eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.2هزار دنبال‌کننده
40.8هزار عکس
677 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋💙🦋 سلام در جواب اون دختر خانومی که گفتن پسر عموی مامانشون ازشون درخواست نابجا دارن. سلام دختر قشنگ. عزیزم ما هم روزی هم سن و سال شما بودیم و این روزای حساس بلوغ رو پشت سر گذاشتیم. عزیزم پسری که قصد ازدواج داشته باشه هیچ وقت نمیاد برای اولین یا چندمین دوران آشنایی همچین پیشنهاد بی شرمانه ای رو بده. به عنوان خواهر بزرگتر ازت خواهش میکنم راهت رو ازش جدا کن و سرت رو به درست گرم کن. ان شاء الله به مدارج بالا برسی و سرفرصت بهترین مورد برای ازدواج برات فراهم میشه فقط از این آدم دوری کن. به فکر پدرو مادرت و آبروت باش. امیدوارم به حرفام خوب توجه کنی عزیزم.🌹 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 سلام من چند وقته با کانالتون آشنا شدم اول بگم که خیلی خاطره هارو خوندم خیلی جاهاش هم گریه کردم و از کانالتون برا اینکه حداقل جایی درست کرده بشه حرف زد خیلی ممنونم . دوم اینکه خیلی دو دل بودم بنویسم منم سر گذشتمو یا نه و گفتم چه اشکال داره بزار بنویسم شاید کسی چیزی گفت تونست کمکم کنه . من الان ۳۲ سالمه ممکنه یکم طولانی بشه این سرنوشت من اما امیدوارم سرتون درد نیاد و بخونید . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
مَــــــــنِ آرام💜✨
🦋💙🦋 سلام من چند وقته با کانالتون آشنا شدم اول بگم که خیلی خاطره هارو خوندم خیلی جاهاش هم گریه کردم
ماجرا برمیگرده به وقتی بچه بودم از وقتی یادمه مادرم مریض بود و همش دوا دکتر . هم جسمی بیمار بود و ام اس داشت و دکترا تشخیص نمیدادن هم روحی دچار جنون بود و باز دکترا تشخیص ندادن . پدرم هم خیلی خوب بود همش دکتر می‌بردش مراقبش بود اما اصلا کسی دردش رو نفهمید تا اینکه کار به جاها باریک کشید مادرم کاملا به سرش زده بود و حتی ما تو خواب هم آرامش نداشتیم یه شب نزدیک بود با چاقو بکشتمون که پدرم بیدار شد و از خونه فرار کردیم و بقیه شبا و روزا همینطور هم از لحاظ جسمی آسیب پذیر شده بود تعادل نداشت . خلاصه بگم اوضاع خیلی خراب بود . یه بار بچه بودم گفتم دوستم بیاد خونمون مادرم اولش خوب بود گفتم قرصاش خورده خوبه اما یهو پاشد با کارد آشپزخونه دنبال دوستم . دیگه منزوی شده بودم کسب باهام دوست نبود تو فامیل هم جلوم دلسوزی میکردن پشت سرم بدو بیراه . زد و یه دکتر از خدا بی‌خبر به بابام گفت باید باردار بشه خانمتون افسردگی حاد داره خوب میشه . بابای ساده منم خیلی دوسش داشت مادرم رو قبول کرد من ۱۲ سالم بود مادرم یه برادر آورد برام منکه خیلی عاشقشم اما بدتر از قبل شد همه چیز کلا مادرم رو نابود کرد زایمان اینکه چی کشیدیم و خودش چی کشید تو این دوران بارداری و زایمان طولانی میکنه این ماجرا رو . خلاصه بعد زایمان کلا بهم ریخته تر شد این قضیه من اصلا نمیتونستم درس بخونم دیگه باید بچه داری میکردم چون مادرم نزدیک بود بکشتش داداشمو و کلا بچه داری رسید به من حالا پدرمم اوضاعش خوب نبود کلا بهم ریخته بود روش اثر گذاشته‌ بود دیگه از اون بابای خوب و مهربون من خبری نبود عصبی و پرخاشگر شده بود غیر قابل تحمل شده بود و من موندم و یه بچه که بلد نبودم نگهش دارم حتی طفلی داداشم شیر پاستوریزه بهش دادم چون نارس اومده بود و منم بی تجربه نمیدونستم شیر خشک چیه و مادرم شیر نداشت بهش بده . حتما می‌پرسید مگه عمه عمو خاله دایی نداشتید بهتون برسه؟ چرا داشتیم اما کجا بودن خدا عالمه هر کی در رفت پی زندگی خودش ناپدید شده بودن . فقط اظهار نظراتشون بهمون می‌رسید نه خیرشون . پدرمم شیف کار می‌کرد خیلی داغون شده بود یعنی شیفت سر کار بود و موقع استراحتش تو خونه جنگ جهانی کلا از بین رفت. زد و تو این گیرو دار عمه نازنین ما پیشنهاد داد بابام جدا بشه طلاق بگیره قانون هم حق داد به پدرمم و حکم طلاق صادر شد و مادرم بردند تيمارستان. کسی هم نگفتیم چون نمیشد . عمه جان ما گفت حالا که بردنش مادرش تيمارستان این دختر بشه عروس من . پدرمم قبول کرد منم بچه چاره جز قبول نداشتم . خلاصه دوسال گذشتو ما نامزد بودیم این پسر بی همه چیزش هم هر کار دلش می‌خواست با ما می‌کرد چون خیلی بزرگتر بود و من بچه . منم کلا افت تحصیلی پیدا کرده بودم خیلی زیاد در حدی که معلما چون از وضعیتم خبر داشتن نمره میدادن بهم وگرنه می‌افتادم. صبح ها داداشم میبردم مهد کودک طفلی رو ظهرا با خودم میاوردمش خونه . اونم بیچاره سوخت رفت . خلاصه اینجوری گذشت و بعد دوسال عمه جان به پدرم گفت یه خونه براش بخره و خلاصه دعوا گرفت بینشون و منو پس زدن و گفتن نمیخوایمش انگار جنس فروخته شده رد پس دادن همچین حسی داشتم. بماند چجوری امتحانا رو با تجدید و این حرفا پاس کردم رفت . حالا هیشکی نداشتیم پیشمون بمونه تنها نباشیم تو خونه چون قبلش عمه خانوم روزا سر بهمون میزد اما الان دیگه نه دیگه بابام گفت دیگه حق نداری بری مدرسه میمونی داداشت نگه میداری .منم گریه زاری التماس به این به اون تورو خدا فقط همین یه دلخوشی برام مونده بزارید برم مدرسه . 👇👇👇ادامه . . .
اما اصلا فایده نداشت تا اینکه یه خیر خواه دیگه عمو جان دست به کار شدند به پدر فرمودند زن بگیر حالت عوض میشه بهتر میشه روحیه و خودت و زن و بچت و دخترتم میره مدرسه . پدرم رفت زن گرفت بماند چقدر ما تو زن گرفتنش خار شدیم و بی محل . تازه منکه عصبانی میشدم فامیل محترم می‌گفتند عین مامانش دیوونست. این حرفا و کاراشون به کنار پدر ما زن گرفت چسبید به زنش ما هم تو خونه اش همینجور عاطل و باطل . منم شروع کردم به درس خوندن اما مگه میشد هر روز اعصابم خورد و داغون تا رسیدیم به موقع کنکور . گفتم بزار بشینم بخونم یه رشته درست حسابی قبول بشم شاید راحت بشم از این وضع اما انگار اصلا بخت با من یار نبود که نبود متاسفانه خبر فوت مادرمو بهم دادن منم اصلا نتونستم درس بخونم نتونستم به خودم بیام تا جایی که اصلا سر خاک نرفتم و هنوزم که هنوزه نرفتم . نمیتونم تحمل کنم اصلا تو کتم نمیره چرا باید یه نفر اینقدر زجر بکشه تو سن ۳۵ سالگی اینجوری تو تنهایی تو غربت بدون دیدن بچه هاش تو حسرت خدا بکشتش که چی بشه . این درد ها و رنج ها رو کسی میفهمه که مث من مادرش با رنج فوت کرده باشه شاهد دردش بوده باشه .... خلاصه بگذریم سرتون درد نیاد اومدیم دانشگاه همینجوری رشته الکی زدمو قبول شدم گفتم فقط تو خونه نباشم وگرنه رشته بیخودی بود . سال اول دانشگاه با یه پسری آشنا شدم. هر جور بود گولم زد منم که کمبود محبت گفتم بزار برم دنبال زندگیم شاید بهتر شد با هر 👇👇👇ادامه . . .
بدبختی بود عقد کردیم تا من عقد کردم زن بابام شروع کرد موش دواندن بیشتر نه اینکه قبلش نکنه ها خدا عالمه چه بلاهایی سر ما آورد چقدر پاپوش درست کرد به بابام ثابت کنه من پسر بازی می‌کنم و دانشگاه نفرستتم. اینا همه بماند . خلاصه من عقد کردم و دردسرا بیشتر شد من گفتم جهنم پاش وامیستم همه رقم وایسادم پاش همه حرف شنیدم از خونه طرد شدم اما ولش نکردم. حتی پا به پاش رفتم تو رستوران سر کار که بتونه پول جمع کنه بریم سر زندگیمون . یه روز از کار اومدم خونه با بابام و زنش بحثم شد سر جهیزیه خریدن که آره این پسره ارزش نداره براش گرون بخریم و پول بدیم و ما رفتیم یه خرت و پرت برات خریدیم . بدون من رفته بودن جهاز خریده بودن آشغال ترین جنس هارو که بماند . منم زدم بیرون گفتم میرم پیش شوهرم تا آروم بشم همیشه از قبل بهش میگفتم میرم پیشش اما اون روز نشد بگم . بابامم از اون طرف زده بود بیرون که بره پیشش بگه من از خونه زدم بیرون و چون ماشین داشت زودتر از من رسیده بود . من وقتی رسیدم که تو کوچشون دعوا بود بین بابام و پسره . دو بعد یه مدت بهم گفت یه آقایی قبول کرده اما طلاق گرفته دوتا بچه داره گفتم طوری نیست یه طوری بیارم بیرون بریم ببینیمش. با هر ترفندی بود منو آورد بیرون فقط ۱۵ دقیقه من دیدمش و اونم گفت قبوله و اومدند خواستگاری بماند بازم که چیا گذشت تا اینکه این آقا کارمند بودند دوتا بچه داشتند منم قبول کردم شدم زن ایشون . 👇👇👇ادامه . . .
وقتی رسیدم دیدم بعله مثل اینکه پدرم وقتی رسیده زنگ در رو زده اونم فکر کرده دوستاشن درو باز میکنه میره پدرم داخل میبینه بعله پسره با دوستاش در حال مصرف الکل و خانوم بازی بوده درگیر میشن و دعوا میرسه به کوچه . منم که دیگه حرفی نداشتم بزنم بعداز یه سیلی محکم از بابام راهی خونه شدمو و دادخواست طلاق در دوران عقد و خلاصه جدایی دوباره و ضربه روحی دوباره . خیلی طول کشید تا به خودم بیام و چیا کشیدم و چیا گذروندم خدا داند . دقیقا چند وقت بعدش پسر خواهر زن بابام که همه میگفتن آدم نیست گوشی منو دزدید منم جرات نکردم به کسی بگم چون گفت اگه بگی میگم تو بندال منی و کاش گفته بودم خدا ازم نگذره اگه گفته بودم تو این دردسرای الانم نبودم . تو گوشیم پر بود از عکسام که خب همه اش هم حجاب نداشت نه اینکه بد باشه اما خوبم نبود و عکس دوستام. پسره بی غیرت رفته بود به دوستام زنگ زده بود و تهدیدشون کرده بود به پخش عکساشون و اونام ریختن سرم که یالا درستش کن . منم بچه بازی و احمقی بهش گفتم هر کار بگی میکنم فقط بهم بده گوشیمو. اونم گفت باشه بیا فلان جا بگیرش . منم از خریت زیاد و به قول خودم چیزی دیگه نداشتم از دست بدم که پاشدم رفتم سر قرار و خب اونجا گلاویز شدیم کتکم زد پول خواست آخه معتاد بود منم گفتم ندارم و دعوامون شدت گرفت وقتی دید کار به جایی نمی‌بره بهم تجاوز کرد از پسش بر نیومدم هر چی دادو بیداد و فحش و ناسزا و کتک کاری بود جواب نداد . وقتی برگشتم خونه مثل اموات بودم از ترس به خودم میلرزیدم بازم نتونستم حرفی بزنم که دیگه کاری نمیتونستمم بکنم فقط تونسته بودم گوشیمو پس بگیرم اونم با چه وضعی . پسره پاشد اومد بعد از یه مدت خواستگاریم. چقدر من به پاش افتادم که آبرومو تو بردی میکشنم بفهمن تورو خدا و این حرفا که پاشد اومد البته بگم چند سال هم از من کوچیکتر بود چقدر حرف بارم کرد که تو پیرزنی و منو چه برسه به تو و این حرفا . خلاصه اومد ... حالا بابام راضی نمیشد حقم داشت از همه جا بی‌خبر پسره معتاد کار نداشت خدمت نرفته بود پول نداشت خانوادش قبولش نداشتن چرا باید منو میداد. بابام میگفت درس عبرت نشده برات دنبال هر بی سرو پایی راه میوفتی عقل نداری عین مادرتی.... حق داشت اما از همه جا بی‌خبر بود نمی‌دونست چاره ندارم از فرط بیچارگیمه. زنش شدم بابامم انداختم بیرون گفت مایه ابرو ریزی من شدی برو برنگرد . با پسره رفتم ته روستا خونه گرفت من رفتم داخلش اما اصلا پیشم نموند گذاشت و رفت همون شب اول گفت منکه نمیخواستمت مجبور شدم بگیرمت منم معتادم نون خودمم با موادم نمیتونم بدم چه برسه نون تورو بدم همینجا بمون هر کار خواستی بکن فقط صدات در نیاد میگم دختر نبودی آوردمت و بهت انداختنتم. چون من هیچ مجلسی نداشتم ... خلاصه چند روز گذشت دیدم خبری ازش نشد داشتم از گشنگی و ترس شبانه اون خونه دیوونه میشدم دیگه زدم بیرون رفتم لب جاده یه لبنیاتی بود یه خانمی بود خدا خیرش بده تا فهمید بهم کار داد گفت بیا اینجا روزا پیشم منم رفتم پیشش . در حد بخور نمیر بهم میداد منم تنها نبودم باهام حرف می‌زد منم براش همه چیزو گفتم اونم دلش برام سوخته بود یا ترحم می‌کرد نمیدونم اما باز تنهام نذاشت یه چند ماه گذشت دید خیلی دارم از بین میرم رفت پیش بابام و براش گفت چجوری دارم زندگی میکنم و به اصطلاح واسطه شد بابام اومد منو برد خونش و دوباره دادگاه و طلاق اینبار به عنوان یه زن مطلقه . بابام برام خط نشون کشید دیگه حق ازدواج نداری و میمونی تو خونه و با اجازه من آب میخوری و این حرفا .... منم چاره نداشتم قبول کردم . خیلی زجر آورتر از قبل شد همه چیز تا تکون میخوردم حرف بود و کتک که نثارم میشد دیگه فقط اشک می‌ریختم و زندانی شده بودم همه جوره . تا اینکه یه دوستای سابقم پیدام کرد و وقتی همه چیزو دید گفت اینجوری نمیشه که داری تدريجي میمیری بیا سایت همسریابی پیدا کردم ثبت نامت کنم تورو منم فکر کردم گفتم شوخیه وگرنه کی اینجوری زن میگیره تو همین حین خبر فوت اون خانوم که تو روستا بهم کمک می‌کرد بهم رسید خواستم برم خاکسپاری بابام طبق معمول که نمیزاشت از خونه پا بزارم بیرون نذاشت که نذاشت . یه روز به دوستم گفتم نوبت مشاوره بگیر بابام اینا برن پیشش من خسته شدم از زندانی بودن نمیخوام ازدواج کنم دیگه یا مجبور بشم ازدواج کنم فقط برا رهایی از این شرایط . نوبت مشاوره گرفت برام من رفتم بابام اومد زن بابام اومد چندین جلسه رفتیم اما فایده نداشت که نداشت اوضاع بدترم شد بابام شکاک هم شده بود که حتی وقتی می‌خوابید شبا درو روم قفل می‌کرد حتی دستشویی تا صبح که درو باز کنه حق نداشتم برم چون فکر می‌کرد من شبا قرار میزارم با پسرا در صورتی که همش تو خونه حبس بودم . دوستمم نذاشت دیگه بیاد دیدنم . خلاصه تهمت ها شروع شد همه چیز بدتر میشد . 👇👇👇ادامه . . .
به دوستم زنگ زدم گفتم تو سایت ثبت نامم کن جهنم بزار خلاص بشم البته اگه کسی قبول کرد . دوماه اول بد نبود نه اینکه گل و بلبل باشه اما بدم نبود تا اینکه همسر سابقش سرو کله اش پیدا شد و شوهرم خواست برش گردونه تو زندگیش چون خیلی عاشقش بود و رو گفته خودش از لج و لجبازی جدا شده بودند دختر دایی ایشون هم بود و دوتا بچه داشتن .... خلاصه بحث بین ما بالا گرفت نا گفته نماند من ۹ تا خواهر شوهر دارم و یه برادر شوهر . خیلی بحث بینمون بالا گرفت دعوا شد حق با من بود آخه اون رفته بود حالا اومده شوهر من پشیمون شده که چی ؟ من چیکار باید میکردم خلاصه هر چی تو‌گذشتم بود رو کوبید تو سرم که تو چی بودی گرفتمت و من زنم رو دوست دارمو و این حرفا . اون خانم هم خداروشکر گفت نمیخواد باهاش زندگی کنه و رفت با یه پسری ازدواج کرد و بچه دار شد اما شوهر من دنبالش همچنان . و زندگی ما روز به روز بدتر . تا حدی که بچه هاش هم شروع کردند به سو استفاده کردن و از من بد گفتن و انداختند پدرشون و عمه هاشونو عموشونو به جان منه بدبخت . از اون طرف این آقا میگفت تو حق بچه دار شدن نداری اصلا من از تو بچه نمیخوام تو رفتنی و برای نگه داری از بچه ها اینجایی و حتی رابطه خوبی هم نداشتیم باهم . منم برا اینکه نمیتونستم برگردم باز جدا بشم و برم خونه بابام تحمل کردم هر روزو هر شبشو هر چقدر هم اصرار کردم بیا بریم مشاوره بیا بریم روان شناس اصلا به خرج این آقا نمیره . تا اینکه سال ۹۹ زد و من فهمیدم باردارم خیلی نادر بود این اتفاق یعنی میتونم بگم معجزه بود بماند بازم چقدر منو اذیت کرد که بچه من نیست و من این بچه رو نمیخوام و قهر کرد اتاقشو عوض کرد هر چند قبلش هم از ۱۲ ماه ۱۱ ماهش قهر و جدا بود . اما خب شده بود گفت سقطش کن بندازش اما من گوش نکردم گفت ببین من دوتا بچه دارم این یکی میمونه گردنت . گفتم طوری نیست تو دلم گفتم جاشو باز میکنه مگه کسی هست بچشو نخواد آخه این آدم برا اون دوتا بچش جونشم میده . خلاصه زایمان کردم با هر بدبختی که بود که حتی تو بیمارستان هم این آقا نیومد بچه رو ببینه و پیشم باشه و ملاقات و این حرفا تو بارداری هم نهایت تلاشش برا عصبانیت من دریغ نکرد همش کارم گریه بود و گشنه میخوابیدم. حتی یک ماه زودتر بچم به دنیا آوردم از استرس . خلاصه بچم اومد خداروشکر سالم بود تو دستگاه هم نرفت چون نارس بود . از وقتی اومده تا الان هر آزاری که بگید خودش و خانوادش بهم روا داشتند تا اینکه الان پاشو کرده تو یه کفش میخوام طلاقت بدم بچتم میگیرم ازت میدم به خواهرام بزرگ کنن من تورو نمیخوام . جاش جدا کرده از به دنیا اومدن بچم . لباس و پوشاک و این حرفا رو هم ندارم . الان چند ماهه خونه خواهراش غذا میخوره با دوتا بچه اش . حتی پوشک و لباس و این حرفا هم برا منو پسرم نمیگیره . کلا تنهاییم با پسرم تو خونه . اگه نبود خودمو میکشتم به خاطر پسرم سر پا وایسادم چون نمیخوام مثل من بی کس و کار بزرگ بشه نمیخوام مهر نخواستن بمونه رو دلش . میدونم اگه نباشم میوفته زیر دست و پای دیگران . خودم که دیگه هیچی ازم نمونده بخدا نمیدونم این چه سرنوشتیه جادو شدم یا بختم باهام یار نیست یا از احمقی خودمه یا هر چیزی فقط واقعا کم آوردم نمیدونم چکار کنم نمیدونم به کجا وکی پناه ببرم . شدم یه خدمتکار بی مزد و منت که برا بچم مجبورم هر خفت و خاری رو بکشم هر ناسزایی رو بشنوم حرف نتونم بزنم ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
هشت ماهه عقد کردم . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• ناشناس از تهران سلام دوستان ۸ ماهه عقد کردم و انشالله بعد از همین عید ازدواج میکنم و عروس میشم خوانواده نامزدم قابل قبولن یعنی همه ی د و اطراف می‌شناسن چه ادمایی هستن فقط مشکلی دارم که واقعا هرکاری میکنم نمیتونم حلش کنم خانواده شوهر من خسیسن چه جوری بگم مثلا اگر من یه شال بخوام بخرم یه هفته باید از قبل برنامه ریزی کنم چه جوری به نامزدم بگم اون به مادرش بگه که ابا قبول کنن یا نه نامزدمم لنگه اونا لباسای تنم کهنه شده از بس پوشیدم خجالت میکشم از در و همسایه آنقدری دست تو جیبشون نمیره که میگن عروسی رو تو خونه بگیریم ولی مشکل بزرگ از اینجا شروع میشه که شوهر من زیر نظر مادرش الان به هفته میشه که نه اون میاد خونمون نه من و این روی اعصاب منه مادرش زیر گوشش میخونه و نامزد منم اطاعت میکنه و من این وسط دارم عذیت میشم تو این ۸ ماه پیر شدم به جای اینکه همدم هم باشیم پیش هم باشیم تو کارای زندگی تو مشکلات اون از من نظر بخواد من از اون فقط با مادرش در میون میزاره مادر شوهر من همه چیزو میدونه حتی چیزای شخصی که من به نامزدم گفتم چیکار کنم دوستان تورو خدا کمک میترسم جدا شیم نه پیام داده تو این یه هفته نه زنگ زده توروخدا آنقدری تجربه کرده نیستم که بدونم چیکار کنم کمک میخوام 😭😭😭💔💔💔 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
تجربه‌ی اعضا از طلسم و جادو . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• سلام به همه دوستان خواستم تجربه خودم رو در مورد جادو و طلسم بگم .....متاسفانه ما چون شهر دور از خانواده ها زندگی میکنیم ..مادر شوهر و خواهر شوهرم وقتی میومدن خونه ما تا دوماه و ۴۰ روز میموندن و بهونه میکردن که با اتوبوس نمیچسبه برگردیم تا بعد دوماه ما خودمون میبردیمشون.....تا اینکه دوسالی بود منو شوهرم به بهانه های الکی بحثمون میشد و همسرم سریع میرفت تو ماشین و زنگ میزد به اینا ....اینا هم تشویق میکردن بگو بره خودمون میایم بچه رو نگه میداریم....سند ها رو بیار بزن به نام ما طلاقش بده بره و خلاصه از این حرفها....خواهرم تازه نامزد کرده بود سال پیش که دوباره بین من و شوهرم حرف شد و پدرم این بار با قاطعیت گفت که دیگه جنازه دخترم هم نمیزارم روی دوشت به منم گفت همه طلاها و اسناد رو جمع کن که بیام بیارمت....پدری ازشون بسوزانیم که دیگه جرات اذیت نکنن....خلاصه منم که دلم پیش پسرم بود ولی میگفتم بزار برای آینده اونم که شده شوهرم رو متوجه کنم که دهن بین و خبر چین نباشه....خواهرم ناراحت بوده که دومادمون میگه چی شده میکه والا آبجی و شوهرش دعوا کردن و فلان که دامادمون خیلی مذهبی هستن...یه چیزایی از خواهرم پرسیده بود ...فهمیده بود که زندگی ما جادو شده چون سال‌های قبل ما کفتر عاشق بودیم و خداروشکر خیلی پیشرفت داشتیم خونه و ماشین از همه بهتر وسایل و لباس و طلا هم که نگم شوهرم هر پولی داشت می‌ریخت به پام......زنگ زده بودن به قم مرکز پاسخ گویی به شبهات....گفته بودن شرایط زندگی منو و طرف گفته بود خودش زنگ بزنه....زنگ زدم و همه اتفاقایی که افتاده رو به کارشناس توضیح دادم ایشون منو به یه کارشناس دیگه وصل کردن که ایشون گفتن تو خونت جادو هست از درجه یک و هم خونهای شوهرت آورده گذاشته تو خونت و ۴۰ روز آبش رو ریخته تو چاییتون.....چند تا کار گفتن که یه سوره رو ۷۰ بار بخونم یه سوره ۷ بار که چند تا سوره دیگه هم به آب بخونم و بریزم به ۴ گوشه خونه....و سعی کنم اصل دعا رو پیدا کنم..منم تو همون وضع بهم ریخته این کارها رو کردم و غذاهایی که درست میکردم و آب و چای به همشون ذکر یا ودود و یا باسط میخوندم تا دو سه روز بعد که بابا زنگ زد دارم میام شوهرم گریه و زاری و پشیمونی کرد که توروخدا نه من دوستش دارم.....بابام هم به عشق پسرم مهلت یه ماهه داد در کمال ناباوری همسرم شدهمون شوهر دوسال پیش....ده روزی از این ماجرا گذشت و من هر روز ذکر ها و کارها رو انجام می‌دادم..یه شب شوهرم گفت فیلم هست یه بالش بده و یکم تنقلات بیار رو زمین بشینیم ببینیم منم رفتم یه بالش برداشتم و آوردم دادم بهش برم تخمه بیارم که صدام زد گفت تو بالش چی هست؟؟ گفتم صابون تکه شده....گفت نه یه چیز نرم و بزرگه که من سریع چاقو آوردم و رو بالشی رو از جای دوخت بریدم دیدیم تو لایه زیریش یه دعا که خیس شده بود و نمیشد خوند ولی اسم من و مامانم و همسرم مشخص یود ....همونجا بغص منو گرفت و ماجرا رو به همسرم گفتم دعا رو گذاشتم لای دستمال کاغذی و خاکش کردم بالش هم انداختم آشغال ولی همسرم انگار شوک زده بشه دیگه حرف پشت منو قبول نمیکنه از خانوادش.....بهش گفتم نگو دعا پیدا شده چون میرن دنبال یکی دیگه ولی حواست باشه دیگه خام نشی....خداروشکر نزدیک یه ساله که بازم خوشبختیم و اونا هر چقدر میگن بیا مارو ببر خونتون همسرم میکه زنم مریضه اگه برا ۲ روز میاین بیاین که اونا هم قبول نمیکنن.....عید خاله همسرم گفت سر بسته بهت میگم میای خونه مادر شوهر ساق بزن این و دختراش حرصی میشن آتیش میندازن به زندگیت.....گفتم نه خدا نکنه ولی تو دلم گفتم کجای کاری خاله......خلاصه که من از اون موقع ذکر ها رو همیشه سعی میکنم بگم و هر روز که بتونم سوره بقره با صدای بلند تو خونه باز میکنم و خداروشکر که فعلا همه چی تمومه....بهترین و مطمئن ترین جا برای حل مشکلات این چنینی زنگ زدن به مراکز اسلامی پاسخ به شبهات هست که من واقعا ممنونم ازشون..... ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
پسرخالم اذیتم می‌کنه . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• سلام کانالتونو دوستم معرفی کرد برام من ی دختر 14 یا 15 سالَم خیلی تو زندگیم سختی کشیدم🙂💔 از جایی شرو شد ک پسرخالم پاش وا شد تو زندگیم پیام میده زنگ میزنه بلاک میکنم از شماره دوستاش میاد چن بار رو گوشیم هکر زد تمامِ عکس و فیلم هامو داره با مامانش حرف میزنم دربارش میگه درس میشه ولی اون ابرومو پیش همه دوستام و... برده همش دمِ کلاسام میاد 17 سالشه خوشگله پولداره گف هرچی بخوای برات فراهم میکنم تو فقط بله بده من صبر میکنم تا هفده سالگیت ولی من ازش بدم میاد😞 ن این تمامِ پسرا حتی داداشم... ما خانواده ابرو داری هستیم مادرم درس حوزوی خونده دبیرِ دانشگاس بابامم مداح اما پسرخالم گف لج نکن بام تمامِ عکسات پیشمه..💔 من میترسم اگه ی وقت پخش کنه تو اینستا چند بارم استوری ازم گذاشته بود تو صفحش اما نیم رخ الانم خیلی اذیت میکنه خوشم ازش نمیاد.. به قول مامانش تمام فکر و ذهنش شده من حتی بک گراند گوشیش اتاقش و خواب خوراکش ولی من خیلی سنم برا این کارا کمه💔 خواهشا کمکم کنید ک چیکار کنم خیلی گرفتارم بس گریه کردم پرده جلو چشام آسیب دیده و از بین رفته خانواده مذهبی هستیم ببخشید طولانی شد کمکم کنید❤️🖇 مراقب خودتون باشید خدافز💓 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
سلام مهنا خانم من نزدیک یک ماهی میشه عضو کانالتون هستم. از سرگذشتها گرفته تا داستان و درددل ها و راهنمایی خواستن ها رو با لذت میخونم. دلم خواست منم براتون بنویسم:::: •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• :«««کلاس اول دبیرستان با بهترین درس و نمره ای تاپ از پسری17ساله که به نوعی از فامیل های دورمون میشد خوشم اومد نه قیافه ای داشت نه اجتماعی بود و نه ادب و خانواده ی درستی. اونقدر روی احساس من پا گذاشت که به اصرار من به خواستگاری اومد. از همون اول عاشقانه اومد جلو ولی بدون هیچ برنامه ای مادرش ناراضی. اوایل فکر میکردم منو دوست نداره مادرش. ولی بعد متوجه شدم به خاطر رفتارهای بچه گانه پسرش بود که رضایت نداشت. خانواده ی شلوغ. پر از تنش و دعواهای خانوادگی که زیادی عذابم میداد. من توی خانواده ی مذهبی و آرومی زندگی میکردم 25شهریور82به هر بدبختی و مشکلی بود عقد کردیم. من عاشقانه پاش وایساده بودم. دو روز قبل از عقدم گفتن عکس نداری ما چون توی روستا زندگی میکردیم عکاسی نداشتیم بنابراین با موتور و باداداشم به شهر نزدیکمون رفتم تا عکس بگیرم وارد عکاسی که شدم عکاس گفت همین الآن برق قطع شد 😔 دوساعت موندیم و بعد عکس فوری گرفتیم و برگشتیم.من سه تا داداش دارم که خدا حفظشون کنه🤲🏻روز عقدم دادش بزرگم نیومد دادش وسطی من هم قرار شد بره دنبال اون یکی داداشم که صبح زود روز 25شهریور تصادف خطرناکی کرد و ...خلاصه تا شهر ی که قرار بود محضر بریم و عقد کنیم کل خانواده من گریه و زاری می‌کردند حتی یادمه مامانم بهم گفت کاشکی تو بمیری و این همه بدبختی سر تو نمیکشیدیم🥺🥺🥺تمام روز رو گریه کردم توی محضر داداشم نبود بابام فقط یک لحظه برای اجازه اومد خلاصه زندگی نکبت بار من آغاز شد از همان ساعات اول سر ناسازگاری نهاد از دوران عقد فقط شهوترانی میدانست و بس🤦🏽🤦🏽😔 دعواها شروع شد توهین ها پشت سر هم آنقدر افسرده و گوشه گیر شده بودم که از دور هرکسی که حتی مرا هم نمیشناخت متوجه احوال من میشد یکسال سپری شد به هر بدبختی که بود او هم دوران سربازیش شروع به دلیل داشتن دیپلم به عنوان سرباز معلم در مناطق روستایی و محروم به تدریس گذراند کم کم اخلاق دیگرش هم نمایان شد من دلسوزه و نگرانی. که اگر عروسی کنیم مطمئنا بهتر می‌شود ولی دریغ ذره ای از علاقه ی من نسبت به او کم نمیشد با دیدن تمام رفتارهای ناشایست و بی اخلاقی او هم اول قهر کرد تلفن هم نمیزد بعد به یک دختر گفته زنگ بزن و از طرف دختره به من بگه که من طلاق بگیرم چون میخواد با اون نامزد کنه. خیلی دلم شکست. کارم گریه بود و گریه و تنهایی. افت تحصیلی شدید پیدا کردم ولی خداراشکر چون معلمها از سوابق تحصیلی من خبر داشتن و از احوال من هم میدانستن خیلی زود توانستم در درس هام پیشرفت کنم ولی به شدت منزووووووووی کارش به جایی رسید که شماره خانه پدرم را به هر بی سرو پایی داده بود و آنها تماس میگرفتن و با کمال بی حیایی و پررویی به پدرم میگفتن که من با آنها دوست هستم. خداراشکر پدرو مادرم منو خوب میشناختن. هیچ جا نمیرفتم حتی خونه خواهرا و برادرام هم نمیرفتم دانشگاه پیام نور قبول شدم و رفتم برای تحصیل. حالا سه سال میشد که عقد کرده ولی هیچ لذتی از نامزدی و دوران عقد نبردم از 15تا18پیر و پیر تر شدم به هر بدبختی بود سال86روز20شهریور صیغه طلاق جاری شد. از درون متلاشی شده بودم خیلی زود پای خواستگارها به خانه ی پدرم کشیده شد ولی من هنوز احمقانه اورا کنار خودم تصور میکردم با اینکه بعد از شش ماه او با دختری از روستای کناری ما ازدواج کرد در اصل ریشه شادی و بچگی اون دختر هم قطع شد شب 21ماه مبارک رمضان 89من تنها توی خونه شب زنده داری میکردم که به شدت دلم شکست و از خدا خواستم که مهر این نامرد را از دلم بیرون کنه و زندگی آرومی نصیبم کنه. بعد از سحری و نماز صبح خوابیدم. وقتی ساعت9صبح بیدار شدم شاید باورتان نشود هیچی از گذشته یادم نمیومد تا شد ظهر حتی نمیدانستم دیشب بر من چ گذشته من نه تنها مهراو را بلکه حتی اسمش را به یاد نمی آوردم .... 👇👇👇ادامه . . .
به نیت سپاسگزاری از خدای خودم سجده ی شکری طولانی به جای آوردم وقتی بلند شدم سجاده ی من خیس از اشک‌بود ولی این بار خیلی سبک بال و آرام با روحیه ای دیگر. به گونه ای که خواهر کوچکتراز خودم با من بی دلیل میخندید و میگفت امروز عوض شدی. خدا در رحمتش رو بروی من باز کرد همان موقع از خدا همسری خواستم که مرا از دل و جان دوست داشته باشه و قدر محبتم را بداند توی اربعین همون سال 89 مردی ویژه با خصوصیاتی که همیشه دوست داشتم مثلا میگفتم شوهر من باید خیلی تعصب و غیرت نسبت به من داشته باشه عاشقم بشه توی یک نگاه. تفریحش فقط با من باشه و.... خلاصه این مرد ویژه با آشنایی کمتر از بیست روز شد تاج سر من. آقای من. الآن که دارم مینویسم 28دی ماه امسال1401میشه سالگرد دوازدهمین عقد پاک و بی ریای ما. عاشقشم. خیلی دوستم داره هیچ وقت هم یادی از گذشته ی نحسم نمیکنم. عاشقانه دوستم دارم و سعی میکنه هر کاری برای خوشحال کردن من بکنه. سه تا پسر دارم که خیلی دوستشون دارم و آرزو میکنم هر کی این نوشته ی منو میخونه از خوشبخت‌ترین ها باشه. فقط اینو بگم که خدای بزرگ از همون روز اول برای ازدواج با اون نفهم هرکاری کرد که من بنده ی نادانش رو منصرف کنه ولی من دست توی تقدیر بردم و سعی کردم سرنوشتم رو خودم بنویسم. چقدر خوبه اگه تلاش هم کنیم برای رضای خدا باشه در کار خدا دخااااااااالت نکنیم. خیلی گروهتونو دوست دارم. ممنون از شما و از همه ی شما عزیزااااااااااان ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882