تجربه ی یکی از اعضا در زندگی مشترک
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
سلام بزرگترین اشتباه من در زندگی مشترک این بود که دائم به شوهرم گیر دادم.انقدر گیر دادم تا از دستم خسته شده. حرف که میزنم دیگه طاقت نداره بشنوه. تقصیر خودم بوده
خانوما تروخدا مثل من نکنید.رشته همه امور از دستم در رفته😏
دیگه به حرف من اصلا اهمیت نمیده.حرفم حق هم باشه مهم نیست براش
الان تازه فهمیدم که به مرد باید یکم آزادی داد
حیف که دیر فهمیدم.حیف😢😢😢
✅سلام.بزرگترین اشتباه من این بود که اجازه دادم دوران عقدم طولانی بشه.من دو سال عقد بودم.تو این دو سال به خاطر اینکه خواهر مجرد داشتم همش شوهرم معذب بود.خب منم نمی تونستم این وسط طرف کی رو بگیرم.خونه مادرشوهرمم دوست نداشتم زیاد برم.شوهرم سرد شده بود ازم. اصلا دوران عقد مثل برزخه.برای من که خیلی سخت بود😒😒😒
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
#ایده_معنوی_اعضا
حرفهای🥰جونم
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
🍀سلام من یه ایده معنوی داشتم برای خانومای گل گروهمون خیلی پیام دادم هیچ کدومونزاشتین نمیدونم اینو میزارین یا نه ولی دوس دارم که بزارین و خانوما. ان شاءالله ازش نتیجه بگیرن خانوما هرمشکلی که دارین نیت کنین تو دلتون وشروع کنیدبه گفتن صلوات برای سلامتی امام زمان(عج) 500تا صلوات بفرستين هر روز تا وقتي كه مشكلتون حل بشه من خيلي از اين صلوات نتيجه گرفتم به هرکسیم گفتم راضی بودن ان شاءالله مشکلتون حل بشه حال دلتون خوب باشه
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
خاستگاری عجیب . . .
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
سلام ب خانوم گوگولیا درمورد خاستگاری عجیب گفته بودن منم گفتم ی خاطره بگم 😊راستش خانواده من اصن نمیزاشتن خاستگار بیاد خونه مون خودشون تحقیق میکردن اگ طرف از نظر شون خوب بود میزاشتن بیاد ک با این توصیف کلا دو نفر اومدن خونه ما یکی شوهرم قبلشم یکی اومد ک اونم ما راه ندادیم خودشون سر زده اومدن البته چن وخ قبلش زنگ زدن خونه ما ک بیایم خاستگاری من چون کنکوری بودم مامانم گف ن دخترم داره برا کنکور میخونه اگ میخاین بیاین باید صب کنین بعد کنکورش ک مادر پسره گفته بود ن ما عجله داریم مام گفتیم ب درک بهترک باز فک کنم رفته بودن دوراشونو زده بودن دختر نداده بودن بهشون باز اومدن بعد کنکورم خونه ما بدون اینکه ب ما بگن خلاصه ک پسره فوق العاده زشت بود بعد گفتن برین حرف بزنین( پسره فوق لیسانس داشت و خلی فک میکرد با کلاسه ) نشستیم ب حرف زدن پسره گف قشنگ تر از عکس تونین من زن ریزه میره دوس داشتم زن ریز خوبه تو زناشویی بهتره😳😳😳 حالا نمدونم عکس منو از کجا دیده بود(اخه منم ریز میزم ) بعد گف با چ کسایی دوس بودین من بازم 😳 گفتم نبودم با هیشکی من خلی بهت زده بودم از این سوالاش واقعا هنگ بودم نمدونستم چی بگم بعد دوباره گف کنکور دادین ؟بعد با تمسخر گف ۱۰ هزار میاری ی پوزخند مث اینم😏 رو لبش گفتم من رتبم خلی کمتر میشه از این حرفا بعدشم هرچی ک بیارم ب خودم مربوطه بعدش باز با این همه سوالایی مزخرفش ک تموم شد گف حالا منو دوس داری و من همچنان 😳 گفتم ن گف خو نظرت و میشه دربارم بگی گفتم هرچی باشه ب بزرگترا میگم گف خو من نظر خودتو میخام گفتم من نیازی نمیبینم ادامه پدا کنه حرفمون و اومدم بیرون بعدم ک رفتن گفتم من نمیخامش پسره پاک خل و چله بعد سالی ی خاستگار اومد خونه ما اونم عقل درستی نداش 😐
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
در جواب خانمی که گفتن نامزدی کردن ولی داداشش گفته من نبودم اجازه ندادم
عزیزم رک و راست بهش بگو وقتی درجریان بودی چرا نیومدی چرا برام ارزش قائل نشدی تو جشن نامزدی خواهرت شرکت کنی پی خوشیت بودی الان یادت اومده که تعیین تکلیف میکنی وقتی اون دوتا داداش دیگه بودن و موافق بودن پس تو هم مستقیم تو روش وایسا جوابشو بده بگو وقتی بهت نیاز داشتم کجا بودی
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
عاشق یکی شدم ک منو نمیشناخت و ندیده بود . . .
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
من فقط ۳ بار دیدمش از دور و شمارشو گیر آوردم عکس های پروفشو ک از خودش میزاشت نگاه میکردم اما اصلا بهش پیام ندادم ...وای خدا چ روزهای بدی بود ی ثانیه نبود ک بهش فک نکنم عکساشو میآوردم بوس میکردم ...تا اینک فهمیدم عقد کننده رفته بود ی دختره رو گرفته بود همسن خودم ..دنیا ب سرم خراب شد 💔💔اما اونو فراموش کردم تا اینک باز فهمیدم برادر ۲۰ ساله داره و خیلی خوشگله دوست داداشم میشدن هردو و شماره اینو گرفتم بازم پروفاشو نگاه میکردم فقط خودمو کنارش تصور میکنم الانم هنوز عاشقشم اما اون ک منو نمیشناسه چ فایده الکی ذهنمو درگیر کنم دارم فراموشش میکنم ...بعد من نمیدونم چرا هرکی رو ک ببینم عاشقش میشم یعنی هرکی هااا
الانم دوباره عاشق پسر همسایه مون شدم ک چن روز پیش با ی دختره دست ب دست از جلوم رد شدن رفتن 💔💔💔دگ تصمیم گرفتم عاشق نشم چون میدونم ک بهشون نمیرسم
...عزیزم توهم حتما فراموشش کن خیلییی سخته ها خودم دردشو کشیدم میدونم اما فراموش کن من چقدر واسشون گریه کردم کلا حال نداشتم ک از جام بلند شم اما اونا همشون ازدواج کردن الانم خوشبختن ...فقط فراموشش کن ول کن مثلا تو ذهنت اینطوری تصور کن ک با خیلی از دخترا در
ارتباطه تا بتونی فراموشش کنی ..چون بدون ک اونم ازدواج میکنه خبرش ب گوشت میرسه داغون میشی ب خدا منم دلم مرده از بس جوش زدم ..کسی روهم نداشتم باهاش در دل کنم تا خالی شم 😔🖤
دعا کنید منم بختم وا شه و خوشبخت شم ♥️♥️♥️ انشاله ک ی خواستگار خوب بیاد واست ازدواج کنی تا اونو فراموش کن
کاملیا😊
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
مادر پسر دونیم ساله
بله خیلی ایراد داره چون چشماش ضعیف میشه چون من خودم این تجربه رو داشتم
میتونید خودتون هم با فرزندتون کنارش بشینید یک ساعت باهاش برنامه ببینید
این ک زیاد بشینن فیلم ببینن یکم بچه رو از دنیای واقعی دور میکنه
میتونید فرزندتونو یک ساعت دو ساعت ببرید پارک بازی کنه از تلویزیون دورش کنید چند ساعت یکم سرگرمی براش بزارید داخل خونه باهاش بازی کنید و......
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
خاطرات مجردی😁👇
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
این هم خاطرست هم سوتی برا مجردی
خوب قضیه از این قراره ک یه شب نزدیک های ساعت 11شب بود و زمستون بود ک تازه جامونو پهن کرده بودیم ک بخوابیم بعد خونه مامانم اینا دو طبقه ست و دستشویی خونه مامانم اینا زیر پله هاست من ب ابجیم گفتم بیا باهم بریم دستشویی تنهایی میترسم ابجیم هم گفت باشه فقط زود
خوب از اون جایی ک من از پله ها میومدم پایین ک برم دستشویی ابجیم گفت بیا اینجا یچیزی بگم و زود برو دستشویی و زود بیا
منه مظلوم و ساده🥺 حرفشو باور کردم و رفتم کنارش ک چی میگه ک دیدم یدفعه فرار کرد طرف دستشویی و در از تو بست ک اول خودش دسشویی کنه و بیاد بیرون تا من برم دستشویی این فرار کنه تو خونه و من از ترس نیام بیرون😐😕😭😂
آقا هر چی در و هول دادم فوش بارونش کردم دیدم نه تو دسشویی از لج من دیر میاد بیرون و هی بهم میگفت بگو غلط کردم و این دفعه فوش نمیدم و اینا ک
منم هی میگفتم باشه فقط زود بیا بیرون الان دستشوییم میریزه 😭😂اینم از قصد هی میخواست ب غلط کردن بندازه منو بخاطر کارای ک باب میلش نبود و کردم دیدم این نمیاد گفتم بدرک در و هم از پشت بستم و رفتم تو خونه خودمم اصلا یادم رفته بود در و از پشت بستم تو جام اینور وانور غلط میزدم از دستشویی و دیدم این نیومد و تند تند هم فوشش میدادم🤭😂ک چرا نمیاد بیرون
از قضا بعد نیم ساعت خوابم برد 😩
طفلی و فلک زده ابجیم تا خود ساعت 3/30دستشویی بود اونم تنها زیر پله تو حیاط دستشویی😐🤭بود
و گریه میکرد و چقدر ب در دستشویی زده بود چقدر صدامون کرده بود اما چون در و پنجره ها همه بسته بود صدا نمیومد تو خونه و هیچ کدوم از اهالی خونه نمیشنیدن
تا این ک مامانم پاشد بخاری نفتی و پر نفت کنه و دید یکیمون نیست هر چی آبجیممو صدا زده و جوابی نشنیده ترسیده بود تا ک اومد جلو پنجره دیده بود چراغ زیر پله روشنه و فهمیده رفته دستشویی مامان منم رفته بود رو پله ها دید ک صدای گریه ابجیم میاد و مامان با ترس آبجیممو ک صدا زد ک چیشده و رفت در دستشویی و رو باز کرد دید طفلی ابجیم از شدت ترس و گریه و سرما قرمزه و تا ابجیم قضیه رو ب مامانم گفت هم مامانم خندش گرفته بود همم حرص من چرا برعکسم🤭😂😂😂و ب ابجیم گفت فردا حساب ابجیتو میرسم دیگه از این غلطا نکنه😭😂خخ خوب شد من خواب بودم وگرنه کتک رو نوشجان میکردم😁😂و خوب از اونجایی ک ابجیم آنقدر فشار روش بوده میاد تو اتاق و چندتا میشکوب محکم از بازوم گرفت ک من بیدار شدم🥺و وقتی قیافه ابجیمو دیدم گفتم مگه مرض داری تو خواب میشکوبم میگری تا گفت ک تو مرض داری در از پشت بستی از اون موقع تا الان دسشویی بودم اگه مامان نمیومد ک تو با خیالت راحت کپتو گذاشته بودی آقا اینو گفت و تا فهمیدم چ دست گلی آب دادم قش کردم از خنده😆😆😆اما بماند ک چقدر میشکوک و مشت و لگد بارم کرد🤣🤣🤣🤣
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
ماجرا از خیانت مادرم شروع شد
https://eitaa.com/virane/17199
سلام صحبتم با دوست عزیزی که مادرش به پدرش خیانت کرد عزیزم مادرت بزرگترین اشتباه تو زندگیش کرده اونم خیانت با وجود ۳ تا دختر شوهر تاوان اون گناه باید کل خانواده بده که داده بلا خره انسان جایز الخطا ست الان پشیمون شده خدا ببخشدش عزیزم این مشکلاتی که میگی نمیگم کوچکه ولی میگذره تنها آرزوهای بر باد رفته تو میمونه پس نه به خود کشی فکر کن نه به ترک تحصیل یکم مطالعه کنی میبینی خیلی آدم ها موفق از دل مشکلات موفقیت هاشون به دست آوردن برو با پدرت صحبت کن پیش گریه کن بگو حداقل به خاطر ما بچه ها خرجی بده بگو چشم امید ما ۳ تا به تو درسته مادرو هیچ وقت نمیبخشی ولی به ما رحم کن من دوست دارم درس بخونم باهاشون به مهربانی صحبت کن گریه کن بگو دوست دارم آدم موفقی باشم بر خانوادم نه باتندی انشاءا دلشون به رحم بیاد حمایتت کنن موفق بشی و هیچوقت هیچوقت به خودکشی فکر نکن آدم های ضعیف بدبخت به اینجور چیزها فکر میکنن میتونی کار درمنزل بیارین ۴ تای باهم کار کنید ی کار خونگی مامانت راه بندازه مثل ترشی درست کردن خیاطی و هزار کار دیگه عوضش هم پیش دخترا هست هم ی درآمد داره خودتم میتونی ی کار نیم وقت تو خونه انجام بدی هم درستو بخونی هم یکم درآمد داری انشاءا موفق باشی والگو بشی بر خواهرای دیگت که با وجود سختی ها و مشکلات ترک تحصیل نکردی ۳ تا خواهر موفق بهت معرفی میکنم مطالعه کن خواهرای منصوریان وشو کار و ورزشکار موفق هستن با وجود مشکلات زیاد هیچ وقت از هدفشون دست برنداشتن الان آدم های موفق هستن امیدوارم اونارو الگو خودت قرار بدی به هدفت برسی
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
🦋💙 سکانسی از زندگی من دوس دارم با شما در ارتباط بزارم . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
سلام ماهی بانو ممنون از کانال خوبت گل بانو من یه سری تجربه دارم درباره چوب روزگار که مثل داستان سریالی مینویسم ممنوم میشم بذاری تو کانال خوبت
همکار خیانتکار( چوب روزگار)قسمت اول:
من معلمم حدود ۱۵سال قبل که سالهای اول استخدامم بود پستم افتاد یه شهر دور از شهرمون حدود ۷ساعت راه بود من مجرد بودم و هنوزم هستم با همکار مجردم هم خونه بودیم اون سالها مسیر اون شهر اتوبوسهاش درب و داغون داشت و ما هم هر دوسه هفته ای یک بار بدو بدو می رفتیم شهر خودمون و با این قراضه ها بر میگشتیم و چه ماجراها و مصیبت هایی داشتیم با این اتوبوسها تا برسیم به مقصد 🤣🤣از پارچ آب چرکولک تا به هر دونفری یک لیوان یک بار مصرف بدن تا همیشه یا وسط راه خراب شن یا اونقدر مورچه ای و یواش برن که راه ۷ساعته بشه ۱۰ ساعت که بالاخره ما را برسونن به محل کارمون که هر بار از رفت و آمدمون پشیمان تر بشیم از گذشته .خوب این رو داشته باشید فعلا '
صل ماجرای ما از یکی از همین سفرها شروع شد که یه بار که خواستیم از شهر خودمون به محل کار بریم ساعت ۱ بعد از ظهر حرکت کردیم حدود ۲ساعت راه رفتیم البته یه راهی که باید ۱ساعته به اون منطقه برسیدیم که اتوبوس طبق معمول پشت تونل خراب شد از ۳ بعد از ظهر مسافرها معطل ماندند تا ۵که اتوبوس را رو به راه کردند و حرکت کردیم .در زمان دوساعته توقف متوجه شدم که اتفاقا اون روز همه مسافرها بومی هستن جز من و هم اتاقیم و یه آقای همکار منتها از یه منطقه نزدیک شهر محل کار ما یعنی روستایی زیر مجموعه محل کار ما که از سرحس همکاری و هم فکر و فرهنگی ماسه نفر با هم گپ و گفتی داشتیم و اون دو ساعت را طی کردیم. اتوبوس بالاخره حرکت کرد و ما خسته و داغون رفتیم نشستیم داخل اتوبوس و روی صندلی هامون خوابیدیم تا نزدیکای مقصد به مقصد که نزدیک شدیم دوستم که صندلی بغلی نشسته بود صدام کرد و از خواب بیدارم کرد و گفت فلانی پاشو اون آقا کارت داره و منظورش همون همکارمون که قبلا گفتم بود بیدار شدم گفتم بفرمائید دیدم صندلی پشتی من نشسته و کله کشیده جلو و گفت ببخشید ممکنه شماره تلفن شما رو داشته باشم؟گفتم برای چی؟ گفت حالا یه وقت برای امر خیری لازم بشه با خودم فکر کردم شاید این همون سوار بر اسب سفید خوشبخت باشه🤣🤣😉😉و شماره را دادم و آقا ۲۰ دقیقه مانده بود به مقصد ما پیاده شد و رفت به روستای محل کار خودش حدودا ساعت ۱۰ شب بود .
به محض پیاده شدن آقا از اتوبوس یک پیامک برای من رسید (اون موقع دوره نت و واتس آپ و... نبود)کل پیشرفت گوشی ها پیامک و بلوتوث و اینفرر بود🤣🤣خلاصه پیام از آقا بود که گفته بود امیدوارم بقیه راه را به سلامتی سپری کنیدبا در دلم گفتم بگو به تو چه ولی یه کم ساده لوحانه از این پیام خوشم اومد اما جوابش ندادم
تا رسیدیم مقصد ساعت حدودا ۱۱شده بود
👇👇👇ادامه دارد....
قسمت دوم
اون شب گذشت و فردا صبحش آقای همکار یک صبح بخیر فرستاد و من جوابی بهش ندادم گویی بازی شروع شده بود . عصر پیامی داد که اسم چند کتاب از فلان نویسنده لطف کنید بفرستید گفتم چرا از همکار خودتون نمیپرسید گفت همکارم نیست چه اشکال داره شما جواب بدید جواب دادم و تشکر کرد . فردا باز صبح بخیر داد بدون جوابش گذاشتم بعد از اون پیام داد هر وقت شرایط حرف زدن دارید زنگ بزنم گفتم که چی بشه گفت خوب کارتون دارم گفتم همکارم خونه هست خودم خبرتون میدم همکارم رفت مدرسه به آقا خبر دادم زنگ زد آشکارا صداش پشت خط میلرزید گفت دانشجو فوق لیسانس فیزیک و مجرده و اهل فلان شهرستان استانه و خانواده اش شهرستانن و... خلاصه گفت با خواهرم آمدیم مرکز استان برای دانشگاه و قصدم ازدواجه و باید همو بشناسیم و مدتی تماس داشته باشیم و فلان و مخ زنی خلاصه . اولش بهش گفتم اگه واقعا نیتت ازدواجه خوب به خانواده ها باید بگیم و.. گفت نه اول آشنا بشیم خلاصه بازبون من ساده دل را راضی کرد .
کم کم با تماسها و پیامهای مکررش بهش وابسته شدم . ترتیبی میداد که روزهایی که به شهر خودمون میریم با هم در یک اتوبوس باشیم و از اول راه ۷ساعته پیام میداد تا آخر تو شهر خودمون هم چند بار قرار ملاقات در باغات و آثار تاریخی و جاهای عمومی گذاشت و همو میدیدیم و هر بار از خواستگاری حرف میزدم به بهانه ای به قول امروزیها میپیچوند و مساله را به تعویق می انداخت شبها گاهی پیام میداد تا دیر وقت گاهی وقتی به شهر خودمون آمده بودیم میگفت خواهرم خونه هست شک میکنه پیام نده روزها میگذشت و ماه میشد و دو سه ماه به همین منوال گذشت و همچنان تماسها برقرار بود ولی از خواستگاری خبری نبود. آخرین باری که با هم برگشتیم خانه هامان وقتی برگشتیم شهر محلمان اولین روزی که در خانه بعد از تعطیلات با همکارم نشسته بودیم و عصرانه میخوردیم ناگهان زنگ تلفن من به صدا در آمد شماره ناشناس بود برداشتم خانمی پشت خط گفت الو خانم احمدی ؟گفتم اشتباه گرفتید گفت ببخشید و قطع کرد بعد باز زنگ زد تا آمدم بگم خانم گفتم که اشتباه گرفتید خانمه گرفتم به باد ناسزا که آهان خودت بودی فلان فلان شده شوهر منو دزدیدی من دلم هری ریخت گفتم چی میگی خانم ؟این حرفها چیه؟شما اصلا کی هستید ؟گفت من تازه دوماهه ازدواج کردم پرستارم شما شوهرم را دزدیدید و من شماره شما را تو گوشی شوهرم دیدم و هر روز بهش پیام میدید و ... میدونم خونه ات کجان مادر و پدرت کی هستن اگه دست از این کارهات بر نداری با پلیس میام در خونه تون و شکایت میکنم و .... از ترس داشتم قالب تهی میکردم دست و پامو گم کرده بودم فقط تلفنم را با دستهای لرزان خاموش کردم و خودم را انداختم رو شونه همکار هم اتاقم به گریه کردن هر چی میگفت چی شده و کی بود نمیتونستم جواب بدم فقط هق هق میکردم 😔😭😭
👇👇👇ادامه دارد...