مَــــــــنِ آرام💜✨
🦋💙 سکانسی از زندگی من دوس دارم با شما در ارتباط بزارم . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
سلام ماهی بانو ممنون از کانال خوبت گل بانو من یه سری تجربه دارم درباره چوب روزگار که مثل داستان سریالی مینویسم ممنوم میشم بذاری تو کانال خوبت
همکار خیانتکار( چوب روزگار)قسمت اول:
من معلمم حدود ۱۵سال قبل که سالهای اول استخدامم بود پستم افتاد یه شهر دور از شهرمون حدود ۷ساعت راه بود من مجرد بودم و هنوزم هستم با همکار مجردم هم خونه بودیم اون سالها مسیر اون شهر اتوبوسهاش درب و داغون داشت و ما هم هر دوسه هفته ای یک بار بدو بدو می رفتیم شهر خودمون و با این قراضه ها بر میگشتیم و چه ماجراها و مصیبت هایی داشتیم با این اتوبوسها تا برسیم به مقصد 🤣🤣از پارچ آب چرکولک تا به هر دونفری یک لیوان یک بار مصرف بدن تا همیشه یا وسط راه خراب شن یا اونقدر مورچه ای و یواش برن که راه ۷ساعته بشه ۱۰ ساعت که بالاخره ما را برسونن به محل کارمون که هر بار از رفت و آمدمون پشیمان تر بشیم از گذشته .خوب این رو داشته باشید فعلا '
صل ماجرای ما از یکی از همین سفرها شروع شد که یه بار که خواستیم از شهر خودمون به محل کار بریم ساعت ۱ بعد از ظهر حرکت کردیم حدود ۲ساعت راه رفتیم البته یه راهی که باید ۱ساعته به اون منطقه برسیدیم که اتوبوس طبق معمول پشت تونل خراب شد از ۳ بعد از ظهر مسافرها معطل ماندند تا ۵که اتوبوس را رو به راه کردند و حرکت کردیم .در زمان دوساعته توقف متوجه شدم که اتفاقا اون روز همه مسافرها بومی هستن جز من و هم اتاقیم و یه آقای همکار منتها از یه منطقه نزدیک شهر محل کار ما یعنی روستایی زیر مجموعه محل کار ما که از سرحس همکاری و هم فکر و فرهنگی ماسه نفر با هم گپ و گفتی داشتیم و اون دو ساعت را طی کردیم. اتوبوس بالاخره حرکت کرد و ما خسته و داغون رفتیم نشستیم داخل اتوبوس و روی صندلی هامون خوابیدیم تا نزدیکای مقصد به مقصد که نزدیک شدیم دوستم که صندلی بغلی نشسته بود صدام کرد و از خواب بیدارم کرد و گفت فلانی پاشو اون آقا کارت داره و منظورش همون همکارمون که قبلا گفتم بود بیدار شدم گفتم بفرمائید دیدم صندلی پشتی من نشسته و کله کشیده جلو و گفت ببخشید ممکنه شماره تلفن شما رو داشته باشم؟گفتم برای چی؟ گفت حالا یه وقت برای امر خیری لازم بشه با خودم فکر کردم شاید این همون سوار بر اسب سفید خوشبخت باشه🤣🤣😉😉و شماره را دادم و آقا ۲۰ دقیقه مانده بود به مقصد ما پیاده شد و رفت به روستای محل کار خودش حدودا ساعت ۱۰ شب بود .
به محض پیاده شدن آقا از اتوبوس یک پیامک برای من رسید (اون موقع دوره نت و واتس آپ و... نبود)کل پیشرفت گوشی ها پیامک و بلوتوث و اینفرر بود🤣🤣خلاصه پیام از آقا بود که گفته بود امیدوارم بقیه راه را به سلامتی سپری کنیدبا در دلم گفتم بگو به تو چه ولی یه کم ساده لوحانه از این پیام خوشم اومد اما جوابش ندادم
تا رسیدیم مقصد ساعت حدودا ۱۱شده بود
👇👇👇ادامه دارد....
قسمت دوم
اون شب گذشت و فردا صبحش آقای همکار یک صبح بخیر فرستاد و من جوابی بهش ندادم گویی بازی شروع شده بود . عصر پیامی داد که اسم چند کتاب از فلان نویسنده لطف کنید بفرستید گفتم چرا از همکار خودتون نمیپرسید گفت همکارم نیست چه اشکال داره شما جواب بدید جواب دادم و تشکر کرد . فردا باز صبح بخیر داد بدون جوابش گذاشتم بعد از اون پیام داد هر وقت شرایط حرف زدن دارید زنگ بزنم گفتم که چی بشه گفت خوب کارتون دارم گفتم همکارم خونه هست خودم خبرتون میدم همکارم رفت مدرسه به آقا خبر دادم زنگ زد آشکارا صداش پشت خط میلرزید گفت دانشجو فوق لیسانس فیزیک و مجرده و اهل فلان شهرستان استانه و خانواده اش شهرستانن و... خلاصه گفت با خواهرم آمدیم مرکز استان برای دانشگاه و قصدم ازدواجه و باید همو بشناسیم و مدتی تماس داشته باشیم و فلان و مخ زنی خلاصه . اولش بهش گفتم اگه واقعا نیتت ازدواجه خوب به خانواده ها باید بگیم و.. گفت نه اول آشنا بشیم خلاصه بازبون من ساده دل را راضی کرد .
کم کم با تماسها و پیامهای مکررش بهش وابسته شدم . ترتیبی میداد که روزهایی که به شهر خودمون میریم با هم در یک اتوبوس باشیم و از اول راه ۷ساعته پیام میداد تا آخر تو شهر خودمون هم چند بار قرار ملاقات در باغات و آثار تاریخی و جاهای عمومی گذاشت و همو میدیدیم و هر بار از خواستگاری حرف میزدم به بهانه ای به قول امروزیها میپیچوند و مساله را به تعویق می انداخت شبها گاهی پیام میداد تا دیر وقت گاهی وقتی به شهر خودمون آمده بودیم میگفت خواهرم خونه هست شک میکنه پیام نده روزها میگذشت و ماه میشد و دو سه ماه به همین منوال گذشت و همچنان تماسها برقرار بود ولی از خواستگاری خبری نبود. آخرین باری که با هم برگشتیم خانه هامان وقتی برگشتیم شهر محلمان اولین روزی که در خانه بعد از تعطیلات با همکارم نشسته بودیم و عصرانه میخوردیم ناگهان زنگ تلفن من به صدا در آمد شماره ناشناس بود برداشتم خانمی پشت خط گفت الو خانم احمدی ؟گفتم اشتباه گرفتید گفت ببخشید و قطع کرد بعد باز زنگ زد تا آمدم بگم خانم گفتم که اشتباه گرفتید خانمه گرفتم به باد ناسزا که آهان خودت بودی فلان فلان شده شوهر منو دزدیدی من دلم هری ریخت گفتم چی میگی خانم ؟این حرفها چیه؟شما اصلا کی هستید ؟گفت من تازه دوماهه ازدواج کردم پرستارم شما شوهرم را دزدیدید و من شماره شما را تو گوشی شوهرم دیدم و هر روز بهش پیام میدید و ... میدونم خونه ات کجان مادر و پدرت کی هستن اگه دست از این کارهات بر نداری با پلیس میام در خونه تون و شکایت میکنم و .... از ترس داشتم قالب تهی میکردم دست و پامو گم کرده بودم فقط تلفنم را با دستهای لرزان خاموش کردم و خودم را انداختم رو شونه همکار هم اتاقم به گریه کردن هر چی میگفت چی شده و کی بود نمیتونستم جواب بدم فقط هق هق میکردم 😔😭😭
👇👇👇ادامه دارد...
یادم رفت بگم که اون خانم پشت تلفن به من گفت باردار هم هست و این بیشتر حالم را بد کرد .
در همین حین گریه و حال بد و با وجود خاموشی تلفنم ناگهان تلفن دوستم زنگ خورد جواب داد مادر من بود و گفت تلفن را بدهد به من با بغض جواب دادم این بار مادرم مرا داد به باد سرزنش که تو اونجا داری چه غلطی میکنی و یه زنه زنگ زده خونه و به من هرچی دلش خواسته گفته و تهدید کرده و ....
حالا هر چی من توضیح میدادم که به والله ماجرا اینطور که شما فکر میکنید نبوده و من روحم از متاهل بودن این اقا خبر نداشته و جریان را درست برایش میگفتم مگر به خرجش میرفت؟ خلاصه آبروم پیش مادرم رفت ولی قول داد در صورتی که تمامش کنم به پدر و بقیه چیزی نگه دنیا روی سرم خراب شده بود دلم میخواست اون آقای لعنتی را میدیدم و واقعا میکشتمش اما حتی جرات نداشتم بهش تلفن بزنم راه افتادم زدم از خانه بیرون به بهانه ای و رفتم پای تلفن کارتی و باکارت زنگ زدم به اون آقای لعنتی تا برداشت با عصبانیت ماجرا را بهش گفتم به جای عذر خواهی گفت غلط کرده زنک فلان فلان شده این دیشب با من دعواش شده رفته خونه مادرش قهر و حالا داره زهر خودشو میریزه گفتم شما بی جا کردی که متاهل بودی و به من تماس میگیری و ... گفت به خدا دوستش ندارم و کاش تو را یه ماه زودتر دیده بودم و... گفتم بیخود دیگه نه تماس میگیری نه پیام میدی و.... ولی خاک به سر دلم و بی تجربگی و سادگیم با این احوال تا چند مدت بعدش پیام میداد و منم دلم نمی آمد جواب ندم هر ده تا پیام حداقل ۴تاشو با ترس جواب میدادم فهمیدم زنش پرستاره و در یکی از بیمارستان های خوب شهر کار میکرد شبهایی که زنه شب کار بود بیشتر پیام میداد تا دوباره زنه به من پیام دادکه فلان فلان شده انگاری هنوز ادب نشدی و.... بهش جواب دادم که حلالم کن غلط کردم و... و بعد از اون به پیامها و تماس های کمی هم که آقاهه داد جواب ندادم و به زباله دان تاریخ سپردمش ولی همیشه با خودم میگم کاش میرفتم اون بیمارستان و اون خانم رو میدیدم و ازش حلالیت میطلبیدم آخه خودم یک زنم و میدونم چی کشید اون خانم و کاملا حق با اون بود خدا لعنت کنه مرد خیانت کار و وسوسه های شیطانی رو😔😔بعد از اوماجرا زیاد مساله خواستگاری و ازدواج برام پیش آمده ولی تا الان که به نتیجه نرسیدم و هر کدام به نوعی آسیبم زده این رو چوب اون ماجرا میدونم کاش میتونستم حلالی بگیرم کاش اون زن بخشیده باشه برام دعا کنید الانا هم در جریان یک خواستگاری جدی و واقعیم دعا کنید به نتیجه برسم و تنشهای ذهنیم تمام شن ممنونم از صبرتون که داستانم رو خوندید و ممنونم از یاسمین جون که اینجا رو برای دورهمی ما خانم ها به این قشنگی مدیریت میکنن شادی و سلامتی همه هم گروهی های عزیزمو از خدا میخوام شاد باشید😍
پایااااان
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
مرد جانم...
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
❤️تو آروم بمون...
تو لبخندت رو حفظ کن...
حتی اگر تمام دنیا پشتت را تا زد..
بدون اینجا زنی عاشق و لوس🙃
منتظر مونده تا تو بیای شونه بزنی بلندهاي تاب دار موهاش رو...
تا تو بیای مرد جانش بمونی...
مرد جانم...
عالم هم که دلت رو زخم کرد...
گرم باشه پشتت به دوست داشتن زنی که کل تنش بوی دستات رو گرفته!
مرد جانم...
❤️عشق زن هارو دست کم نگیر...
ایمان بیار به دوستت دارم گفتن هایی که معجزه میکنند برای شفای درد هات!
#دلگرمی
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
سیاست زنانه . . .
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
❎ سناریو : همسرتون داره #رانندگی میکنه، مسیر رو اشتباه میره و شما مجبورید تا خروجی بعدی توی خیابونا و اتوبان علاف شید ، به #مهمونی دیر میرسید حتما ! ترافیک و بوق و اعصاب خردی ...
⛔️عکس العمل #غلط:
اه !!! #حواستو جمع کن، واقعا که ! یه آدرسم بلد نیستی تو ؟دوباره دیر میرسیم ! ای خدا یه بار نشد ما بخوایم بریم جایی و آخرین نفر نباشیم
✅عکس العمل #صحیح:
( با غر زدن من نه #ترافیک از بین میره ، نه حواس پرت شده ی #شوهرم برمیگرده نه شرایط کنونی تغییر میکنه )
🔵عزیزم عیبی نداره حالا که دیگه گذشته ، بس که این خیابونا رو هر روز تغییر میدن، شاید #حکمتی بوده توش ، گاهی وقتا همین ثانیه ها حادثه ساز میشن ، مهم نیست حالا یکمم دیرتر برسیم اتفاقی نمیفته، من کنار تو باشم برام بسه، چه توی #ترافیک چه توی مهمونی 😍 ( این جمله آخر میتونه با لحن شوخی و خنده باشه تا به قول بعضی دوستان آقای همسر پررو نشه 😁 )
یادتون نره ❌👇
🔵یه خانوم با #سیاست نه تنها غررر نمیزنه و شکوایه نمیکنه ، نه تنها انرژی منفی نمیفرسته ، نه تنها با تساهل به همه چیز نگاه میکنه ، بلکه #راهکار هم میده ، بلکه اعتماد به نفس همسرشم بالا میبره، بلکه اقتدار #شوهرشم تقویت میکنه و در نهایت خودش رو هم خرد نمیکنه و مسئولیت برقراری #آرامش در زندگی رو به خوبی اجرا میکنه .
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
تجربهی یکی از اعضا . . .
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
من و همسرم 1ساله ازدواج کردیم. با وجود اینکه هم رو دوست داشتیم ولی همش دعوا میکردیم!
همسرم اخلاقش اینه که اگه بگه فلان کارو بکن، حتما باید انجام بشه! منم لجبازی میکردم یا غر میزدم. اینقدر شبها دعوا میکردیم که ازخستگی، خوابمون میبرد.
یه شب که مثل همیشه دعوا شد، گفتم: بیام از روش خانم های گل کانال استفاده کنم و بهش گفتم:
❤️حیف که دوستت دارم...
باورتون نمیشه! این حرف معجزه کرد و همسرم بلافاصله گفت: اصلا هرچی تو بگی😍😂
اون شب بعد یک سال، من مزه محبت همسرم رو چشیدم! بعدش بردم بیرون و برام معجون خرید و تا صبح خوش گذروندیم.
من با یه کلمه تونستم اینقدر مهربونش کنم، اگه یک سال بهش محبت میکردم، الان چکار میکرد!
✍ با زبان میشود کارهایی کرد که با شمشیر نمی توان!
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
#بوى_خوش_زن
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
در خانه که باشد
مرد ريشه مى دهد
تنومند مى شود
بار مى دهد
زن را بايد
مثل دسته اى آلاله
بغل زد
بايد مثل رزهاى مخمل
بوئيد و بوسيد
بايد مثل محبوبه شب نوازش کرد
بايد به زن رسيد
تا عطرش در خانه بپيچد
زن را بايد ديد...
بايد فهميد...
بايد نفس کشيد. . .
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
خانم بلا💄💋
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
👈میتونید نیازهاتونو توکاغذبه دیواربزنین تاببینه وکم کم براتون بخره ☺️
👈یا بادلبری توخیابون ازش تقاضاکنین یا همش بگید واااااااااااااای فلان چیزچقدخوبه😍 اگرداشته باشم.😊🙈
(طرح نیازبدون وظیفه گذاری)
👈نگیدبخروظیفته وفلان❌❌
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
پیشنهاد بیشرمانه ی برادر به خواهر ..
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
من یه مادر 44 ساله ام ک سه فرزند دارم پسر بزرگم ادم خونسرد و صبوریه خیلی احساساتشو بروز نمیده دخترم بسیار مسئولیت پذیر ساعی و خوش برخورده و پسر کوچیکم تقریبا مثل دخترمه و ارتباطشون با هم خیلی خوب بود فاصله سنیه دختر و پسر کوچیکم 5 ساله طولانی نشه دخترم مادرانه اینو دوست داشت هر چیزیو اول برا این می خرید و ...
پیششم راحت لباس می پوشید ایشون تو یه شهر دیگه دانشجو هستن اخر هفته ها میان خونه داشتن ک پاور پویینت برایه کنفرانس خواهرش درست می کردن پیشنهاد بی شرمانه ای داده بهش ک دستمو بزارم جایه خصوصیت اینم براشفته و رفته تو اتاقش و ب ما چیزی نگفت تا یه هفته اصلا دنیاش ب هم خورده ب قدری این دختر ناراحته ک حد نداره قسمم داده ک چیزی به پسرم نگم ک پرروتر میشه منم از خواب و خوراک افتادم جو خیلی بدیه...
لازمه ک بگم سه تا بچه هام از همه لحاظ با ادب درسخون و تیز هوشن...این پسرم سال قبلم بدون اجازه رفته بود خونه دوستش و عکسایه خونوادگیشونو تو کامپیوترشون نگاه می کرده ک اومدن دیدن یه بار فیلم خصوصیه عروسیه داداششو تو کامپیوتر پنهان کرده بوده ک داداشش دید و تذکر داد بهش..دخترم 24 ساله و این پسرم 19 سالشه الان چ برخوردی کنیم چطوری بهش بفهمونیم ک دیگه تکرار نکنه دخترم میگه من چطوری دیگه باهاش چش تو چش بشم نمیشه بزارمش کنار😕
لطفا راهنماییم کنین.خیلی.حالمون بده🙏🙏😔...
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882