eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.2هزار دنبال‌کننده
40.8هزار عکس
685 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🦋💙🦋 اولین و آخرین پیامک به همسرم؟😍 اولین پیامی که دادم:)دردت بجونم 🙈❤️ 🔹تو روز ١۴ساعت چت میکردیم! 😱😁 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 تجربه ی تلخ منم سختی کشیدم از نامزدی کتک خوردم تحقیر شدم توهین شنیدم خیانت تلفنی دیدم یعنی حضوری با کسی نبوده قربون صدقه هاش مال اونا بود وقتی من ۲۰ روز تو نامزدی منتظر یه زنگ بودم ازش و عذرخواهی، وقتیم خیلی اروم و با ناراحتی میگفتم چرا پیام دادی که چی بشه اصلا در حد مرگ کتک میخوردم و بعد دلیل کتک زدنشو میگفت من ازت خجالت کشیدم سر این زدم🙄😐 نگم بهتون که سختی زیاد دیدم خونوادم تو نامزدی اجازه طلاق ندادن تو ۸ سال دوران زندگیمم ۳ بار به قهر رفتم خونه پدرم ولی باز با پادرمیونی خونواده ها یا خواست پدرو مادرم برای فرصت برگشتم من ادم خیلیییی صبوریم ولی انقدر بهم بی احترامی و توهین میکرد انقدر بددهنی میکرد و به همه کسم فشای خجالت آور میداد انقدر کتک میخوردم که حد نداشت که میرفتم برای جدایی ولی نمیزاشتن حتی اقدامم کردم ولی تو مراحل اخر یکی نمیزاشت تموم کنم من حتی تو حاملگیم کتکایی ازش خوردم که باعث شد دستم گوشت اضافه بیاره بخاطر زخم عمیق موهای من آویزه دستش بود برای بردن من از اینور خونه به اونور خونه یک بار نه تو حاملگیم نه روزایی که حالم واقعا بد بود نه گفت ببرمت دکتر نه اومد باهام همیشه تنها بودم من حتی روز عروسیم و روز زایمانم کتک خوردم 😔 همه جا تنها، مهمونی تنها، عروسی تنها بودم عزا تنها بودم شوهر من در کنار این رفتاراش اعتیادم داشت ۵ سال بعد زندگیمون ورشکست شد کلی کمک کردم پس اندازایی که از سرکار رفتنام و کمک و طلاهام داشتم داده بودم برای پیش قسط یه خونه خونرو فروختم پولو دادم بهش که از نو شروع کنه با این حال باز ۲ سال بیکار بود و یجور با حقوق من و رعایت کردنو پس اندازای قبل و از اینو اون قرض کردنو بدهی بالا اوردن گذروندیم کرایه خونه نمیدادیم چون خونه پدرش زندگی میکردیم از نظر محبتم حتی اگه خودم میگفتم بغلم کن یا من نیاز به محبت عاطفی دارم یا من شدم عقده ای که همسرم بهم محبت کنه باز عین خیالش نبود این در حالی بود که من کلی محبت میکردم کنار اسمش جان و قربونت برمو ... میوردم هیچوقت حتی تو جمع عادت کرده بودم اسمشو تک نمیوردم محبتم فقط کلامی نبود از سرکار میومد بغلش میکردم بوسش میکردم ولی پسم میزد و امثال این چیزا زیاد بود تو زندگیم کلی حمایت مالی میکردم من انقدر محبت کردم و کاراشو نادیده گرفتم که از اونور بوم افتادم جوری که شوهرم فک میکرد کی هست که من این همه بهش بها میدم😔 کلی سعی کردم ترکش بدم ۷ ماه پیش گفتم بخواب خونه خرجت با خودم ترک کن ۱ ماه خوابید خونه ترک کرد ولی نهایت پاکیش ۱۰ روز بعد از ترک بود اینسری رفت سمت شیشه دیگه بریده بودم ازش خستم کرده بود ادمی که ۷ سال رفت و امد تا جواب بله بگیره ادمی که ادعای عاشقیش گوش فلکو کر کرده بود باعث عذاب و بدبختیم شده بود حالا بعد ۸ سال زندگی و کلی بالا پایین کردن و یه بچه ۵ ساله داشتن میخوام رو حرف خودم وایسمو تموم کنم این عذابو درسته برا دخترم سخته ولی برا منم خیلی سخته نبود دخترم ندیدنش بغل و بو نکردن وجود دخترم هرشب برام عذابه همش یه بغض تو گلومه و حس گم کردن چیزی باهامه تازه این عذاب فقط بخاطر دخترمه و با توجه به جایی که ساکنم و فرهنگشون راستم برم میگن کج رفته یعنی فقط با غم دخترم سرکار ندارم ولی همه اینا یروز تموم میشه دخترم بزرگ میشه و میاد پیشم تو اون زندگی بمونم تا اخر عمر باید عذاب بکشم و تحقیر بشم من تازه ۳۰ سالمه نمیخوام بشم یه افسرده عقده ای پر از حسرت من خیلی سعی کردم درست بشه اما نشد 😔 من کم سختی نکشیدم  ولی من تو همون زندگیمون شوهرمو بخشیدم نه اینکه شوهرم لایق بخشش باشه ها نه خودم لایق این نبودم کینه دلمو روحمو سنگین کنه ببخشید و بسپارید به خدا بعد ببینید چقدر سبک میشید خدا خودش میبینه جهان هستی هرکار کنی هر فکری کنی همونو جلوت میزاره خود من تو مجردی شوهر هرکس میزدتش یا معتاد بود با غرور زیادی میگفتم شوهر من اینکارارو کنه فلان میکنمو ... دنیا و جهان هستی داره گوش میده میگه قضاوت کردی بیا ببینم چیکار میکنی مواظب فکرتون و قضاوتاتون  و منم منم کردناتون باشید سعیم کنید تو زندگیتون به خودتون اول بها بدید بعد بقیه ارزش به خودت بزاری بقیه برات ارزش قائل میشن من از اون همه سختی درسای زیادی گرفتم گاهی ما باید برای بزرگ و کامل شدن صیقل بخوریم خود من یاد گرفتم صبورتر باشم دیدم به زندگی عوض شد و بنظرم مهمتر از همه به خدا نزدیکتر شدمو دنیا و اطرافمو بهتر شناختم و تونستم ببخشم من هیچکسو نمیبخشیدم ولی الان کینه نگه نمیدارم چون خودم و روحم آسیب میبینه خیلی سخت بود برام ببخشم ولی بخواید میشه اون ادما که باعث اون همه رنجش شدن لیاقت ندارن بخوان با نگه داشتن کینشون و نبخشیدنشون هم روحمونو نابود کنن ندیده دوستون دارم و آرزوی آرامش برای همتون دارم ❤ ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
گفت :مراقب خودت باش تو منِ دومی تو یه خانواده‌‌ی دیگه که شاید شادیت شادم نکنه ولی غمت حتما منو میکشه گفتم:منم دوستت دارم!♥️✉️ صبح بخیر . . .
همسرم دست بزن داره . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• 18ساله بودم خواستگاریم امدم من اصلا قبول نمی کردم تااینکه بااسرار خانواده ام داداشم راضی شدم پدرم میگفت نسبت فامیلی داریم خوب ازهمه لحاظ شناخت داریم بعدازچند مدت گذشت عقدکردیم دوران عقدبودیم صداشوبلند کرد منو دعواکردمن به خانواده ام گفتم میخواهم جدابشم این مردزندگی من نیست خانواده گفتن نه خوب میشه حواسش نبود مدتی گذشت ازدواج کردیم روزبه روز اخلاقش بدترمیشودمنوپیش خانواده اش خوردمیکردمن به خانواده گفتن هیچی نگفتن جزسکوت باردارشدم منو حول دادخوردم زمین که ازدرد به خودم میپیچیدم منو بیمارستان نبرد بلاخره روزبه روز 9ماه گذشت دخترم به دنیا امد بیمارستان رفتم حتی برام یه گل نیاورد من خانم های داخل بیمارستان میدم شوهرشون براشون دست گل براشون اوردن خیلی ناراحت شدم منم بخاطراینکه ازدل خودم دربیارم گلی ازداخل بیمارستان چیدم اوردم 😭😔 بعدازمدتی منو خیلی کتک میزددیگه فقط بخاطردخترم تحمل میکردم حتی درحدی منوکتک میزد بیهوش می شود حالم خیلی بدمیشود من حتی باخانواده خودم درمیان گذاشتم خانواده ام گفتن جداشوخودبیاحق نداری دخترتوباخودبیاری خونه ما 😭 شب روزم کریه کتک دعوا بود حتی 1هزاری برای خرجیم نمیداد دیدکه من دیگرپشتیبانی ندارم خانواده ام این حرف زدن بیشترمنوکتک میزد درمن حتی نون شبم نداشتم ولی فقط بخاطردخترم صدام درنمیامد دخترم 6ساله شد من یه شب حالم درد بدشدکه بیمارستان رفتم ازمایش گرفتن گفتن خانم باردارهستی همون موقع مانده بودم چیکار کنم فقط خداروشکر کردم گفتم فقط سالم باش من هیچ کسوندارم خدا بهم دوتا پشتیبان داده الان 14سال ازدواجم میگذره شب روزم گریه فقط کتک دعوا فقط بخاطراینکه هیچ پشتیبانی ندارم وازدواج فامیلی ماندم چیکارم😭😭😭😭 من باگوشیم کاردرمنزل انجام میدم شوهرم شماره صاحب کارم برداشت بهش زنگ زد بحث کردمنو اخراج کردبخاطرحرف های شوهرم پورسانت 4ماه منوهم نداد ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 هشت سال با پسری دوست بودم ولی اون به شیشه اعتیاد داشت . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
مَــــــــنِ آرام💜✨
🦋💙🦋 هشت سال با پسری دوست بودم ولی اون به شیشه اعتیاد داشت . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•
سلام ماهی جون، وقتتون بخیر،من یک هفته است با کانال آموزنده و جالب شما اشنا شدم. خیلی دلم خواست سرگذشت خودمو تابه امروزم رو برای دوستای گلم بزارید. خاطرات زندگی مجردیم،تا الان که خدا یه عشق پاک سر راهم قرار داد که روزهای باقیمانده ی عمرم رو در کنار هم در ارامش باشیم. بنظر من زندگی آدمها دو قسمته،قسمتی که سخت میگذره و قسمت بعد قسمتیه که راحتی. دوستان من قسمت سخت زندگیم تلخ بود، تاحالا ازدواج نکردم،از همون بچگی خیلی دوسداشتم زود ازدواج کنم.ولی قسمت نشد. خواستگار هم داشتم ولی خب خانواده ی من نظرشون همیشه این بود که باید درس بخونیم،دیر ازدواج کنیم. سالها گذشت،من دختر اخر خانواده بودم، یه برادر کوچکتر از خودم دارم، عشق منو برادرم بهم زبانزد تمام فامیل بود. برادرم معتادشد. براش گریه میکردم.پیشش مینشستم مواد میزد، التماسش میکردم ترک کنه،دارو ندارمو میریختم به پاش.برای ترکش هرکار لازم بود انجام دادم.همه فداکاری منو میدیدن. برام حرف و نصیحت دیگران مهم نبود،فقط پاکی برادرمو میخواستم.جونمو براش فدا میکردم و میکنم. آرزوم این بود ازدواج کنه.ولی خودش میگفت تو ازدواج نکنی من هرگز ازدواج نمیکنم. تا اینکه من تو این سالها که اون مواد میکشید یا ترک میکرد و ... من ازش دور شدم رفتم شهردیگه با خواهرم زندگی کنم که شوهرش میرفت شهرستان،اونم تنها بود.... تو این سالها من سر شیطنت بچگانه ام با یه پسری اشنا شدم،گول حرفاشو خوردم،اونقدر قربون صدقه ام میرفت،زبان باز بود.اومد خواستگاریم،خانوادم مخالفت کردن.گفتن ما جنازه تورو هم نمیدیم همچین ادمی. همون شب خواستگاری من بهش جواب منفی دادم،چون نظرخانوادم برام مهم بود.مادرش زنگ زد هرچی از دهنش اومد بهم گفت،گفت پسرم الان بیمارستانه خودکشی کرده و... منم ساده و زودباور،زدم زیرگریه،پدرومادرم منو بردن چندروز مسافرت که فکر این خواستگارو نکنم،گریه نکنم،... من دلم سوخت برا پسره،باز بهم زنگ زد.. باز التماسم کرد.. که بهم فرصت بده.. حتی کار هم نداشت. از من شش سال بزرگتر بود سربازی نرفته بود،معفیت سربازی داشت برای چشمش که یه شب جلوی برفک تلویزیون نشسته بود.. ادعای نمازخونی میکرد.. جلوی من میگفت باید نمازشکر بخونم برا وجود تو.. تو فضای پارک.. میومد دیدنم،بعد دو ماه غیبش میزد.زنگ میزدم مادرش ناسزا بارم میکرد.نمیدونستم گوشیش دست مادرشه.بعد چندماه زنگ میزد و میگفت من دوماه پاهام شکسته بود.میگفتم دستات که تو گچ نبود زنگ میزدی.میگفت حق داری و ببخشیدو.. تمام میکرد دلخوری رو.منم ساده بودم. برام چیزی نخرید،اگرم میخرید با هزار منت.. چندبارم ازمن پول قرض کرد.یبار پدرش اومد تو خیابون بهم گفت پسرم بهت خیلی پول خرج کرده.من هنگ کردم.نتونستم جوابشو بدم.عمه ی پیر زشت مجردی داشت حرف زشتی بهم زد که حالمو بد کرد. میگفتم چرا به بابات نگفتی من بهت پول دادم،چرا نزدی تو دهن عمه ی مسخره ات و بهش نگفتی از بی عرضگی توهه که نظرخانوادمو عوض نکردی. و... خانوادم خوششون نیومد که نیومد.سالی یبار اومد خواستگاریم.هشت سال با زندگیم بازی کرد.منو پرخاشگرم کرده بود با تهمتهاش و حرفای زشتش.منم شده بودم لنگه ی خودش. لج و لجبازی بود... تااینکه یه نصف شب تابستون گوشی بابام زنگ میخورد،بابام راننده بیابونه،من رفتم گوشیشو بردارم ببینم کیه نصف شب،یهو دیدم این پسره،بهم گفت تو دروغگویی اینم خط خودته،تو خیلی شماره داری و.... همون شب از دستش کفری شدم،صبحش داداشم اومد بهش گفتم، داداشم تا ظهر هرچی به پسره زنگ زد جواب نداد.همون روز متوجه شدم اون شیشه مصرف میکنه.توهم داره.معتاد بوده.منم همون روز تا همیشه قیدشو زدم. حتی اسمم رو عوض کردم.هرچیزی که به اون مربوط میشد رو نابود کردم. تازه فهمیدم یه خط ارایشگاه داشتم،اونم ازم دزدیده بود.(اخه من یکسال سالن آرایشگری زده بودم)تک تک دوستام بهم زنگ میزدن که این پسره به مازنگ زده و پیشنهاد بیشرمانه به ما میده.حتی به زنداداش بیچاره ام پیشنهادهای بیشرمانه داده بود...🙈 👇👇👇ادامه . . .
چهارسال گذشت.من دیگه قید ازدواجی که خودم با مرد رویاهام آشنا بشم رو زدم یه جورایی. تسلیم شدم برای ازدواج سنتی،از اینایی که منتظر بشم مادرشوهر بیاد منو بپسنده برا پسرش.تااینکه باز از روی شیطنت توی سایت ازدواج ثبت نام کردم. با چند نفر اشنا شدم ولی خوشم نیومد و قبول نکردم.بنظرم یجورایی ادمهای بیمارگونه بودن داخل سایت.با چند تاشون که شماره گرفته بودم و تو تلگرام باهاشون چت کرده بودم، از شانس من عادت نداشتم چتهامو پاک کنم،تااینکه برادرم اومد یه کدی ازم خواست،گفت یه رمزی تو گوشیته اون رو برام بخون. منم از رو سادگیم از همه جابیخبر براش خوندم. وای🙈🙈 تلگرام من با تمام چت هام داخل گوشی برادرم رفته بود. وای اونشب داداشم مشروب خورده بود.اهل مشروب نبود.دوستاش داده بودن.وای دنیا روی سرم خراب شد.چون به اسمم قسم میخورد. همون شب برادرم باوجود پاکیش باز مصرف کرد.جلو چشم من.منو نزد،ولی برادر بزرگم که فعلا چیزی نمیدونست،اومد تا سرحد مرگ منو کتک زد.ضربه ای که بهم زد باعث شد من یه مقدار کند ذهن بشم،😭😭😭😭متاسفانه گیرایی من پایین اومد و روم نشد به کسی بگم.یکماه من چشمام باز نشد.تورختخواب بودم.داداشم فکرکرد من اونقدر پستم که در یک زمان با چند نفر چت کردم،باورم نکرد که من مثلا امروز با یکی تو اون سایت اشناشدم.بعد به هم نمیخوردیم،بعد یکهفته با اون یکی اشنا شدم. فکر کرد من خیلی از این دخترهای بدم که در یکروز با چند نفر اشنا میشم. من تو اون یکماه که چشمام بازنمیشد،نتونستم مسواک بزنم،بابام میومد بالا سرم گریه میکرد.مامانم با قاشق یکماه تمام غذا میداد بهم.نمیدیدم.حاضرم نبودم برم دکتر.خجالت میکشیدم.داداشم از بلایی که سرم اورده بود میومد بالاسرم گریه میکرد و منو میبوسید.ولی چه فایده،وارد حریم شخصیم شده بود.این دلمو بد شکست.هرگز نمیبخشمش.حتی الانم.... 👇👇👇ادامه . . .
یکسال هم گذشت.به داداشم قول دادم با پسری حرف نزنم دیگه.موردی هم بود اولین نفر به اون بگم.، منی که عاشق زندگی متاهلی بودم،یجورایی قید همه چی رو زدم،حتی فکر مادر شدنم رو هم فکر کردم باید با خودم به گور ببرم... رفتار زشت برادرم که به دوستام زنگ میزد و از من میپرسید که خداناکرده با پسری حرف نزنم و... خیلی دلم میگرفت. تااینکه یه روز تو سال جدید با دوستم بیرون بودیم،با پسری اشنا شدیم که فوق العاده مودب و با ایمان واقعی بود،من عاشق سرسنگینی و شعورش شدم،ولی از ترس داداشم داشتم سکته میزدم، شرایطی پیش اومد که مجبور شدم شماره امو بدم بهش، ولی بهش التماس کردم بهم زنگ نزنه،از داداشم از ابروم میترسم. اونم بهم قول داد. انصافا بهم زنگ نزد، و من همون شب عاشقش شدم، به دوستم گفتم رها من اولینباره عاشق شدم،چون اون پسر اولی رو من دلم میسوخت براش،ولی عاشقش نبودم،ولی در این مورد هرلحظه که بهش فکر میکنم، گریه میکنم،تحمل دوریشو ندارم.یه روزه عاشقش شدم.زیر نور چراغ، فردای همونروز اشنایی، باز دیدیمش، رفتم با گریه بی مقدمه بوسش کردم و بهش گفتم بابغض، که من عاشقتم خیلی دوستت دارم. و بهم قول داد میاد برا دیدنم. بعد از اونروز ما مخفیانه همدیگه رو میدیم،اون پاکه،ولی من حس میکنم ناپاک هستم،عذاب وجدان دارم.البته من همه چیزهامو همه رو براش گفتم که بدونه من چی کشیدم و یه روز بهم تهمت نزنه، الان نزدیک دوساله همدیگه رو میشناسیم، ناگفته نماند جلسه ی سوم بهش اصرار کردم من دوست پسر نمیخوام.من شوهر میخوام.و باید با من ازدواج کنه.😂بنده خدا تو رودروایسی گیر کرد و قبول کرد منو بگیره😂😂 الان همیشه خداروشکر میکنه بخاطر اصرارهای من. و منم برای سماجت خودم از خدا ممنونم. اونهمه سختی ارزشش رو داشت. یکماه پیش اومد خواستگاری، الانم منتظریم تو شرایط مناسب بیان برای بله برون و انشالله عقد. دوستان من از چاله درنیومدم بیفتم تو چاه، من یک درصد از سختیامو برای شما گفتم، من سه تا خواهر دارم،ولی هیچکدوم تو سختیام کنارم نبودن،کناز همسرانشون بودن.من خیلی تنها بودم،ولی خداروشکر برای همه چیزهاش. اینروزها هم میگذرن... سخت نگیرین برای ازدواج،همینکه مرد زندگیتون مرد باشه نه نر، کافیه بخدا،ن پول ن ثروت،اینا خوشبختی نمیارن،و تنها وسیله هستن. برام دعا کنید الانکه سن من رفته بالاتر و نزدیک۳۶سالمه، خانواده ام اینقدر اذیتم نکنن و بزارن ازدواج خوبی داشته باشن.سخت نگیرن برای خونه نداشتن این پسر. پرچانگی منو ببخشید. برای همگی دوستان ارزوی بهترینهارو دارم💐 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 برای اون دختر خانم هیجده ساله که عاشق خاستگارش شده که از خودش خیلی بزرگتر بوده و ازدواج هم کرده باید بهش بگم که عزیزم هنوز سنت کمه اول اینکه اگه واقعا شما رو میخواست درسته که جوابش کردی که بره اما بازم باید منتظرت میموند ولی اون از روی عقلش تصمیم گرفته و رفته ازدواج کرده الان شما هم باید از روی عقلتون تصمیم بگیرید به زندگیت برس چون سنت کم بوده به این آقا وابسته ودلبسته شدی در خانواده ما ازدواج که فاصله سنیشون زیاد هست زیاد داشتیم اکثرا میگن خوب نیست فاصله سنی زیاد ببین گلم شما الان تازه اول زندگیتون هست اما اون آقا جوانیش رو کرده الان دیگه مرحله های بعدی زندگی هست اصلا ابدا بهش فکر نکن چون ارزش فکر کردن وگریه کردن نداره خودت رو نابود نکن با عقلت زندگی کن تو بچه بودی از روی کم تجربگی اینجوری شدی عمو و داداشت درست گفتن ومیگن واینکه خودم شاهد همچین زندگی بودم خود من دوستم رو راضی کردم که با کسی که می‌گفت عاشقشه ازدواج کنه از بس می‌گفت همه دیگه میدانستن اونا هم سن پسره خیلی زیاد بود و دختر ۱۴سالش بود الان که ازدواج کردن چندین بار تا پای طلاق رفتن خودمم هنوز باورم نمیشه که شوهر دوستم که این همه عاشقش بود باهاش بد اخلاق باشه اما واقعا اختلاف سنی ریشه اصلی دعوا های اونا هست پس دیگه غصه نخور که ارزش غصه خوردن نداره ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 سلام می خواستم برای اون خانومی که پیام گذاشته من با مادرشوهرم زندگی میکنم خدا خودش جوابشو میده دلم برای پسرت سوخت منم سیزده ساله دارم تو ساختمون مادرشوهرم زندگی میکنم نفهمیدم چه جوری گذشت خیلی سخت نمیشه بگم از گریه هام از حسرتام و آرزو هام روزی میاد اونی که اذیتت می کنه التماس می کنه نجاتش بدی از حال بد روحش من حتی از جاریمم خوردم همشونو می بینی دلت آروم میشه به خاطر ترس بچه ات کنار بیا پسرتو جوری بزرگ کن آنقدر پشتت وایسته همشون بنشینند جاشون خدا بزرگه هر کاری میکنی برای رضای خدا کن تا عوضشو ببینی حتی مادرشوهرت ولی وقتی از دید مادرشوهرا ببینیم آنقدر پسراشونو دوست دارن می‌خوان اذیت نشن حرف حرف پسراشونو شه و یه جورایی عقده های خودشون رو آدم خالی می کنن در کل می خواستم بگم به خاطر قلب ❤️ بچه استرس گریه هاش بمیرم براش کنار بیا که خدا هواسش به همه چی هست درست میشه ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 سلام درجواب اون خانم که سختی کشیدن ، دختر ۵ ساله دارن و الان قصد جدایی دارن عزیزم شما که تا حالا ساختی بنظر بنده، برا نجات دخترت چند سال دیگه بساز چون دختر از ۹ سالگی اختیارش به خودش هست برا انتخاب والد در حضانت و دیگه شوهرت سر دادن حضانت دخترت نمیتونه اذیتت کنه و عملا دخترت رو از دست نمیدی دوم اینکه امیدوارم این سالها پزشکی قانونی رفته باشی و مدارک کافی برا جدایی داشته باشی. و اگه اعتیادش رو اثبات کنی و یا مصرف و یا تولید مشروبات داشته باشه و مدرک داشته باشی میتونی حضانت دخترت رو بگیری. پس لطفا یه مدت بمون برا تکمیل مدارک برا نجات دخترت برات ارزوی موفقیت دارم ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 سلام صبح بخیر.باتشکر فراوان از ماهی جان. در جواب خانم ۳۰ ساله که گفتن منم تلخی کشیدم.با شوهرش ۸ سال زندگی کرده.و معتاده ودختر ۵ ساله داره. خب عزیزم واقعا زندگی خیلی تلخی رو تجربه کردی .خیلی متاسفم.ولی چرا باید از دخترت جدا بشی تو میتونی با کمک وکیل اثبات کنی که شوهرت صلاحیت نگهداری بچه رو نداره و معتاد ه و اصلا اینکه خطرناکه یه دختر بچه رو اون بخواد حضانت کنه .واقعا از یه آدم معتاد (اونم شیشه ) که توهم آوره و راحت ممکنه آدم بکشه .وخودش متوجه نشه.! دیگه چه مدرک از این بالاتر برای دادگاه. مطمئن باش که حضانت بچه رو به تو میدن. امیدوارم موفق باشی و بتونی دخترت رو از این ظالم بگیری. ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882