سلام
برای دختر خانم 18 ساله ای که چند وقت هست جن میبینند و اذیت می شوند.
این ها رو بخون عزیزم و به همراه داشته باش
انشالله که مشکلت حل میشه
دفع جن
أَفَغَیرَ دِینِ اللَّهِ یبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کرْهاً وَ إِلَیهِ یرْجَعُون»
براي درامان ماندن از جن زدگی و خنثي شدن آنها، در روايات راههايي ذكر شده است.
1- خواندن دعایی که جبرئیل برای دفع جن به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله یاد داد: «أَعُوذُ بِکلِمَاتِ اللَّهِ التَّامَّاتِ الَّتِی لَا یجَاوِزُهُنَّ بَرٌّ وَ لَا فَاجِرٌ مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ وَ ذَرَأَ وَ بَرَأَ وَ مِنْ شَرِّ ما ینْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ مِنْ شَرِّ ما یعْرُجُ فِیها وَ مِنْ شَرِّ مَا یلِجُ فِی الْأَرْضِ وَ مِنْ شَرِّ ما یخْرُجُ مِنْها وَ مِنْ شَرِّ فِتَنِ اللَّیلِ وَ النَّهَارِ وَ شَرِّ الطَّوَارِقِ إِلَّا طَارِقاً یطْرُقُ بِخَیرٍ یا رَحْمَان.»
2-خواندن آیه 83 سوره آل عمران با صدای بلند در مکان های ترسناک«أَفَغَیرَ دِینِ اللَّهِ یبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کرْهاً وَ إِلَیهِ یرْجَعُون»
3-امام صادق علیه السلام فرمود: در شگفتم ازکسی که مورد مکر و حیله واقع شده و به این ذکر پناه نمیآورد. «أُفَوِّضُ أَمْري إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ »(غافر،43)
4- همراه داشتن انگشترعقیق یمنی وحرز امام جواد علیه السلام
5- خواندن ذکر لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم که حضرت رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: شیطان بر دو قسم است: شیطان جنى، كه با گفتن «لاحول و لا قوة الا بالله العلى العظیم» از شما دور مىشود. وشیطان انسى، كه با فرستادن صلوات «اللهم صل على محمد و آل محمد» از شما دور مىشود.
6- قرآن کوچک دراتاق و همیشه همراه داشته باشید.
7- معوذتین [سورههای مبارکه فلق و ناس] را بخوانید و تکرار نمائید.
8- آیةالکرسی را بخوانید و در منزل نصب نمائید.
9- چهار قل[سورههای مبارکه توحید، کافرون، فلق و ناس] را بخوانید و تکرار نمائید، خصوصا وقت خواب.
10- در موقع اذان با صدای نسبتا بلند اذان بگویید
11- روزی 50 آیه از قرآن کریم را با صدای نسبتا بلند بخوانید.
12- همین طور در روایت وارد شده برای دفع شر جن و چشم زخم سوره یاسین را نوشته و همراه داشته باشید.
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
#چالش_فردای_روز_عروسی
سلام ماهی جون 😍
با دیدن این چالش یاد سه ساله پیش افتادم🙂
بعد از اون همه جنگ و جدل خانواده من راضی شدن که عروسی کنیم اوایل کرونا هم بود همه میترسیدن که مریض نشن آخرش یه جشن سبک خونه پدر شوهرم توی روستا گرفتیم چون جمعیت زیاد نبود زود تموم شد منم با کمک دختر خاله ام لباس هامو عوض کردم و چند تا عکس گرفتیم و من تو اتاق خودمون خونه پدر شوهرم یه دو سه ساعتی خوابیدم وقتی بیدار شدم مامانم اینا میخواستن برن که با گریه و زاری من رفتن منم نشستم تو اتاق شوهرم اومد پیشم بغلم کرد و بوسم کرد گفت چیه نکنه از آخر شب میترسی 😉🤭 گفتم نه فقط دلم تنگ شده
همین دیگه آخرای شب بود که خواهر شوهرم و مادر شوهرم خونه بردار شوهرم برامون جا پهن کردن ماهم رفتیم بخوابیم اول یه کم غذا شوهرم گرم کرد خوردیم بعد دیگه رفتیم سر اصل مطلب دیگه چون گفتم درد دارم فقط یه بار گذاشتم دیگه خوابیدیم صبح مادر شوهرم اومد بیدارمون کرد رفتیم خونه اونا همه بهمون تبریک گفتن خواهر شوهرم پیشونی مو بوسید و گفت مبارک باشه زن داداش 😘 برای همه دخترا این روزا رو آرزو میکنم 🥰😍
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
🦋💙 سلام خدمت تمام اعضای کانال و ماهی عزیز.من تازه عضو کانالتون شدم و با خوندن بعضی سرگذشت ها خاست
من 16ساله بودم یه دختر سرزنده باهوش و خوشگل و زبانزد همه..شیطونی هایی داشتم ولی در کنارش درسم رو هم ادامه میدادم و خوووب میخوندم.رشتم تجربی بود عاشق شیمی بودم جوری ک معلممون بعضی وقتا میگقت میخای تو بیا جای من درس بده😅با یه دختر دوست بودم ولی بهترین دوستام دخترخالم و خواهرم بودن.پای همه دیوونه بازی های همدیگه بودیم..باهم میرفتیم میگشتیم بعضی وقتا انقدر میخندیدیم دهنمون دردمیگرفت.دخترخالم چندسال با یه پسری دوست بود و بدجور خاطرشو میخاست ولی اون آدم هوسبازی بود کل دوستاش ب من پیشنهاد دادن من قبول نمیکردم چون واقعا اعتماد ب نفس بالایی داشتم.همینجوری برای مسخره بازی بعضی وقتا میشد با یکی حرف بزنم ک بعد یکی دوهفته تموم میشد و جدی نبود هیچکدوم.دخترخاله ام ولی بدجور دلبسته ی اون پسره بود اونا تو روستا زندگی میکردن ما تو شهر دخترخالم(عاطفه)هرشب بخاطر اون کارش گریه بود بخاطر اون از بهترین خانواده های ردستا براش خواستگار رفت ولی نمیرقت و منتظر اون بود ولی اون فقط برای خوش گذرونی میخاست روزاشو بگذرونه اینو وقتی متوجه شد ک اون پسره ب من پیشنهاد دوستی داد با اینک میدونست من همه چیزو ب عاطی میگم گاهی وقتا وسیله ای برای عاطی میخرید میداد من ببرم براش حتی یبار مامانم دید و یه سال گوشیمو گرقت ازم ولی برا من مهم نبود چون خاطر عاطی برام خیلی عزیز بود خلاصه وقتی عاطی دید اون ب من پیشنهاد داده دیگ زد ب سیم آخر و گفت ب ادلین خاستگارم جواب مثبت میدم..ماهم موافق بودیم چون داشتیم میدیدیم داره آب میشه از کارای پسره.خلاصه یکی از نزدیکاشون از روستای نزدیک اومد و اونم جواب داد
👇👇👇ادامه . . .
بعدازجواب اون همه تو شک بودیم.من برای عقد و همه چیش پیشش بودم و تموم شد و اون زن یکی ب اسم محمد شد.گذشت بعد از چند ماه عید رسیده بود اونروز عاطی میخاست بیاد خونه ما ناهار من سراز پا نمیشناختم وقتی عاطی زنگ زد ک سر خیابونه من یه چادر پیچیدم دور کمرم چون داشتم سیب رمینی خورد میکردم چاقو و سیب زمینی تو دستم و دمپایی های آبی بزرگ بابامو پوشیدم و رقتم سرکوچه وقتی رسیدم اوناهم رسیده بودن و داشتن از ماشین پیاده میشدن با دوست محمد اومده بودن من عاطی رو بغل کردم و سرسری با دوست محمد و خودش احوالپرسی کردم و اومدیم خونه چنددقیقه بعد محمد اومد داخل و عاطی رو صدا زد وقتی عاطی اومد گفت هوهو هوهو دوست محمد خوشش اومده ازت گفته اینو برا من جورش کن منم ک اصلاااا تو اینچیزا نبودم زدم تو شوخی و اینچیزا مامان من ازاون آدمای بدجور مهمون پرسته وقتی فهمید دوست محمد تا سر کوچه اومده بهش گفت باید زنگ بزنی دوستت بیاد زشته موقع ناهار رفته خلاصه اون پسر ک اسمش مهدی بود اومد و ناهارخورد و رفتن.ب من گفتن منم گفتم ب هیچ وجه قصد ازدواج ندارم.یه سال گذشت و من ب کل یادم رفته بود پسری ب اسم مهدی هست تا اینک یه روز عاطی زنگ زد ک مهدی تو این یه سال با دختر عمه اش نامزد کرده ولی ب دوماه نکشیده داره طلاقش میده میگ فکر تو از سرش درنمیاد میگه بذار یه بار حرف بزنیم باهم ققط..منم بامشورت خواهرم گفتم اشکال نداره حرف میزنم.با گوشی محمد زنگ زد و حرف زدیم همون یبار جوری شد ک دلم براش رفت ازش خوشم اومد گفتم سرمسخره بازی باهاش چندمدت میگذرونم.خلاصه چندوقت یبار با گوشی محمد بهم زنگ میزد و میگفت خیلی باید التماس محمد کنم تا بیاره گوشی رو بده شماره خودتو بده ولی من بهش اعتماد نداشتم میگفت میتونم وقتی دارم حرف میزنم شمارتو بردارم ولی میخام خودت بهم اعتماد کنی من یه شب ازاولین شب ها بهش گفتم چجوری بهت اعتماد کنم ک تو منو بازی نمیدی گفت ثابت میکنم
👇👇👇ادامه . . .
فردای اونشب عصری دیدم عاطی زنگ زد ک داریم میایم اونجا گفتم چخبره گفت مهدی داره میاد خاستگاری من کپ کردم ینی چی اینا ولی دیگ کاراز کارگذشت و اومدن خودش تنهایی با عاطی و شوهرش اومده بود.اومد و من حق داخل شدن نداشتم از پشت در گوش میدادم ک من ته تغاری عزیردوردونه ی بابام بودم هیچوقت منو با سن کمم نمیداد ب کسی ک یبار زن طلاق داده ولی همین کار مهدی منو عاشق خودش کرد ک فهمیدم این ازاون حرفا رودارتره ک بخاد با یه جواب نه پدر من جا بزنه.پس دوستیمو باهاش محکمتر کردم.یه ماه ب عید سال93بود ک من از زمین و زمان حالم بد بود زنگ زدم محمد ک ببر گوشی رو بده ب مهدی چون اون میتونست حالمو خوب کنه زنگ زدم عاطی ولی هیچکدوم جواب درست ندادن انگار خسته شده بودن از اینک واسطه ی ما بودن محمد بهانه اورد همش امروز قردا کرد و آخرش تا 23فروردین سال 93نبرد گوشی رو بده محمد و منم دستم ب جایی بند نبود تو همین روزا ی روز مهدی ب محمدگفته بود یه چیز میخرم شما ازطرف خودتون بدین ب مهدیه عیدیش باشه ک عاطی زنگ زد ب من و یه عالمه حرف بار من کرد ک من واسه تو کادو نمیارم اگ خاله بفهمه منو دعوا میکنه و این حرفا این درحالی بود ک من بخاطر اون حتی یه سال گوشی نداشتم خییییلی ناراحت شدم و چیزی نگفتم بعداز چندوقت بالاخره تونستم بامهدی صحبت کنم اولین حرفش این بود ک چ عجب بالاخره افتخار دادی دوماهه دارم ب محمد میگم میگه مهدیه نمیتونه حرف بزنه وقتی اینو شنیدم سریع گفتم شماره خودتو بده من خودم بهت زنگ میزنم و دیگ ب محمدالتماس نمیکنیم.درست فردای اون روز از مدرسه برمیگشتم ک مهدی رو تو ماشین دیدم کنارشم یه کسی بود ک داشت برام دست تکون میداد منم خیال کردم محمده و براش دست تکون دادم و رفتم نزدیک تا سلام بدم ولی وقتی رسیدم دیدم اینک محمد نیس یکی ازدوستای مهدی بود ک برای کرم ریزی برای دخترا داشته دست تگون میداده خلاصه ازاون روز دیگ با گوشی خودم باهاش درتماس شدم و عاشقیمون محکمتر شد و اون تو گیر ودار طلاق دخترعمه اش بود میگفت اصلا نفهمیدم چیکارکردم بهم پیشنهاد دادن منم همینجور یه آره گقتم و بعد عقد دیدم هیجوره نمیتونم دوستش داشته باشم ن اینک اون مشکلی داشته من نمیخاستمش هرکاری کردم نتوستم دوسش داشته باشم بعددوماه حتی دستم بهش نخورد و طلاقش دادم این درحالی بود ک اون دختره خیلی مهدی رو دوست داشت و طلاق نمیگرفت میگفت هرکاربگی میکنم طلاقم نده.ما رابطمون هروز قشنگترازدیروز بود برای 10دقیقه ک منو ببینه 25کیلومترراه میومد.نصف شبا من تو پشت بوم اون تو خیابون روب رو خونمون ساعتها درددل میکردیم.یروز ک روز اخر دادگاهشون بود بعد دادگاه اومد دنبالم و حالش خیلی بد بود خیلی سرعت میگرقت تو خیابون ک گفت با دختره قراربوده ک بگه نمیخاد و امروز همه چی تموم شه ولی اون دبه دراورده ک من میخام مهدی رو.حالا باز دادگاه افتاده عقب.من گریه کردم و گفتم برو سراغ زندگیت مهدی اون تورو میخاد توام منو فراموش کن و سعی کن دوستش داشته باشی مهدی اونروز تا تونست گریه کرد و گفت چطور میگی ازت دل بکنم من نمیتونم بدون تو.خلاصه ب هر زحمتی بود اونو طلاق داد و بابامامانشو فرستاد اول من رفتم تو بیرون دیدمشون اوناهم ازم خوششون اومد و بعدش اومدن خاستگاری انقدر اومدن و رفتن نمیدونم 10باری شد ک صبح و شب اومدن تا بابام راضی شد .
👇👇👇ادامه . . .
بهش اس دادم ک تو چی ازجون زندگی ما میخای د درهمین حین مهدی رو ارخواب بیدار کردم و با دست و پای لرزان پرسیدم اینا چیه اونم هول کرد و گفت ک زن عموم ول کن نیس و اینچیزا ولی من تمام رویاهام خراب شده بود.گذشت بعداز چندروز من ارومتر شدم و مهدی رو بخشیدم زندگی میگذشت ک دوباره یروز دیدم زن عموش باز اس داده ک دلم برات تنگ شده.دیگ زدم ب سیم آخر قرص خواب خوردم و ب زنعموش زنگ زدم و گفتم الان ب عمو میگم اخه ما رابطمون زیاد و نزدیک بود اونم گریه و غلط کردم گفت دیگ زنگ نمیزنم و دیگه واقعا هیچوقت نزد.بعداون انگار مهدی یکی دیگ شد با دوست دختر زمان نوجوانیش ارتباط گرقت من اصلا نمیفهمیدم مشکل چیه من ک هرچی این میخاد میکنم.شب و روزم شده بود گریه دوست نداشتم اصلا ازخواب بیدار شم استرس باعث شد معده دردعصبی بگیرم و راهم ب دکتر باز شه انقدر عصبی بود ک جرعت نمیکردم بگم کیه داری اس میدی وقتی براش اس میومد تپش قلب شدید میگرقتم ب هیچکسم نمیتونستم بگم چون مهدی انتخاب خودم بود.حتی شب سالگرد ازدواج دوسالگیمون یه تبریک نگقت و وقتی من اس دادم اون بهم بدوبیراه گفت.زد و تو همین احوال دخترعموش با یه پسری دوست شد و فرارکرد پسره هم دوست مهدی بود بعدازدوروز اون برگشت ولی مهدی کاسه ی داغتراز آش شده بود ک باید پسره رو ال کنم بل کنم دوسه بارم تو روستا دعوا کرد با نزدیکان پسره همین موضوع باعث شد ما زودتر از خانواده اش خونمون رو بیاریم شهر.چون قراربود باهم بیایم و بماند ک این وسط چقدر حرف شنیدم از مامانش چون بااینک میدونست من کاری ندارم قکر میکرد من میخام پسرشو ازش بگیرم چون خونه ای ک ما قراربود بریم توش خونه بابام بود..خلاصه ما رفتیم شهر و جدا زندگیمونو شروع کردیم خوب و بد میگذشت ولی بازم مهدی با اون زنه بود و تموم نشده بود این قصه..تا اینک خودش ازاونم خسته شد و رابطش تموم شد.ماهم یه خونه خریدیم و رفتیم اونجا و من حامله شدم اوایلش همه چی خوب رفت جلو و بعد از 5ماه فهمیدم با یکی دیگه اس
👇👇👇ادامه . . .
من هرسری بادونستن این خیانت ها هرلحظه میمردم و زنده میشدم ولی چ کنم ک دلم گیر بود حتی سر اینک گوشیش رو چک کرده بود تو 7ماهگیم جوری کتکم زد جلو مادرش ک مادرش گفت میخاستم بگم قهرکنی بری خونه بابات ولی دیگ نگقتم.خلاصه دخترم ب دنیا اومد و زندگیمون شد من میدونستم هنوز پای اون زن بریده نشده ولی ولش کرده بودم یجوری زدم خودم ب بی عاری.بعداز چندماه دیگ نتونستم ساکت شم و بهش سرکار بود اس دادم مگ من چی کم دارم مگ چی کم گذاشتم برات و این چیزا تا ب خودش اومد و تموم شد و دیگ خیانتی نکرد.یواش یواش همه چی داشت درست میشد با وجود دخترمون احساس خ وشبختی داشت میومد سراغم ک زمزمه ها شروع شدک پدرمادرش گفتن ما میخایم بیایم تو خونه ای ک شما زندگی میکنین شماهم یه خونه کوچیکتر بخرین ماهم افتادیم دنبال خونه اولش خواستن دوطبقه بگیرن ک من اونقدر دعا کردم ک نشد و ما یه آپارتمان60متری خریدیم ولی صاحب خونه قرار شد یه سال مستاجر ما باشه ماهم چون همه ی پولو داده بودیم ب خونه مجبورشدم وسایلم رو ببرم خونه مادرپدرم و خودم با یه تلوزیون و یه کمد و رختخواب تو اتاق آپارتمان75متریه پدرشوهر زندگی کنم شروع بدبختی ها بود اونجا معلوم شد مهدی اعتیاد پیدا کرده هروز دعوا هروز کتک کاری دیگ ازاون عشق سوزان چیزی باقی نموند تا مینشستم سرسفره پدرش شروع میکرد ب حرف زدن و فوش دادن و من مجبور بودم با یه بچه شیرخاره پاشم برم تو اتاقم و با یه بیسکوئیت سر کنم اون یه سال جزء بدترین روزای زندگیم بود.ازهمه حرف شنیدم خواهرش گقت تقصیر تو بوده برادر من معتادشده گقت شوهرداری بلدنیستی شوهرداریه خودشو زد تو سر من.پدرشوهرم گفت تو ازاولش زن زندگی نبودی اگ بودی نمیومدی پارک ما ببینیمت..خورد شدم ب معنای واقعی..گذشت اومدیم خونه خودمون مهدی قبول کرد بره کمپ ترک کنه اون رفت منم فکرکردم تموم میشه بدبختی وقتی اومد یه هقته نشد دوباره لغرش کرد چند ماه بیکار و معتاد موند تا اینک من دیگ رقتم خونه بابام..دیگ گفتم طلاق چون دیگ نمیکشیدم بعد این همه عذاب مهدی با اینک این همه منو اذیت میکرد ولی واقعا هم منو هم دخترمون رو دوست داشت وقتی فهمید رفتم گفت خودکشی میکنم گفت فقط تو برام موندی نرو ولی من گفتم تا ترک نکنی نمیام.ی روز اومد گفت میگن بیمارستان زیر نظر دکتر میشه ترک کردبیام باهم بریم دکتر من گفتم اره ولی وقتی مهدی اومد بابام نمیذاشت من برم میگفت اصلا نمیذارم دیگ برگرده ب زور بابامو راضی کردیم ک بریم دکتر با موتور داشتیم میرفتیم و تو کل راه مهدی دادزد و گریه کرد دوسال بود درگیراعتیادش بودیم و واقعا کم اورده بودیم رفتیم تو یه پارک و نشستیم تا تونستیم گریه کردیم یاد اونروزی افتادم ک دوست بودیم و برا هم میمردیم چقدر اوضاع فرق کرده بود ولی باز ما داشتیم برای همدیگه گریه میکردیم.بعد رفتیم دکتر و خدا خواست مهدی بستری شد و بعد18روز اومد ودرست شد زندگیمون قشنگ شد خوش شدیم چندماه دنبال کارگشتیم همه جا باهم بودیم همه شرکتایی ک میرفتیم برا درخواست تا اینک یه جا رفت سرکار
👇👇👇ادامه . . .
بعد ازاینک مهدی رفت سرکار دیگ همه چی خوب شد همه چی قشنگ شد.همه بدهکاری هامونو دادیم هرچی میخاسیم واسه خونه خریدیم هرجا دلمون میخاست میرفتیم.البته مسافرت نه همون داخل شهر هرموقه میخاسیم میرفتیم میگشتیم..نمیدونم چجوره روزای بد جون میکنن تا بگذرن ولی روزای خوب عین برق و باد میرن..دوسال تو خوشیه کامل ن دعوایی ن بحثی تا حقوقشو میریختن اسش رو میفرستاد برامن ک ازهمه جی خبردارباشم..یجور خوش بودیم ک دلم گاهی برا دعوا تنگ میشد..ولی میخام بگم من تو دوران خوب زندگیم هم حالم بدبود چون بابام سرطان بدی گرقت و همه خانواده نگرانش بودیم.خلاصه پارسال یروز ک راهش انداختم رفت سرکار ساعت1اینا بود برگشت خونه تصادف کرده بود ماشینمون داغون شده بود اونم وقتی ک قصدعوض کردنش رو داشتیم خیلی بهش گفتیم خداروشکر خودت چیزیت نشد ولی زیر بار نمیرفت و میگفت نباید اینطور میشد انقدر حرص خورد و عصابش خراب شد ک دوباره لغزش کرده بود تو بالکن خونه بود وقتی رفتم یه چیزی تو جیبش قایم کرد شصتم خبردار شد بهش شک کردم ولی حتی دلم نمیخاس بهش قکر کنم.یه روز از تو جیبش وسیله مواد پیدا کردم ازخواب بیدارش کردم پاشد رقت حموم و شروع کرد کشیدن نشستم پشت در تا تونستم داد زدم التماس کردم گریه کردم ک نکن با زندگیمون چرا داری میکشی دوباره ک داد زد هیچی نیس ولی بود خیلی ام بود گفتم میرم دوباره کتکم زد بعد از2سال تو همون روز خودمو زدم ب درودیوار و گفتم دوباره شروع شد از گریه نمیدونستم چیکارکنم دختر 4ساله ام ترسیده بود گوشش رو میگرفت و میگفت من هیچی ندیدم..خدا میدونه چی کشیدم بابام حالش خرابتر شد همش بیمارستان بستری بود دیگ نمیتونست حرف بزنه دوبارعمل ناموفق داشت.تواون اوضاع باباو مامان مهدی هم با موتور تصادف کردن و دست مادرش شکست اینا یه خانواده خیلی وابسته ان و این باعث شد ما40روز خونه اونا بمونیم انگار دوسال قبل دوباره تکرار شد دوباره مهدی میرفت تو بالکن مواد میکشید و باباش هرچی میومد بهمون میگفت تا گفتم من میرم خونه خودم هیچکس حال منو نمیفهه تو همین گیرودار بودیم یروز مهدی زنگ زد من میرم ماموریت من باورکردم ولی صبحش معلوم شد از شرکتشون ضایعات دزدی کرده.یه هفته ب فجیح ترین شکل ممکن گذشت رفتیم برا زضایت صاحب شرکتشون هرچی از دهنش دراومد گفت بهم ک تو شریک دزدی تو فلان..آخخخخ با یادآوریش قلبم دردمیگیره.بابامم دیگ زمین گیر شد دیگ نمیتونست حتی کمترین کلمه رو بگه ولی حال بد منو میفهمید.بعدیه هفته صاحبکارش آزادش کرد ولی چ فایده ازوقتی اومد بیکاریش شروع شد دوباره اعتیاد دوباره دعوا دوباره بدبختی..چندماه همینجور گذشت راضیش کردم بره باز بیمارستان ولی خیلی شلوغ بود و بیمارستان جا نداشت هزینه اش ام برامون یه درد بود.خودم رفتم بیمه سلامت گرفتم ک فقط کمی هزینه اش کم بشه چون خودش بهانه مختلف پول میگرفت ولی خرج مواد میشد.ب زور یروز با باباش بردیمش بیمارستان بماند با چ سختی و بدبختی بستریش کردیم چون جا نداشتن باباش قلبش گرفت اونجا چندباز گریه و ناله کرد برااینک دکترا دلشون بسوزه..خلاصه بستری شد
👇👇👇ادامه . . .
بابام فوت کرد..زندگی بدون پدر رو هم دیدم و تجربه کردم.وقتی مهدی از بیمارستان اومد گفتم بازم زندگیم درست میشه ولی زهی خیال باطل اونموق باز مطمئن بودم میکشه شب ها تا صبح مینشست تو بالکن و صدای فندکش میومد ولی الان دیگ با یه دوستی ک تو بیمارستان باهاش دوست شده بود ب بهانه جلسه همش میرفتن میگشتن نمیشد هم بهشون گفت کجا چون نباید عصبی بشه ولی دوستیش با اون پسره باز از شورش دراومد و شبا تا ساعت 2میرفتن میگشتن.ی روز اس اومد برامهدی ک من یه مقدار جور میکنم ی مقدارم تو بیا بریم بکشیم بعدشم باز تو جیب ایناش وسیله پیدا کردم دوباره دنیا تو سرم خراب شد.الان دیگ نمیدونم بگم ب کسی نگم چیکار کنم الان دیگ انقدر حرمت بیمون شکسته ک راحت بهم میگه ب تو چه.من دارم تو خونه کار میکنم و اون میکشه ولی زیر بار نمیره.هنوز نمیخاد خودشم قبول کنه ولی من مطمئنم..دیگ اصلا هیچی درست نمیشه دلم واسه خودم میسوزه واسه دختر 5ساله ام ک عاشق باباشه یه دختر مظلوم و ساکته ک تو جمع خانواده معروفه ب ساکت بودن..ب خوشگلی..ولی عاقبت خوبی نداره با وجود این پدر..دیگ امیدی ب زندگی ندارم دیگ دلم نمیخاد زنده بمونم خدا ک نمیخاست روی خوش ب من نشون بده این بچه رو بهم داد ک عذابم با نگاه کردن بهش بیشتر بشه.چون پدر بی غیرتش همش دنبال کشیدنه و حتی مریضی بچه براش مهم نیس..کسایی رو میبینم ک اونموق ک من اون امکانات رفاهی رو داشتم حتی نمیتونستن بنویسنش ولی الان فیس دارایشون رو بهم میدن.چرا خدا باهام اینکارارو میکنه ب کدامین گناه ب چ جرمی؟؟؟؟اونم منی ک هیچوقت از راه راست خدا نرفتم بیرون همیشه میگم هرچی خدا بخاد همیشه ترس از خدا داشتم وقت گناه هیچوقت نگاهم اجازه ندادم با نامحرم گره بخوره..خیلی پیشنهاد داشتم ولی حتی ب خودم اجازه ندادم بهش فکر کنم.. ینی عمر خوشی های من همون 2سال بود؟؟چرا هرسری ب طریق مختلف داره منو عذاب میده چقدر صداش بزنم چقدر داد بزنم چقدر گریه کنم چقدر چله ی این دعا و اون دعا برداردم ک میگن معجزه میکنه و واسه من اندازه یه مورچه تو زندگیم تاثیر نمیذاره.پس کی وقت خوشی کردن منه..پس کی تموم میشه این عذاب..موندم تو دوراهیی ک دلم میگ تحمل کن اما عقلم میگ گوربابای عاشقی بذار بمیره کسی ک انقدر عذابت میده ولی نمیتونم..میدونم اگ برم میگم شاید اگ میموندم درست میشد...خسته شدم..از همه چی خسته شدم...خسته شدم از خدایی ک نمیبینتم..خسته از این همه گریه...خدا چ مشکلی داره با من آخه..تروخدا یکم حرفایی بهم بگین شاید یکم اروم بگیره دل بیقرارم منو با مامان❤️ دنیا ❤️شناسین
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
همسر رفیق باز . . .
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
ميگن امان از همسر_رفیقوباز، همسری که بیشتر از اینکه علاقمند باشد وقت خود را با خانواده اش سپری کند، علاقه دارد که با دوستانش باشد و اوقات خود را با آن ها بگذراند. 👌😔🙈
یکی از مهم ترین پیامدهای رفیق بازی، ایجاد طلاق عاطفی بین همسران زوجین است یعنی همسران به دلیل اینکه برای یکدیگر وقت نمی گذارند و نیازهای همدیگر را برآورده نمی کنند، سردی عاطفی شکل می گیرد...👍💔
آقای محترم بیشتر برای خانواده ات وقت بگذار...
❌ یادت نره برای بدست آوردن همین خانم و زندگی چقدر زحمت کشیدی...
🚫 اینجوری خرابش نکن...
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
سناریو خانم قری😘❤️
ارسالی اعضا . . .
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
اوایل ازدواجمون تنها مشکل من این بود که باید خونه مادرشوهرم زندگی میکردم😫
خانم غری درونم دعوا راه مینداخت که من خونه مامانت نمیام. شوهری هم بدتر لج کرده بود که یا اینجا یا هیچ جا 😔
بعد که دیدم تاثیر نداره شدم یه خانم قری و
به شوهرم گفتم:
بهتره از همین اول زندگی شروع کنیم رو پای خودمون وایستیم. بالاخره زوج جوونیم. قهر و دعوا داریم. اخر شبا سرصدا داریم. 😜 شاید بی پول شیم، کسی نفهمه.
به آقایی گفتم: نه نزدیک مامان من، نه نزدیک مامان تو!
یه کم فاصله داشته باشیم. اینجوری احترام مون حفظ میشه. 😉
اینقد این حرفا رو تکرار کردم تا روی شوهری تاثیر گذاشت و با پول ماشین و وام ازدواج، یه خونه ی نقلی خریدیم.
میخوام بگم که با دعوا وقهر نمیشه هیچ کاری کرد با حرف زدن منطقی و روی خوش حرفتون رو به کرسی بنشونین!😊
امیدوارم شماهم بتونین با این روش کارتونو پیش ببرین😍
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882