منیژه که انگار کمی احساس خطر کرده بود با حالت مشکوکی نگاهم کرد و گفت : در مورد چی حرف می زنی !
با درموندگی نگاهی به منیژه انداختم و گفتم : در مورد بچه دیگه ! بچه ی ایوب ! ببین منیژه من تو این چند روز خیلی فکر کردم . به نظرم اگر تا قبل از عروس شدن محبوبه ، رازت رو برملا کنی بهتره جون اون وقت دایی مصطفی و ایوب تو رو با التماس عروس خودشون می کنن و حتما آقا جانم شوهر دیگه ای برای محبوبه پیدا می کنه . اما اگر پای محبوبه به حج.له باز شه کار سخت می شه و اون وقت مجبور می شی سایه ی هوو رو روی سرت تحمل کنی و یک عمر زجر بکشی و افسوس بخوری چرا زودتر حرفت رو نزدی !
با تموم شدن حرف هام منیژه با غیظ ازم رو گرفت و با حرص لب زد : گفتم که ! من بمیرم هم نمی گذارم ایوب بفهمه من ازش باردارم . ایوب باید تا آخر عمر تو حسرت بچه بسوزه !
هنوز حرف های منیژه تموم نشده بود که مادرم وارد اتاق شد و با دقت نگاهش رو سرتا پای منیژه چرخوند و گفت : کدوم احمقی بهت گفته ایوب قراره تو حسرت بچه بسوزه ؟! اصلا از کجا معلوم داری راست میگی و قصدت بدنام کردن برادر من نیست . بهر حال برادر من کم آدمی نیست ! عروسش شدن لیاقت می خواد که تو نداری !
رنگ منیژه پریده بود و از همون فاصله هم می تونستم صدای تپش های نامنظم قبلش رو بشنوم . از ترش زبونش بند اومده بود و نمی دونست جواب مادرم رو چی بده که من پیش دستی کردم و گفتم : کاری با لیاقت داشتن یا نداشتن آدم ها ، برای ازدواج با ایوب ندارم اما منیژه درست می گه. بچه ای که تو شکمش داره.،. بچه ای که تو شکمش داره بچه ی ایوبه !
با تموم شدن حرفم ، مادرم خنده ی بلندی کرد و رو به منیژه گفت : چشم ننه زیور روشن ! ببینم ننه زیور خبرداره دختر بی ح.یاش نط.فه ی حر....وم به شکمش داره ؟!
منیژه با رنگ و روی پریده ای که نشون می داد خيلي ترسیده ، مِن مِن کنان و با التماس گفت : تو رو خدا به ننه م چیزی نگید مریم خانوم . به خدا ننه م بفهمه از غصه دق می کنه . اگر این خبر به گوش بقیه برسه آقا جانم از خجالت خونه نشین می شه و دیگه روش نمی شه تو چشم مردم نگاه کنه
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام در جواب دوستمون که میگه شوهرم بیشتر خونه مادرشه و تنهام
عزیزم یه حرفه یا کار یاد بگیر خودتو مشغول کن وقتی شوهرت پیشته اصلا گلگی نکن یه جورایی پاپی نشو
چون مردا از کسی که بهشون گیر بده زده میشن و میرن سمت کسی که بیشتر بهش محبت میکنه
یه مدت کمتر گیر بده و بیشتر محبت کن و بعدش کم کم با زبون خوش بهش بفهمون مادرش پدرش رو داره
که بهش رسیدگی کنه ولی تو بیشتر به محبت و عشق شوهرت نیاز داری
البته
گاهی خودت قبل از شوهرت برا خانواده اش یه کارایی انجام بده تا شوهرت هم بفهمه سرجنگ با خانواده اش نداری
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
زندگی مشترک فقط دوست داشتن نیست؛
گاهی بیشتر از عشق، به احترام احتیاج داره.
اینکه جلوی دیگران همدیگه رو کوچک نکنیم،
حرف همدیگه رو وسط دعوا قطع نکنیم،
برای نظر و احساسات هم ارزش قائل باشیم،
و حتی وقتی ناراحتیم، حرمت همدیگه رو نگه داریم...
همسر، کسی نیست که چون دوستش داریم، هر رفتاری باهاش مجاز باشه؛
اتفاقاً چون دوستش داریم، باید بیشتر مراقب دلش باشیم.
قشنگترین نوع رابطه اونجاست که
دو نفر همدیگه رو دوست دارن،
اما در کنار عشق، احترام همدیگه رو هم حفظ میکنن. 🤍
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یه موضوعی که خیلی از زنها توی زندگی مشترک باهاش درگیرن، پوله.
وقتی زن و شوهر سر خرج کردن، پسانداز، خرید یا درآمد اختلاف نظر دارن، مشکل فقط پول نیست؛ گاهی پای اعتماد و قدرت تصمیمگیری هم وسطه.
اینکه یکی از زوجین بگه:
«پول دست منه، پس من تصمیم میگیرم»
یا اون یکی بگه:
«چون من درآمد دارم، هر طور بخوام خرج میکنم»
میتونه کمکم رابطه رو از حالت شراکت خارج کنه.
حتی اگر درآمد دو نفر برابر نباشه، بهتره درباره هزینههای مهم، پسانداز و برنامههای مالی با هم شفاف باشن.
پول وقتی وارد زندگی مشترک میشه، اگر تبدیل به ابزار منت گذاشتن یا کنترل کردن بشه، میتونه چیزی بیشتر از حساب بانکی رو تحت تأثیر قرار بده: اعتماد بین زن و شوهر رو.
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
#تجربه_من ۱۳۶۵
#فرزندآوری
#جنسیت_فرزند
#حق_حیات
#سقط_جنین
سلام من به صورت سنتی با همسرم آشنا شدیم و سال ۹۴ ازدواج کردیم. من دانشجو ترم آخر رشته الهیات بودم و علاقه زیادی به تحصیل داشتم و حتی دوست داشتم فوق این رشته هم شرکت کنم ولی با وجود فرزند و خانه داری و محیط بسته روستا تصمیم گرفتم که دیگه ادامه تحصیل ندم و با مدرک کارشناسی با درس و دانشگاه خداحافظی کنم.
دختر اولم سال ۹۶ به دنیا اومد. یه فرشته تپل مپل با وزن ۴کیلو به صورت طبیعی بدنیا اومد و زایمان سخت و اینکه تا چندماه هم دخترم زیاد گریه میکرد و کم خواب بود.
بالاخره این روزا گذشت و دخترم ۷ساله که شد، من باز دلم بچه خواست و برای دومی با اصرار من اقدام کردیم و دختر دومم سال ۴۰۲ با روش طبیعی با زایمان نسبتا راحت بدنیا اومد و بچه ای آرام و صبور بود.
دیگه تصمیم داشتم با مراجعه به دکتر و رژیم تعیین جنسیت اگه خدا خواست بچه سومم اقدام کنیم ولی خدا طوری دیگه برام چیده بود و من اردیبهشت ۴۰۵ متوجه شدم که باردارم ولی اصلا نمیخواستم، فکر میکردم این هم دختره، من که انقدر بچه دوست داشتم، متاسفانه با تهیه دارو توسط همسرم دست به بدترین اشتباه زندگیم زدم و بچه رو سقط کردم و حدود دوماه تمام خونریزی داشتم و فکر میکردم با کار سنگین و خوردن دمنوش زعفران و عسل هرچی از این بچه مونده داره دفع میشه ولی زهی خیال باطل...
من که ضعیف شده بودم با مراجعه به یک ماما و نوشتن سونو رحم متوجه شدم هنوز باردارم و بچه ای که قرار بود سقط بشه سالم و سرحال سر جاش هست، اونم چی پسر...
من که فهمیدم هنوز باردارم، هم تو سونوگرافی هم پیش دکتر زار زدم، گفتم من دندونپزشکی رفتم، چقدر عکس گرفتن و آمپولای بی حسی زدم، مگه میشه من باردار باشم؟ چقدر پیش خدا شرمنده شدم.
بخاطر خونریزی شدیدی که داشتم، دکتر بهم شیاف پروژسترون و قرص آهن داد، گفت باید استراحت مطلق باشی تا خونریزیت قطع بشه ولی انگار نه انگار بدتر میشدم، طوری که ساعت ۴صبح رفتم بیمارستان گفتن احتمالا بچه داره دفع میشه، منم غصه می خوردم تو خودم میریختم و نمیتونستم به کسی دردمو بگم.
خلاصه دکتر بیمارستان گفت برو خونه استراحت کن اگه خونریزی شدید شد بیا تا بستری شی. من اومدم خونه مادرشوهرم خواهرشوهرام مثل پروانه دورم میچرخیدن، کارامو میکردن، که من فقط استراحت کنم ولی من از درون داغون بودم بخاطر کاری که با نعمت خدا کرده بودم.
چند روز گذشت، خونریزیم شدید شد. رفتم بیمارستان گفتن ایندفعه حتما باید بستری شی، آزمایش گرفتن دیدن هموگلوبین خونم شده ۶، تو یک روز سه کیسه خون بهم تزریق کردن. بعد از چهار روز اومدم خونه، دوباره استراحت و دوباره مادرشوهر خواهرشوهرام کارامو میکردن.
یه شب کمر درد بدی گرفتم، فکر کردم بخاطر اینکه زیاد نشستم ولی تا صبح من کمردرد کشیدم مثله درد زایمان ولی برای اینکه نرم بیمارستان صدام درنمیومد فردا صبح که شد خواهرشوهر کوچیکم اومد، کارامو کرد، فشارم گرفت دید روی ۸ هست، تب هم ۳۸ بود یعنی تب و لرز داشتم فقط میگفتم روی من پتو بندازین.
ظهر که شد شوهرم که از سرکار اومد خونه، دید من حالم خوب نیست، گفت پاشو ببرمت بیمارستان، منم میگفتم نمیام الان میگن باید بچه رو سقط کنی. چون چند بار بهم گفته بودن که برای خودت خطر داره ولی من رضایت نمیدادم که دست به بچه بزنن.
با داد و بیداد منو بردن بیمارستان، دوباره بستری شدم دوباره سونو گرفتن گفتن هماتوم پشت جفت خیلی بزرگ شده ولی تو همه ی سونوها میگفتن بچه سالمه و منم دلخوش به این سونو ها فکر میکردم با دعا و توسل، خدا صدامو میشنوه آخه روزای شهادت امام رضا و امام حسن عسکری بود که من بیمارستان بودم ولی هیچ کدام از دعاهام اثر نکردن و گریه هام بخاطر کاری که خودم کردم و چقدر تا صبح به خدا میگفتم غلط کردم ولی نشد که نشد و بچه سالم و پسری که چندسال منتظرش بودم در ۱۸ هفتگی از دست دادم و مسببش هم خودم بودم.
تا چند روز که بیمارستان بودم یه چشمم اشک بود و یه چشمم آه... بعد ۵روز از بیمارستان مرخص شدم و تا الان که این متن رو مینویسم هر روز از خدا طلب مغفرت میکنم و ازش میخوام بهم دوباره اولاد سالم و صالح بده.
خیلی پشیمونم خدا😔
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
@dotakafinist
.
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یه اتفاقی افتاد که هنوز نمیدونم باید ازش بگذرم یا جدی دنبالش کنم.
چند شب پیش سر یه موضوع معمولی با شوهرم اختلاف نظر داشتیم. بچهمون هم توی اتاق بود. من گفتم بهتره درباره اون موضوع بعداً که بچه خوابید حرف بزنیم، ولی همسرم عصبانی شد و جلوی بچه گفت:
«تو اصلاً بلد نیستی یه تصمیم درست بگیری.»
من چیزی نگفتم، فقط بحث رو ادامه ندادم.
اما چند دقیقه بعد بچهم اومد کنارم و گفت:
«مامان، بابا ازت بدش میاد؟»
همون سؤال بیشتر از حرف شوهرم منو به هم ریخت.
شب که بچه خوابید به همسرم گفتم:
«اختلاف بین من و تو طبیعیه، ولی نمیخوام بچهمون فکر کنه بیاحترامی کردن به مامانش عادیه.»
گفت:
«عصبانی بودم، دست خودم نبود.»
گفتم:
«من انتظار ندارم هیچوقت عصبانی نشی؛ انتظار دارم وقتی عصبانی هستی، حرمت من جلوی بچه حفظ بشه.»
حالا موندم اگر دوباره چنین اتفاقی بیفته، چطور باید برخورد کنم که هم مسئله کش پیدا نکنه و هم این رفتار عادی نشه.
شما اگر جای من بودین، برای چنین رفتاری یک مرز جدی میذاشتین یا میگفتین یک بار عصبانیت بوده و بهتره ازش بگذریم؟
و اگر تجربهای دارین که اختلاف زن و شوهری روی بچه اثر گذاشته، دوست دارم بدونم چطور جمعش کردین.
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃