eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.2هزار دنبال‌کننده
40.8هزار عکس
686 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
مَــــــــنِ آرام💜✨
🦋💙🦋 هشت سال با پسری دوست بودم ولی اون به شیشه اعتیاد داشت . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•
سلام ماهی جون، وقتتون بخیر،من یک هفته است با کانال آموزنده و جالب شما اشنا شدم. خیلی دلم خواست سرگذشت خودمو تابه امروزم رو برای دوستای گلم بزارید. خاطرات زندگی مجردیم،تا الان که خدا یه عشق پاک سر راهم قرار داد که روزهای باقیمانده ی عمرم رو در کنار هم در ارامش باشیم. بنظر من زندگی آدمها دو قسمته،قسمتی که سخت میگذره و قسمت بعد قسمتیه که راحتی. دوستان من قسمت سخت زندگیم تلخ بود، تاحالا ازدواج نکردم،از همون بچگی خیلی دوسداشتم زود ازدواج کنم.ولی قسمت نشد. خواستگار هم داشتم ولی خب خانواده ی من نظرشون همیشه این بود که باید درس بخونیم،دیر ازدواج کنیم. سالها گذشت،من دختر اخر خانواده بودم، یه برادر کوچکتر از خودم دارم، عشق منو برادرم بهم زبانزد تمام فامیل بود. برادرم معتادشد. براش گریه میکردم.پیشش مینشستم مواد میزد، التماسش میکردم ترک کنه،دارو ندارمو میریختم به پاش.برای ترکش هرکار لازم بود انجام دادم.همه فداکاری منو میدیدن. برام حرف و نصیحت دیگران مهم نبود،فقط پاکی برادرمو میخواستم.جونمو براش فدا میکردم و میکنم. آرزوم این بود ازدواج کنه.ولی خودش میگفت تو ازدواج نکنی من هرگز ازدواج نمیکنم. تا اینکه من تو این سالها که اون مواد میکشید یا ترک میکرد و ... من ازش دور شدم رفتم شهردیگه با خواهرم زندگی کنم که شوهرش میرفت شهرستان،اونم تنها بود.... تو این سالها من سر شیطنت بچگانه ام با یه پسری اشنا شدم،گول حرفاشو خوردم،اونقدر قربون صدقه ام میرفت،زبان باز بود.اومد خواستگاریم،خانوادم مخالفت کردن.گفتن ما جنازه تورو هم نمیدیم همچین ادمی. همون شب خواستگاری من بهش جواب منفی دادم،چون نظرخانوادم برام مهم بود.مادرش زنگ زد هرچی از دهنش اومد بهم گفت،گفت پسرم الان بیمارستانه خودکشی کرده و... منم ساده و زودباور،زدم زیرگریه،پدرومادرم منو بردن چندروز مسافرت که فکر این خواستگارو نکنم،گریه نکنم،... من دلم سوخت برا پسره،باز بهم زنگ زد.. باز التماسم کرد.. که بهم فرصت بده.. حتی کار هم نداشت. از من شش سال بزرگتر بود سربازی نرفته بود،معفیت سربازی داشت برای چشمش که یه شب جلوی برفک تلویزیون نشسته بود.. ادعای نمازخونی میکرد.. جلوی من میگفت باید نمازشکر بخونم برا وجود تو.. تو فضای پارک.. میومد دیدنم،بعد دو ماه غیبش میزد.زنگ میزدم مادرش ناسزا بارم میکرد.نمیدونستم گوشیش دست مادرشه.بعد چندماه زنگ میزد و میگفت من دوماه پاهام شکسته بود.میگفتم دستات که تو گچ نبود زنگ میزدی.میگفت حق داری و ببخشیدو.. تمام میکرد دلخوری رو.منم ساده بودم. برام چیزی نخرید،اگرم میخرید با هزار منت.. چندبارم ازمن پول قرض کرد.یبار پدرش اومد تو خیابون بهم گفت پسرم بهت خیلی پول خرج کرده.من هنگ کردم.نتونستم جوابشو بدم.عمه ی پیر زشت مجردی داشت حرف زشتی بهم زد که حالمو بد کرد. میگفتم چرا به بابات نگفتی من بهت پول دادم،چرا نزدی تو دهن عمه ی مسخره ات و بهش نگفتی از بی عرضگی توهه که نظرخانوادمو عوض نکردی. و... خانوادم خوششون نیومد که نیومد.سالی یبار اومد خواستگاریم.هشت سال با زندگیم بازی کرد.منو پرخاشگرم کرده بود با تهمتهاش و حرفای زشتش.منم شده بودم لنگه ی خودش. لج و لجبازی بود... تااینکه یه نصف شب تابستون گوشی بابام زنگ میخورد،بابام راننده بیابونه،من رفتم گوشیشو بردارم ببینم کیه نصف شب،یهو دیدم این پسره،بهم گفت تو دروغگویی اینم خط خودته،تو خیلی شماره داری و.... همون شب از دستش کفری شدم،صبحش داداشم اومد بهش گفتم، داداشم تا ظهر هرچی به پسره زنگ زد جواب نداد.همون روز متوجه شدم اون شیشه مصرف میکنه.توهم داره.معتاد بوده.منم همون روز تا همیشه قیدشو زدم. حتی اسمم رو عوض کردم.هرچیزی که به اون مربوط میشد رو نابود کردم. تازه فهمیدم یه خط ارایشگاه داشتم،اونم ازم دزدیده بود.(اخه من یکسال سالن آرایشگری زده بودم)تک تک دوستام بهم زنگ میزدن که این پسره به مازنگ زده و پیشنهاد بیشرمانه به ما میده.حتی به زنداداش بیچاره ام پیشنهادهای بیشرمانه داده بود...🙈 👇👇👇ادامه . . .
چهارسال گذشت.من دیگه قید ازدواجی که خودم با مرد رویاهام آشنا بشم رو زدم یه جورایی. تسلیم شدم برای ازدواج سنتی،از اینایی که منتظر بشم مادرشوهر بیاد منو بپسنده برا پسرش.تااینکه باز از روی شیطنت توی سایت ازدواج ثبت نام کردم. با چند نفر اشنا شدم ولی خوشم نیومد و قبول نکردم.بنظرم یجورایی ادمهای بیمارگونه بودن داخل سایت.با چند تاشون که شماره گرفته بودم و تو تلگرام باهاشون چت کرده بودم، از شانس من عادت نداشتم چتهامو پاک کنم،تااینکه برادرم اومد یه کدی ازم خواست،گفت یه رمزی تو گوشیته اون رو برام بخون. منم از رو سادگیم از همه جابیخبر براش خوندم. وای🙈🙈 تلگرام من با تمام چت هام داخل گوشی برادرم رفته بود. وای اونشب داداشم مشروب خورده بود.اهل مشروب نبود.دوستاش داده بودن.وای دنیا روی سرم خراب شد.چون به اسمم قسم میخورد. همون شب برادرم باوجود پاکیش باز مصرف کرد.جلو چشم من.منو نزد،ولی برادر بزرگم که فعلا چیزی نمیدونست،اومد تا سرحد مرگ منو کتک زد.ضربه ای که بهم زد باعث شد من یه مقدار کند ذهن بشم،😭😭😭😭متاسفانه گیرایی من پایین اومد و روم نشد به کسی بگم.یکماه من چشمام باز نشد.تورختخواب بودم.داداشم فکرکرد من اونقدر پستم که در یک زمان با چند نفر چت کردم،باورم نکرد که من مثلا امروز با یکی تو اون سایت اشناشدم.بعد به هم نمیخوردیم،بعد یکهفته با اون یکی اشنا شدم. فکر کرد من خیلی از این دخترهای بدم که در یکروز با چند نفر اشنا میشم. من تو اون یکماه که چشمام بازنمیشد،نتونستم مسواک بزنم،بابام میومد بالا سرم گریه میکرد.مامانم با قاشق یکماه تمام غذا میداد بهم.نمیدیدم.حاضرم نبودم برم دکتر.خجالت میکشیدم.داداشم از بلایی که سرم اورده بود میومد بالاسرم گریه میکرد و منو میبوسید.ولی چه فایده،وارد حریم شخصیم شده بود.این دلمو بد شکست.هرگز نمیبخشمش.حتی الانم.... 👇👇👇ادامه . . .
یکسال هم گذشت.به داداشم قول دادم با پسری حرف نزنم دیگه.موردی هم بود اولین نفر به اون بگم.، منی که عاشق زندگی متاهلی بودم،یجورایی قید همه چی رو زدم،حتی فکر مادر شدنم رو هم فکر کردم باید با خودم به گور ببرم... رفتار زشت برادرم که به دوستام زنگ میزد و از من میپرسید که خداناکرده با پسری حرف نزنم و... خیلی دلم میگرفت. تااینکه یه روز تو سال جدید با دوستم بیرون بودیم،با پسری اشنا شدیم که فوق العاده مودب و با ایمان واقعی بود،من عاشق سرسنگینی و شعورش شدم،ولی از ترس داداشم داشتم سکته میزدم، شرایطی پیش اومد که مجبور شدم شماره امو بدم بهش، ولی بهش التماس کردم بهم زنگ نزنه،از داداشم از ابروم میترسم. اونم بهم قول داد. انصافا بهم زنگ نزد، و من همون شب عاشقش شدم، به دوستم گفتم رها من اولینباره عاشق شدم،چون اون پسر اولی رو من دلم میسوخت براش،ولی عاشقش نبودم،ولی در این مورد هرلحظه که بهش فکر میکنم، گریه میکنم،تحمل دوریشو ندارم.یه روزه عاشقش شدم.زیر نور چراغ، فردای همونروز اشنایی، باز دیدیمش، رفتم با گریه بی مقدمه بوسش کردم و بهش گفتم بابغض، که من عاشقتم خیلی دوستت دارم. و بهم قول داد میاد برا دیدنم. بعد از اونروز ما مخفیانه همدیگه رو میدیم،اون پاکه،ولی من حس میکنم ناپاک هستم،عذاب وجدان دارم.البته من همه چیزهامو همه رو براش گفتم که بدونه من چی کشیدم و یه روز بهم تهمت نزنه، الان نزدیک دوساله همدیگه رو میشناسیم، ناگفته نماند جلسه ی سوم بهش اصرار کردم من دوست پسر نمیخوام.من شوهر میخوام.و باید با من ازدواج کنه.😂بنده خدا تو رودروایسی گیر کرد و قبول کرد منو بگیره😂😂 الان همیشه خداروشکر میکنه بخاطر اصرارهای من. و منم برای سماجت خودم از خدا ممنونم. اونهمه سختی ارزشش رو داشت. یکماه پیش اومد خواستگاری، الانم منتظریم تو شرایط مناسب بیان برای بله برون و انشالله عقد. دوستان من از چاله درنیومدم بیفتم تو چاه، من یک درصد از سختیامو برای شما گفتم، من سه تا خواهر دارم،ولی هیچکدوم تو سختیام کنارم نبودن،کناز همسرانشون بودن.من خیلی تنها بودم،ولی خداروشکر برای همه چیزهاش. اینروزها هم میگذرن... سخت نگیرین برای ازدواج،همینکه مرد زندگیتون مرد باشه نه نر، کافیه بخدا،ن پول ن ثروت،اینا خوشبختی نمیارن،و تنها وسیله هستن. برام دعا کنید الانکه سن من رفته بالاتر و نزدیک۳۶سالمه، خانواده ام اینقدر اذیتم نکنن و بزارن ازدواج خوبی داشته باشن.سخت نگیرن برای خونه نداشتن این پسر. پرچانگی منو ببخشید. برای همگی دوستان ارزوی بهترینهارو دارم💐 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 برای اون دختر خانم هیجده ساله که عاشق خاستگارش شده که از خودش خیلی بزرگتر بوده و ازدواج هم کرده باید بهش بگم که عزیزم هنوز سنت کمه اول اینکه اگه واقعا شما رو میخواست درسته که جوابش کردی که بره اما بازم باید منتظرت میموند ولی اون از روی عقلش تصمیم گرفته و رفته ازدواج کرده الان شما هم باید از روی عقلتون تصمیم بگیرید به زندگیت برس چون سنت کم بوده به این آقا وابسته ودلبسته شدی در خانواده ما ازدواج که فاصله سنیشون زیاد هست زیاد داشتیم اکثرا میگن خوب نیست فاصله سنی زیاد ببین گلم شما الان تازه اول زندگیتون هست اما اون آقا جوانیش رو کرده الان دیگه مرحله های بعدی زندگی هست اصلا ابدا بهش فکر نکن چون ارزش فکر کردن وگریه کردن نداره خودت رو نابود نکن با عقلت زندگی کن تو بچه بودی از روی کم تجربگی اینجوری شدی عمو و داداشت درست گفتن ومیگن واینکه خودم شاهد همچین زندگی بودم خود من دوستم رو راضی کردم که با کسی که می‌گفت عاشقشه ازدواج کنه از بس می‌گفت همه دیگه میدانستن اونا هم سن پسره خیلی زیاد بود و دختر ۱۴سالش بود الان که ازدواج کردن چندین بار تا پای طلاق رفتن خودمم هنوز باورم نمیشه که شوهر دوستم که این همه عاشقش بود باهاش بد اخلاق باشه اما واقعا اختلاف سنی ریشه اصلی دعوا های اونا هست پس دیگه غصه نخور که ارزش غصه خوردن نداره ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 سلام می خواستم برای اون خانومی که پیام گذاشته من با مادرشوهرم زندگی میکنم خدا خودش جوابشو میده دلم برای پسرت سوخت منم سیزده ساله دارم تو ساختمون مادرشوهرم زندگی میکنم نفهمیدم چه جوری گذشت خیلی سخت نمیشه بگم از گریه هام از حسرتام و آرزو هام روزی میاد اونی که اذیتت می کنه التماس می کنه نجاتش بدی از حال بد روحش من حتی از جاریمم خوردم همشونو می بینی دلت آروم میشه به خاطر ترس بچه ات کنار بیا پسرتو جوری بزرگ کن آنقدر پشتت وایسته همشون بنشینند جاشون خدا بزرگه هر کاری میکنی برای رضای خدا کن تا عوضشو ببینی حتی مادرشوهرت ولی وقتی از دید مادرشوهرا ببینیم آنقدر پسراشونو دوست دارن می‌خوان اذیت نشن حرف حرف پسراشونو شه و یه جورایی عقده های خودشون رو آدم خالی می کنن در کل می خواستم بگم به خاطر قلب ❤️ بچه استرس گریه هاش بمیرم براش کنار بیا که خدا هواسش به همه چی هست درست میشه ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 سلام درجواب اون خانم که سختی کشیدن ، دختر ۵ ساله دارن و الان قصد جدایی دارن عزیزم شما که تا حالا ساختی بنظر بنده، برا نجات دخترت چند سال دیگه بساز چون دختر از ۹ سالگی اختیارش به خودش هست برا انتخاب والد در حضانت و دیگه شوهرت سر دادن حضانت دخترت نمیتونه اذیتت کنه و عملا دخترت رو از دست نمیدی دوم اینکه امیدوارم این سالها پزشکی قانونی رفته باشی و مدارک کافی برا جدایی داشته باشی. و اگه اعتیادش رو اثبات کنی و یا مصرف و یا تولید مشروبات داشته باشه و مدرک داشته باشی میتونی حضانت دخترت رو بگیری. پس لطفا یه مدت بمون برا تکمیل مدارک برا نجات دخترت برات ارزوی موفقیت دارم ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 سلام صبح بخیر.باتشکر فراوان از ماهی جان. در جواب خانم ۳۰ ساله که گفتن منم تلخی کشیدم.با شوهرش ۸ سال زندگی کرده.و معتاده ودختر ۵ ساله داره. خب عزیزم واقعا زندگی خیلی تلخی رو تجربه کردی .خیلی متاسفم.ولی چرا باید از دخترت جدا بشی تو میتونی با کمک وکیل اثبات کنی که شوهرت صلاحیت نگهداری بچه رو نداره و معتاد ه و اصلا اینکه خطرناکه یه دختر بچه رو اون بخواد حضانت کنه .واقعا از یه آدم معتاد (اونم شیشه ) که توهم آوره و راحت ممکنه آدم بکشه .وخودش متوجه نشه.! دیگه چه مدرک از این بالاتر برای دادگاه. مطمئن باش که حضانت بچه رو به تو میدن. امیدوارم موفق باشی و بتونی دخترت رو از این ظالم بگیری. ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 تا حالا شده براي مرد خونتون تولد بگیری؟ کلی برنامه بچینی که خوشحال شه ولی در نهایت در مقابل این لطفت عکس العمل نامطلوب نشون بده که اصلا انتظارش رو نداشتی؟🙁 می دونی باید چی کار کنی❓🤔 بهتره بدونی مردها وقتی در مقابل یه توجه قرار می گیرن کپ می کنن، نمی دونن باید چه عکس العملی نشون بدن...😧🤵🏻 چون می ترسن توسط شما مورد قضاوت قرار بگیرن...بهترین کار اینه که وقتی بهش یه لطفی کردی سریع خودت رو مشغول کار دیگه ای کنی. وقتی برای خوشحال کردن همسرتون بهش لطفی ارائه دادید، عکس العمل هایش را قضاوت نکنید، سریع فضا را عوض کنید و اجازه دهید اگر می خواهد همسرتان خودش موضوع را پیش بکشد.😉👌🏻 ✅ بیاید تفاوت های همدیگه را بشناسیم، تا خیلی از مشکلات برطرف بشن ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 خوشبختی یعنی....🤗😎 وقتی میری جلو آیینه تا آرایش کنی...😌 بچت جیغ بکشهه آخ جوووون بابا داره میاد... 😍😍♥️ نه اینکه بپرسه، مامااان کجا داریم میریم!؟🙄😐😂 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 شیدا هستم سلام، شیدا هستم ۲۳ سالمه، متاهل هستم، همسرم ۳۸ سالشه، یه پسر ۷ ماهه دارم. دوستای عزیزم به کمکتون خیلیییی احتیاح دارم. حتی الان که دارم این متنو مینویسم اشک از چشمام میریزن، یه چشمم اشکه یه چشمم خون. من تو سن ۱۸ سالگی با همسرم ازدواج کردم‌. باهم دوست بودیم و همسرم اومد خاستگاری که خانوادم به خاطر فاصله سنیمون راضی به این ازدواج نبودن. ولی من عاشق همسرم بودم و پدرو مادرمو راضی به ازدواج کردم. از لحاظ ظاهریم میخوام بگم؛ به نظم و نظافت شخصیم خیلی اهمیت میدم، هروز صبح قبل صبحانه دوش میگیرم. هروز لباسای متفاوت میپوشم تو خونه. لباس خواب های متفاوت میپوشم موقع خواب. هر ۶ ماه وقت دندانپزشکی دارم برا زیبایی دندونام. پوست صاف و سفیدی دارم. ورزش میکنم هروز. ارایشای متفاوتی میکنم تو خونه گاهی... غذای تکراری درست نمیکنم تو طول هفته. برنامه غذایی دارم هروز سفره مفصل و تزئین شده میچینم. خلاصه که خیلی کارا تو خونه انجام میدم که کل اشناها و اطرافیان بارها اعتراف کردن که چه لذتی از خانه داری و همسرداری من میبرن. ادامه👇👇👇
🦋💙🦋 شیدا هستم به نظافت خونه هم خیلی اهمیت میدم. هر هفته یک بار پارکتارو طی و فرشارو جارو میزنم‌. گرد گیری میکنم... منظورم از همه این نوشته ها اینه که کل وقتمو تو خونه صرف خودم پسرم و خونمون میکنم. حالا از همسرم بگم که؛ اونم به نظافت شخصیش خیلی میرسه. همیشه کت شلوار اتو شده ادکلن زده و تمیز میره سر کار. تو خونه هم کاملا مرتب و تمیزه... از اخلاقیاتش بخوام بگم؛ منو محدود میکرد، نمیزاشت دوستی داشته باشم باهمه دوستام قطع رابطه کردم. حتی نزاشت درسمو ادامه بدم... تا اینکه نزدیک ۴ ماهی میشه که اخلاق شوهرم خیلی عوض شده، اول خیلی یهویی جای خوابشو عوض کرد، و بهونشم این بود شبها بچه بیدار میشه صداش نمیزاره بخوابم. دوم دیگ به رفت و امدم کاری نداشت و بیشتر مایل بود من برم خونه کسی حتی شبم نیام. ادامه👇👇👇
🦋💙🦋 شیدا هستم سوم اصلا به ناراحتیام اهمیت نمیده، سر هرچیز بهونه میکنه دعوام میکنه. حتی چندین بار تو این ۴ ماه به شدت دست روم بلند کرده، جوری ک کل تنم کبود شده چندین بار. اصلا دیگه عشقی نداره بهم دریغ از یه کلمه محبتی. حالا بهتون بگم که من تو این ۴ ماه مشکوک شدم که همسرم به یکی دیگه تو رابطس. یکم پیگیر شدم و دیدم که بله با یه خانوم تنها تو رابطس. که خانومه وضع مالیش عالیه‌، ( اینو از عکسای خونش ک به شوهرم فرستاده فهمیدم، گوشیشم ایفون ۱۳ هست، چون تو اینه از خودش عکس فرستاده به همسرم)، حتی تو چتاشون متوجه این شدم رابطشون خیلی عمیقه، و همسرم هروز حدود ساعتا ۵ تا ۷ به خونه این خانوم میره. من که چتاشونو دیدم اون لحضه به روم نیاوردم‌، و یکم بعدش حاضر شدم به خونه پدرم رفتم. از اونجا موضوع رو ب همسرم گفتم که فهمیدم. اونم اصلا ناراحت یا هل نشد. گفت همینه که هست میخوای اگه جدا شو و بچرم توافقی گاهی تو و گاهی من نگه میداریم... و گفت مهریتو میدم.( وضع مالی همسرم خیلی خوبه) من یک ماه خونه پدرم موندم و اون نیومد دنبالم حتی نزاشت خانوادشم بیان. ادامه👇👇👇