🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
زندگی مشترک فقط دوست داشتن نیست؛
گاهی بیشتر از عشق، به احترام احتیاج داره.
اینکه جلوی دیگران همدیگه رو کوچک نکنیم،
حرف همدیگه رو وسط دعوا قطع نکنیم،
برای نظر و احساسات هم ارزش قائل باشیم،
و حتی وقتی ناراحتیم، حرمت همدیگه رو نگه داریم...
همسر، کسی نیست که چون دوستش داریم، هر رفتاری باهاش مجاز باشه؛
اتفاقاً چون دوستش داریم، باید بیشتر مراقب دلش باشیم.
قشنگترین نوع رابطه اونجاست که
دو نفر همدیگه رو دوست دارن،
اما در کنار عشق، احترام همدیگه رو هم حفظ میکنن. 🤍
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یه موضوعی که خیلی از زنها توی زندگی مشترک باهاش درگیرن، پوله.
وقتی زن و شوهر سر خرج کردن، پسانداز، خرید یا درآمد اختلاف نظر دارن، مشکل فقط پول نیست؛ گاهی پای اعتماد و قدرت تصمیمگیری هم وسطه.
اینکه یکی از زوجین بگه:
«پول دست منه، پس من تصمیم میگیرم»
یا اون یکی بگه:
«چون من درآمد دارم، هر طور بخوام خرج میکنم»
میتونه کمکم رابطه رو از حالت شراکت خارج کنه.
حتی اگر درآمد دو نفر برابر نباشه، بهتره درباره هزینههای مهم، پسانداز و برنامههای مالی با هم شفاف باشن.
پول وقتی وارد زندگی مشترک میشه، اگر تبدیل به ابزار منت گذاشتن یا کنترل کردن بشه، میتونه چیزی بیشتر از حساب بانکی رو تحت تأثیر قرار بده: اعتماد بین زن و شوهر رو.
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
#تجربه_من ۱۳۶۵
#فرزندآوری
#جنسیت_فرزند
#حق_حیات
#سقط_جنین
سلام من به صورت سنتی با همسرم آشنا شدیم و سال ۹۴ ازدواج کردیم. من دانشجو ترم آخر رشته الهیات بودم و علاقه زیادی به تحصیل داشتم و حتی دوست داشتم فوق این رشته هم شرکت کنم ولی با وجود فرزند و خانه داری و محیط بسته روستا تصمیم گرفتم که دیگه ادامه تحصیل ندم و با مدرک کارشناسی با درس و دانشگاه خداحافظی کنم.
دختر اولم سال ۹۶ به دنیا اومد. یه فرشته تپل مپل با وزن ۴کیلو به صورت طبیعی بدنیا اومد و زایمان سخت و اینکه تا چندماه هم دخترم زیاد گریه میکرد و کم خواب بود.
بالاخره این روزا گذشت و دخترم ۷ساله که شد، من باز دلم بچه خواست و برای دومی با اصرار من اقدام کردیم و دختر دومم سال ۴۰۲ با روش طبیعی با زایمان نسبتا راحت بدنیا اومد و بچه ای آرام و صبور بود.
دیگه تصمیم داشتم با مراجعه به دکتر و رژیم تعیین جنسیت اگه خدا خواست بچه سومم اقدام کنیم ولی خدا طوری دیگه برام چیده بود و من اردیبهشت ۴۰۵ متوجه شدم که باردارم ولی اصلا نمیخواستم، فکر میکردم این هم دختره، من که انقدر بچه دوست داشتم، متاسفانه با تهیه دارو توسط همسرم دست به بدترین اشتباه زندگیم زدم و بچه رو سقط کردم و حدود دوماه تمام خونریزی داشتم و فکر میکردم با کار سنگین و خوردن دمنوش زعفران و عسل هرچی از این بچه مونده داره دفع میشه ولی زهی خیال باطل...
من که ضعیف شده بودم با مراجعه به یک ماما و نوشتن سونو رحم متوجه شدم هنوز باردارم و بچه ای که قرار بود سقط بشه سالم و سرحال سر جاش هست، اونم چی پسر...
من که فهمیدم هنوز باردارم، هم تو سونوگرافی هم پیش دکتر زار زدم، گفتم من دندونپزشکی رفتم، چقدر عکس گرفتن و آمپولای بی حسی زدم، مگه میشه من باردار باشم؟ چقدر پیش خدا شرمنده شدم.
بخاطر خونریزی شدیدی که داشتم، دکتر بهم شیاف پروژسترون و قرص آهن داد، گفت باید استراحت مطلق باشی تا خونریزیت قطع بشه ولی انگار نه انگار بدتر میشدم، طوری که ساعت ۴صبح رفتم بیمارستان گفتن احتمالا بچه داره دفع میشه، منم غصه می خوردم تو خودم میریختم و نمیتونستم به کسی دردمو بگم.
خلاصه دکتر بیمارستان گفت برو خونه استراحت کن اگه خونریزی شدید شد بیا تا بستری شی. من اومدم خونه مادرشوهرم خواهرشوهرام مثل پروانه دورم میچرخیدن، کارامو میکردن، که من فقط استراحت کنم ولی من از درون داغون بودم بخاطر کاری که با نعمت خدا کرده بودم.
چند روز گذشت، خونریزیم شدید شد. رفتم بیمارستان گفتن ایندفعه حتما باید بستری شی، آزمایش گرفتن دیدن هموگلوبین خونم شده ۶، تو یک روز سه کیسه خون بهم تزریق کردن. بعد از چهار روز اومدم خونه، دوباره استراحت و دوباره مادرشوهر خواهرشوهرام کارامو میکردن.
یه شب کمر درد بدی گرفتم، فکر کردم بخاطر اینکه زیاد نشستم ولی تا صبح من کمردرد کشیدم مثله درد زایمان ولی برای اینکه نرم بیمارستان صدام درنمیومد فردا صبح که شد خواهرشوهر کوچیکم اومد، کارامو کرد، فشارم گرفت دید روی ۸ هست، تب هم ۳۸ بود یعنی تب و لرز داشتم فقط میگفتم روی من پتو بندازین.
ظهر که شد شوهرم که از سرکار اومد خونه، دید من حالم خوب نیست، گفت پاشو ببرمت بیمارستان، منم میگفتم نمیام الان میگن باید بچه رو سقط کنی. چون چند بار بهم گفته بودن که برای خودت خطر داره ولی من رضایت نمیدادم که دست به بچه بزنن.
با داد و بیداد منو بردن بیمارستان، دوباره بستری شدم دوباره سونو گرفتن گفتن هماتوم پشت جفت خیلی بزرگ شده ولی تو همه ی سونوها میگفتن بچه سالمه و منم دلخوش به این سونو ها فکر میکردم با دعا و توسل، خدا صدامو میشنوه آخه روزای شهادت امام رضا و امام حسن عسکری بود که من بیمارستان بودم ولی هیچ کدام از دعاهام اثر نکردن و گریه هام بخاطر کاری که خودم کردم و چقدر تا صبح به خدا میگفتم غلط کردم ولی نشد که نشد و بچه سالم و پسری که چندسال منتظرش بودم در ۱۸ هفتگی از دست دادم و مسببش هم خودم بودم.
تا چند روز که بیمارستان بودم یه چشمم اشک بود و یه چشمم آه... بعد ۵روز از بیمارستان مرخص شدم و تا الان که این متن رو مینویسم هر روز از خدا طلب مغفرت میکنم و ازش میخوام بهم دوباره اولاد سالم و صالح بده.
خیلی پشیمونم خدا😔
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
@dotakafinist
.
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یه اتفاقی افتاد که هنوز نمیدونم باید ازش بگذرم یا جدی دنبالش کنم.
چند شب پیش سر یه موضوع معمولی با شوهرم اختلاف نظر داشتیم. بچهمون هم توی اتاق بود. من گفتم بهتره درباره اون موضوع بعداً که بچه خوابید حرف بزنیم، ولی همسرم عصبانی شد و جلوی بچه گفت:
«تو اصلاً بلد نیستی یه تصمیم درست بگیری.»
من چیزی نگفتم، فقط بحث رو ادامه ندادم.
اما چند دقیقه بعد بچهم اومد کنارم و گفت:
«مامان، بابا ازت بدش میاد؟»
همون سؤال بیشتر از حرف شوهرم منو به هم ریخت.
شب که بچه خوابید به همسرم گفتم:
«اختلاف بین من و تو طبیعیه، ولی نمیخوام بچهمون فکر کنه بیاحترامی کردن به مامانش عادیه.»
گفت:
«عصبانی بودم، دست خودم نبود.»
گفتم:
«من انتظار ندارم هیچوقت عصبانی نشی؛ انتظار دارم وقتی عصبانی هستی، حرمت من جلوی بچه حفظ بشه.»
حالا موندم اگر دوباره چنین اتفاقی بیفته، چطور باید برخورد کنم که هم مسئله کش پیدا نکنه و هم این رفتار عادی نشه.
شما اگر جای من بودین، برای چنین رفتاری یک مرز جدی میذاشتین یا میگفتین یک بار عصبانیت بوده و بهتره ازش بگذریم؟
و اگر تجربهای دارین که اختلاف زن و شوهری روی بچه اثر گذاشته، دوست دارم بدونم چطور جمعش کردین.
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
گاهی دلم برای قدیمها تنگ میشه...
برای روزهایی که عشق اینقدر شلوغ و پر از هیاهو نبود.
قدیما اگر دختری کسی رو دوست داشت، تمام دنیایش خلاصه میشد به چند لحظه دیدن. شاید صبح موقع رفتن به مدرسه، شاید عصر از پشت پنجره، شاید هم یک اتفاق ساده در کوچه که باعث میشد دلش تا شب گرم بماند.
نه کسی هر لحظه گوشی دستش بود، نه کسی میتوانست با یک «سین» نکردن، دل یکی را هزار بار بلرزاند.
اگر دلت برای کسی تنگ میشد، باید صبر میکردی.
گاهی چند روز، گاهی چند هفته.
و همین انتظار، عشق را شیرینتر میکرد.
نامههایی بودند که با وسواس نوشته میشدند. کاغذ را چند بار تا میکردند، داخل پاکت میگذاشتند و تا رسیدن جوابش هزار فکر از سرشان میگذشت.
بعضی دخترها نامه را زیر تشک یا لای کتابهایشان قایم میکردند تا کسی پیدایش نکند. بعضی پسرها هم ساعتها دنبال یک فرصت میگشتند تا فقط همان چند خط را به دست کسی که دوستش داشتند برسانند.
قرار عاشقانه هم چیز عجیب و غریبی نبود.
گاهی یک قدم زدن کوتاه در خیابان بود.
گاهی نشستن روی نیمکتی در پارک.
گاهی خریدن یک بستنی دو نفره و قدم زدن تا خانه.
حتی یک تلفن کوتاه هم میتوانست حال آدم را عوض کند؛ چون تلفن همیشه در دسترس نبود و صدای کسی که دوستش داشتی، اتفاقی بود که باید برایش منتظر میماندی.
مادربزرگها وقتی از عشق جوانیشان تعریف میکردند، چشمهایشان هنوز برق میزد.
از مردی حرف میزدند که سالها قبل با یک پیراهن ساده، موهای مرتب و دستهای خالی آمده بود خواستگاری. شاید پول زیادی نداشت، شاید زندگیشان پر از سختی بود، اما برای ساختن خانهشان امید داشتند.
عشقشان با رستورانهای گران و سفرهای خارجی شروع نشده بود.
گاهی با یک استکان چای کنار حوض خانه پدری شروع شده بود.
با یک بشقاب میوه.
با کمک کردن به مادر عروس.
با ایستادن داماد پشت در و منتظر ماندن تا بزرگترها اجازه بدهند وارد شود.
بعد هم زندگی شروع میشد؛ با سختی، با کمبود، با بچهداری، با قهرهای کوتاه و آشتیهای شیرین.
شاید زندگی قدیم آسانتر نبود؛ اتفاقاً خیلی وقتها سختتر بود.
اما یک چیز داشت که دلم برایش تنگ میشود...
آدمها برای داشتن همدیگر بیشتر تلاش میکردند.
امروز گاهی یک ناراحتی کوچک کافی است تا آدمها از هم فاصله بگیرند.
قدیم اما خیلیها یاد گرفته بودند کنار هم ماندن، فقط برای روزهای خوب نیست.
گاهی عشق واقعی یعنی دو نفر با دست خالی، یک زندگی را از صفر بسازند و بعد از سالها، وقتی موهایشان سفید شد، هنوز با دیدن هم یاد همان روزهای اول بیفتند.
شاید برای همین است که وقتی عکسهای قدیمی را میبینیم، فقط یک تصویر نمیبینیم...
یک دنیا خاطره پشت همان عکسهاست؛
کوچههای خاکی، خانههای ساده، چراغهای کمنور، نامههای دستنویس، دیدارهای کوتاه و دلهایی که با یک نگاه عاشق میشدند.
کاش هنوز هم بعضی عشقها، به جای اینکه با سرعت شروع شوند، با حوصله ساخته میشدند...
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
من دخترم ۱۷ سالمه
یه هفته هست که با پسری آشنا شدم مهر میشه ۲۲ ساله
ایشون سنندجی هستن و ما خونه فامیلمون بودیم ایشون رو دیدم توی بازار و روز دوم که رفتم دوباره شماره داد بهم
روز اول که رفتم با فامیلمون رفتم که فامیل مارو میشناخت و رفتیم مغازه اش که برا پدرشه
احوال پرسی کرد باهام و تعارف کرد گفت آب میخوری و ..
بعد روز بعد که بهم شماره داد و من بهش پیام دادم و اینجوری شروع شد
به گفته خودش خیلی دوسم داره قصدش جدیه با خوانوادش حرف زده ولی گفتن هنوز بچه ای ک زوده و اینا
ولی میگه به خدا قسم دوست دارم و به پات میمونم
و نمیدونم باید چیکار کنم خودمم خوشم اومده ازش واقعا
رابطمون صمیمی هست
و دو سه بار این آقا رو دیدم حضوری
بار اول در حد ۵ دقیقه بود
بار دوم ۴۰ دقیقه
و بار سوم ۲۰ دقیقه اینجوری
و بار آخری که دیدمش میخواستیم برگردیم استان خودمون
و منم خواهرام میدونن خودش گفت که قبلا با یکی بوده به مدت ۱ سال ولی اونقدر جدی نبوده و دختره همسن خودش بوده و مهاجرت کردن
الان بعد گذشت یک هفته خورده ای
گقت چرا اینقدر حجاب داری
گفتم دوس ندارم بی حجابی
گفتم من مثل بقیه نیستم دنبال توجه
اگرم توجه کرده باشی هربار اومدم یا دیدی منو لباس گشاد تنم بوده نه جذب
بعد واسه این حرفام خیلی زوده
هنوز تو ثابت نکردی خودتو کامل بعد یکم ناراحتم شدم و اون گفت چرا اینجوری میکنی گفتم چیکار کردم
گفت خدافظ گفتم بخوابی گفت عاره حوصله ندارم و ..
گفتم ناراحت شدی و قهر کردی گفت دیه پیام نده بهم خدافظ و بلاکم کرد از همه جا
تروخدا راهنمایی کنید منو چیکار کنم برمیگرده بنظرتون؟ این آدم همش میگفت من سرگرمی نیستم فلان چی قصدم جدیه
تروخدا کمکم کنید خواهش میکنم
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7