🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
خانما، من یه مدت طولانی یه چیزی رو توی دلم نگه داشتم و هیچوقت نتونستم درست دربارهش حرف بزنم… 💔
خواهرشوهرم از اون آدمهایی بود که همیشه میگفت: «من فقط میخوام بهتون کمک کنم.»
اولش واقعاً هم فکر میکردم نیتش خوبه. اگر وسیلهای برای خونه میخریدیم، نظر میداد. اگر مهمونی میرفتیم، میگفت بهتر بود فلان کار رو میکردی. اگر با همسرم اختلاف کوچیکی پیدا میکردیم، somehow خیلی زود باخبر میشد.
من هم برای اینکه رابطهمون خراب نشه، بیشتر وقتها سکوت میکردم.
تا اینکه یک روز سر یه موضوع ساده با همسرم بحثم شد. فرداش خواهرشوهرم بهم زنگ زد و گفت:
«به نظرم بهتره تو یه کم رفتارت رو عوض کنی. برادرم از بعضی کارات ناراحته.»
همونجا خشکم زد.
گفتم:
«این موضوع بین من و همسرمه. خودش اگر ناراحته، بهتر نیست خودش با من حرف بزنه؟»
گفت:
«من خواهرشم، طبیعیه که نگرانش باشم.»
من چیزی نگفتم، ولی بعد از قطع تماس مدتها گریه کردم.
نه به خاطر حرفش؛ به خاطر اینکه احساس کردم حتی اختلاف کوچیک من و همسرم هم دیگه فقط مال خودمون نیست.
از اون روز به بعد فهمیدم بعضی وقتها آدم برای حفظ احترام، بیش از حد سکوت میکنه و همین سکوت باعث میشه دیگران فکر کنن اجازه دارن بیشتر وارد زندگیاش بشن.
شما بودین جای من، مستقیم با خواهرشوهرتون درباره این دخالتها حرف میزدین، یا ترجیح میدادین همسرتون خودش مرز بین زندگی مشترکتون و خانوادهش رو مشخص کنه؟
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مهمونی مثل همیشه با خنده و حرفهای معمولی شروع شده بود. من از صبح مشغول آماده کردن غذا بودم و دوست داشتم شب خوبی کنار خانواده همسرم داشته باشم.
همه دور هم نشسته بودیم که خواهرشوهرم یکدفعه درباره خرید جدیدی که برای خونه کرده بودیم پرسید:
«این وسیله رو چرا خریدین؟ گرون نبود؟»
لبخند زدم و گفتم:
«آره، یکم گرون بود، ولی خودمون دوستش داشتیم.»
گفت:
«من اگه جای شما بودم اینقدر برای این چیزا پول نمیدادم.»
چیزی نگفتم.
چند دقیقه بعد بحث رسید به مهمونیها و رفتوآمد. دوباره گفت:
«به نظرم شماها خیلی برای خودتون خرج میکنین. برادرم باید بیشتر حواسش به آینده باشه.»
این بار هم سعی کردم بیخیال بشم.
اما وقتی جلوی همه گفت:
«من نمیدونم چرا بعضی عروسها فکر میکنن هرچی شوهرشون داره باید برای خودشون خرج کنه.»
همه ساکت شدن.
من اول چیزی نگفتم. واقعاً دلم نمیخواست مهمونی به دعوا کشیده بشه.
ولی یکی از بزرگترها موضوع رو عوض کرد و چند دقیقه بعد دوباره خواهرشوهرم گفت:
«من که چیزی نگفتم، چرا همه ناراحت شدن؟»
اونجا دیگه نتونستم ساکت بمونم.
آروم گفتم:
«من مشکلی با نظر دادن ندارم، ولی وقتی درباره زندگی من و همسرم جلوی همه حرف زده میشه، طبیعیه که ناراحت بشم.»
گفت:
«من خواهرشم، حق دارم نگران زندگی برادرم باشم.»
گفتم:
«نگران بودن یه چیزه، دخالت کردن یه چیز دیگه.»
همین جمله کافی بود که بحث بالا بگیره.
صدای من و اون کمی بلند شد. مادرشوهرم سعی کرد آروممون کنه. همسرم هم گفت:
«بس کنین، اینجا جای این حرفها نیست.»
ولی من دیگه بغضم گرفته بود.
نه فقط به خاطر حرفهای خواهرشوهرم؛ بیشتر به خاطر اینکه احساس میکردم همه دارن درباره زندگی من حرف میزنن، در حالی که من فقط سعی کرده بودم احترام مهمونی رو نگه دارم.
آخر شب وقتی مهمونا رفتن، همسرم گفت:
«کاش همون اول میگفتی ناراحت شدی.»
گفتم:
«من از صبح داشتم ساکت میشدم که دعوا نشه… ولی بعضی وقتها سکوت کردن هم آدم رو بیشتر اذیت میکنه.»
شما جای من بودین، جلوی جمع جواب خواهرشوهرتون رو میدادین یا سکوت میکردین و بعداً خصوصی باهاش حرف میزدین؟
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مهمونی خونه مادرشوهرم بود. همه دور سفره نشسته بودیم و فضای خونه گرم و صمیمی بود. من هم از صبح کلی کار کرده بودم و فقط دلم میخواست چند ساعتی کنار بقیه بشینم و خوش بگذرونم.
وسط شام، خواهرشوهرم با خنده گفت:
«تو که همیشه میگی سرت شلوغه، پس کی وقت میکنی به برادرم برسی؟»
چند نفر خندیدن.
من هم اول لبخند زدم و چیزی نگفتم.
ولی بعد ادامه داد:
«واقعاً نمیدونم برادرم چطوری با این همه کمتوجهی کنار میاد.»
این بار دیگه خندهام نگرفت.
گفتم:
«شوخی خوبه، ولی فکر کنم بهتره درباره زندگی من و همسرت حرف نزنیم.»
گفت:
«وای، چرا اینقدر جدی میگیری؟ شوخی کردم.»
گفتم:
«چون این اولین بار نیست.»
همین جمله باعث شد فضا عوض بشه.
گفت:
«خب شاید اگه کمتر ناراحت بشی و بیشتر به حرف بقیه گوش بدی، مشکلت حل بشه.»
من واقعاً نمیخواستم جوابش رو بدم، ولی حرفی که زد خیلی به دلم نشست.
گفتم:
«من از صبح برای این مهمونی کار کردم، اومدم اینجا که کنار خانواده باشم. قرار نیست هر بار که میام، درباره زندگیم توضیح بدم.»
خواهرشوهرم گفت:
«من فقط خیر برادرم رو میخوام.»
گفتم:
«منم خیر همسرم رو میخوام. ولی این دلیل نمیشه هر اختلافی که بین ما هست، وسط مهمونی مطرح بشه.»
چند لحظه همه ساکت بودن.
مادرشوهرم گفت:
«بس کنین، امشب شب مهمونیه.»
من هم دیگه چیزی نگفتم.
اما از اون شب یه چیز برام عوض شد.
فهمیدم بعضی حرفها شاید برای کسی که میزنه فقط یه شوخی باشه، ولی برای کسی که میشنوه، میتونه زخمی باشه که مدتها یادش بمونه.
شما اگه جای من بودین، همونجا جواب میدادین که دیگه تکرار نشه، یا برای اینکه مهمونی خراب نشه سکوت میکردین و بعداً خصوصی حرف میزدین؟
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
مادرم با غیظ دستش رو از دستم بیرون کشید و گفت : اون وقت خدا راضیه آبروی برادر بدبخت من دَمِ عروسی بره ؟! آره ! می خواست خودش رو سفت بگیره دست گل به آب نده ، الان هم اگر من می خوام از شر این بچه خلاصش کنم از لطف و محبتمه ! و گرنه به من چه که دختر میرزا صادق سرش سودای ه.رزگی داره و نمی تونه خودش رو نگهداره .
بعد هم نگاهش رو به منیژه دوخت و گفت : چاره همونی بود که گفتم ! قابله خبر می کنیم تا بچه رو پایین بکشه . تو هم به جای این که این جا وایستی و بر و بر من رو نگاه کنی بپر محمد رو از یه جایی پیدا کن و بهش بگو فرز بره همون قابله ای رو که اون دفعه آورد ، خبر کنه و بیاد .
اصلا باورم نمی شد مادرم تا این حد روی حرفش پافشاری کنه . مات و مبهوت بهش خیره بودم و باورم نمی شد این آدم سنگدلی که پیش روم ایستاده و برای حفظ آبروی برادرش این طور می خواد با جون بقیه بازی کنه مادرم باشه . تو همین فکر و خیال ها بودم که مادرم نیشگون محکمی از بازوم گرفت و گفت : مگه از هوش رفتی دختر ! بپر محمد رو پیدا کن . اصلا نمی خواد تو بهش چیزی بگی ، فقط بهش بگو بیاد خودم باهاش حرف می زنم .
با تشری که مادرم زد از جا پریدم و خودم رو به ایوون رسوندم .
حیاط مثل همیشه شلوغ بود و ساز و دهل چیا با تمام وجود می نواختن و مردم شادی کنان وسط حیاط می رق.صیدند . پیدا کردن محمد بین اون همه آدم اصلا کار راحتی نبود اما بعد از کلی چشم چرخوندن چشمم به محمد افتاد که کنار پله ها ایستاده بود و تماشا می کرد .
برای این که بهادر یا سکینه من رو نبینن با احتیاط از پله ها پایین رفتم و به دختر بچه ای گفتم به محمد بگه من توی پستو منتظرشم و خودم با احتیاط به سمت پستو رفتم .
خیلی طول نکشید که محمد وارد پستو شد !
با دیدن من متعجبانه ابروهاش رو بالا داد و گفت : با من کاری داشتی ؟!
با بیخیالی شونه هام رو بالا دادم و گفتم : مادرم کارت داره اما من می دونم ازت چی میخواد . ازت می خواد براش قابله خبر کنی . همون قابله ای که اون دفعه آوردی !
محمد با گیجی نگاهش رو توی صورتم چرخوند و با نگرانی پرسید : طوری شده ! تو حالت خوبه ؟!
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
نجوا کنان گفتم:نه ناراحت نمیشه خانم بزرگ خودشان اجازه داده
.بعد در حالیکه بسوی حیاط پشت اتاقمان میرفتم گفتم
:صبر کن لباسهایم را روی طناب پهن کنم الان برمیگردم.لباسها را یکی یکی پهن میکردم و به بهرام دری وری میگفتم:دراز بی عقل ح سود بخیل از زور ح سادت داره منف. جر میشه اصلا ش یطونه میگه با فرید ازدواج کنم تا بترکه.
پری؟چیکار میکنی؟
اومدم چند لحظه صبر کن.
جورابهایم را در آخر پهن کردم و به آنها گره زدم .بعد برگشتم فرحناز تکیه اش را به دیوار اتاق داده بود و زیر لب آوازی را زمزمه میکرد.ح س میکردم کلافه است انگار یک جا بند نمیشد نمیخواستم جر و بحث کنم .حوصله شنیدن نام فرید را نداشتم دست فرحناز را گرفتم و به دنبال خود کشیدم .هنگامیکه قدم برمیداشت مرتب سرش را بسوی پنجره بهرام میچرخاند و دوباره تا متوجه نگاه من میشد نگاهش را میگرداند
.دیگر بروی خودم نیاوردم قایق را جلو آوردم و هر دو نشستیم یک پارو را دست گرفتم و پاروی دیگر را دست فرحناز دادم.سرگرم کننده بود و ارامش دهنده .وقتی وسط آب ایستاده بودیم و صدای پرنده ها را میشنیدیم وقتی صدای شرشر آبی که از دهان مجسمه داخل استخر میریخت بگوش میرسید دوباره تخیلها در مغزم هجوم می آوردند.
فرحناز با لحنی پر معنا به من گفت:دیروز خانواده رضا برای خواستگاری از من آمده بودند.
همانطور که انگشتهایم را در آب استخر تکان میدادم و موجهای کوچک میساختم پرسیدم:خب چی شد؟بالاخره راضی شدی؟
نمیدانم چرا فرحناز خواست جوابم را بده اول به پنجره بهرام نگاه کرد بعد به من خیره شد و گفت:
گفتم نه مثل تو که به فرید گفتی نه.
انگار از میان پرده ای سوزان نگاه میکردم پرسیدم:اگر بهرام بیاد خواستگاریت قبول میکنی؟
لبش را جمع کرد و بعد شانه هایش را بالا انداخت.جوابم را گرفتم ولی تا مغز استخوان سوختم .چقدر جسور و بی پروا حرف میزد.احساس خفقان میکردم از حس ودی بود ؟نمیدانم.
دوباره فرحناز پرسید:پری!تو فکر میکنی بهرام هم مرا دوست داشته باشد..
#مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
امروز جمعهست،
صبح که پا شدم دیدم نور آفتاب پاییزی از درِ بالکن افتاده توی اتاق…
همین نور قشنگ باعث شد دلم بخواد یه چای درست کنم و یه گوشه بشینیم.
چای دم کردم، یه کم زعفرون ریختم، نبات هم گذاشتم کنارش.
دو تا استکان برداشتم و به همسرم گفتم بیا تا این آفتاب هست، بشینیم چای بخوریم.
همینجوری ساده نشستیم توی اتاق، نور آفتاب افتاده بود رومون و چای میخوردیم.
نه کار خاصی داشتیم، نه جایی میخواستیم بریم.
من این جمعههای ساده رو خیلی دوست دارم…
همین که خونه ساکته، آفتاب افتاده توی اتاق و آدم کنار کسی نشسته که باهاش راحته، خودش یه عالمه حال خوبه. 🍂☕️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7