب بیدارم کرد و گفت فلانی پاشو اون آقا کارت داره و منظورش همون همکارمون که قبلا گفتم بود بیدار شدم گفتم بفرمائید دیدم صندلی پشتی من نشسته و کله کشیده جلو و گفت ببخشید ممکنه شماره تلفن شما رو داشته باشم؟گفتم برای چی؟ گفت حالا یه وقت برای امر خیری لازم بشه با خودم فکر کردم شاید این همون سوار بر اسب سفید خوشبخت باشه🤣🤣😉😉و شماره را دادم و آقا ۲۰ دقیقه مانده بود به مقصد ما پیاده شد و رفت به روستای محل کار خودش حدودا ساعت ۱۰ شب بود . به محض پیاده شدن آقا از اتوبوس یک پیامک برای من رسید (اون موقع دوره نت و واتس آپ و... نبود)کل پیشرفت گوشی ها پیامک و بلوتوث و اینفرر بود🤣🤣خلاصه پیام از آقا بود که گفته بود امیدوارم بقیه راه را به سلامتی سپری کنیدبا در دلم گفتم بگو به تو چه ولی یه کم ساده لوحانه از این پیام خوشم اومد اما جوابش ندادم تا رسیدیم مقصد ساعت حدودا ۱۱شده بود 👇👇👇ادامه دارد....