✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
مادرم با افاده چینی به پیشونیش انداخت و همون طور که پوزخند می زد گفت : ننه زیور دق می کنه ؟! آقا جانت خونه نشین می شه ! اون وقتی که جنابعالی با هر.زگی پسر مردم رو از راه به در می کردی ننه و آقا جانت کجا بودند که بیان و جلوی دختر بی حی.ا و نا نجیبشون رو بگیرن که بار به شکمش نیافته ؟! میرزا صادق با اون همه جا نماز آب کشیدن و ادعای خدا شناسی دختر ه.رزه ای مثل تو رو بار آورده که بشه افت و بیافته جون بچه های مردم آره ؟!
بعد هم نفس پر حرصی کشید و گفت : اتفاقا ننه ت دق کنه و آقا جانت از شرم خونه نشین شه ، بهتره تا این که دختر .ه...رزه و بی بند و باری مثل تو رو عمل بیارن که عین بختک بیافتی رو زندگی مردم بدبخت و به خاطر این که خودت رو ببندی بیخ ریش بقیه ازشون آبستن شی .
از قیافه ی وا رفته ی منیژه پیدا بود اون هم مثل من خیلی جا خورده اصلا توقع شنیدن این حرف ها رو از مادرم نداشته ! یا لااقل باورش نمی شد مادرم این طور با بی رحمی از ایوب دفاع کنه و تمام تقصیر ها رو گردن منیژه بندازه .
چند دقیقه ای طول کشید تا منیژه به خودش اومد و با گریه توی سرش کوبید و گفت : به خدا من بی بند و بار نیستم خاله مریم . آقا جانم ما رو با نون حلال بزرگ کرده ! با نون زحمت کشی و کارگری ! اما نمی دونم چی شد که ایوب گولم زد ، به خدا ایوب نامرد و نمک به حرومه و گرنه هیچ آدم شیر پاک خورده ای این طوری دختر مردم رو بی آبرو نمی کنه و خودش رو بکشه کنار و گرنه من اصلا اهل غلط اضافه کردن نبودم . مادرم اجازه نداد حرف منیژه تموم شه ، سیلی محکمی به صورتش زد و با تشر گفت : خفه شو دختره ی هر..جایی ! ایوب مَرده ! برای مرد هیچ کاری عیب و ننگ نیست ، تو چرا حواست رو به خودت ندادی و خودت رو سفت نگرفتی ! اصلا بگو ببینم این گند رو کجا بالا آوردی ؟! بیخ گوشه ننه زیور ؟!
منیژه با درموندگی دستی به صورتش کشید و گفت : نه . پشت بازار یه خونه ای بود که ایوب می گفت حاج مصطفی اون جا رو براش خریده تا بعد از عروسی بره و اون جا زندگی کنه . ایوب به دروغ بهم گفت نیاد خواستگاریم و من رو عروس خونه ش می کنه . به خدا با دروغ گولم زد خاله مریم !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
با غضب طوری که انگار به خونش تشنه باشم به بهرام نگاه کردم و بعد رو به فرحناز پرسیدم:دیر که نکردم؟
هر دو منتظر برخوردی این چنینی از من بودند.بهرام تکه چوبی را که در دست داشت زمین انداخت و سپس بلند شد منتظر بودم حرفی بزند ولی بی آنکه حتی کلمه ای از زبانش بیرون بیاید درخت بید را ترک گفت و بطرف ساختمان رفت.
دلم گرفت نمیدانم از برخورد بهرام بود یا حرکات فرحنازوبسوی اتاق رفتم.فرحناز پسید:من چیکار کنم پری؟
برگشتم سمتش و گفتم:برای چی؟
مگه نگفتی بیام تا انگلیسی بخوانیم؟
با تمسخر گفتم:واقعا برای خواندن انگلیسی اومدی؟
نگاه کوتاهی به پنجره بهرام انداخت و گفت:البته پیش خودت بماند دوست داشتم بهرام را ببینم.
غضب آلود پرسیدم:خب دیدی؟
خندید و گفت:تو که نگذاشتی تازه داشتیم از فرید صحبت میکردیم بهرام میخواست بداند فرید کی به خواستگاری تو میاد
خواستگاری؟دوباره خواستگاری؟مگره یکبار نیامدید؟مگه نگفتم نه مگه چند بار با خودت صحبت نکردم؟
دوباره خندید انگار خیلی شاداب و سرحال بود .درست برعکس من که اعصابم بهم ریخته بود.بعد در میان خنده هایش گفت:اینها را من میدانستم او که نمیدانست.
نباید هم بداند برای اینکه قضیه خواستگاری من هیچ ارتباطی به او ندارد.
انگار که بهرام صدایم را میشنید فکر میکردم باید بحدی صدایم را بالا ببرم که بشنود.بعد فرحناز خنده کنان و با لحن شوخی روی شانه ام زد و گفت:بیچاره حق دارد که بداند.
فرحناز میخندید و من با ح رص صحبت میکردم .خ ون خونم را میخورد پرسیدم:برای چه حق دارد؟
اینبار بلندتر خندید و گفت:معلوم است دیگر از دست تو راحت میشود وقتی تو ازدواج کنی دیگر کسی نیست که عذابش بدهد.
هنوز جواب فرحناز را نداده بودم که مادرم از پشت پنجره آهسته گفت :چی شده پری؟دوباره که ح رص میخوری؟دختر که نباید انقدر صدایش را بالا ببرد.
از زمانیکه جواب رد به فرید داده بودم مادرم هم رفتارش تغییر کرده بود.حس میکردم مانند گذشته نیست دیگر قربان صدقه ام نمیرفت و کمتر میگفت پری جان.
حس کردم کاسه آب سردی روی سرم ریختند فروکش کردم و آهسته به فرحناز گفتم:با قایق چطوری؟
برگشت نگاهی به استخر انداخت و نگاهش به ساختمان چرخاند و پرسید:فرانک ناراحت نمیشود؟
#مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
امسال تولدم برای خودم کیک پختم، با همون ذوقی که همیشه برای بقیه دارم… 🎂
فکر میکردم خب، خودم که حواسم به خودم هست، دیگه چه انتظاری؟
ولی وقتی شوهرم رسید خونه و یه دسته گل دستش بود، دلم یه جوری گرم شد…
نه به خاطر قیمت گل، نه به خاطر تولد؛ به خاطر اینکه خودش یادش بود، خودش فکر کرده بود، خودش خواسته بود خوشحالم کنه. 🌷
گاهی آدم فقط میخواد یکی هم حواسش به خودش باشه…
و من اون روز فهمیدم هنوزم میشه با یه دسته گل ساده، دل یه زن رو حسابی گرم کرد. ❤️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
احساس کردم اشتباه شنیدم! باید دوباره زنش میشدم!
+یعنی چی خان؟
+منظورم مشخصه! هروقت حاضر بودی عاقد میارم خطبه ی عقدمون رو بخونه، برمیگردی عمارت تا سال تحصیلی تموم شه، بعد براتون خونه میگیرم میبرمتون شهر، خودمم چند وقت یکبار بهتون سر میزنم. اینجوری از دسیسه های خجسته هم راحت میشی
به سختی لب باز کردم و گفتم
+من... من نمیتونم... نمیتونم...
خان اخ می کرد و گفت
+چرا نمیتونی؟از خداتم باشه دوباره زن من بشی! چیه نکنه چشم کسی دنب الته؟ خوب گوش هاتو باز کن زرتاج، بفهمم با کسی سَ ر و سِ ر داری بل ایی به سرت میارم که آرزوی مر. گت رو داشته باشی
با حر ص گفتم
+چش م هیچکس دنبال من نیست. خیالتون راحت باشه من تا آخر عمرم ازدواج نمیکنم... نه با شما نه با هیچ مرد دیگه ای
خان حق به جانب گفت
+مگه دست خودته؟ اینجا من تصميم میگیرم و توام فقط باید بگی چشم! وگرنه...
تمام جراتم رو جمع کردم و گفتم
+وگرنه چی خان؟ چیکارم میکنید؟ فکر کردید من اون دختر دوازده ساله ام که از مدرسه بلندش کردید و نشوندینش سر سفره ی عقد؟ من چیزی برای از دست دادن ندارم خان، تنها داریی هام تو این جهان دو تا پسرهام هستن که مطمئنم اونام دوست ندارن مادرشون بازیچه ی دست پدرشون بشه... من عروسک دست شما نیستم که یک روز پرتم کنید از خونه اتون بیرون و یک روز دیگه از سر و ش کلم خو شتون بیاد و بخوایید دوباره به دستم بیارید، تاوان این نه گفتن رو هرچی باشه حاضرم با دل و جون بپردازم
خان چشم هاش رو ریز کرد و گفت
+بهای سنگینی بابتش میدی زرتاج...
با اطمینان گفتم
+برام مهم نیست... هر بهایی حاضرم بدم ولی دیگه برنمیگردم به زندگی سابقم
خان عقب عقب رفت و با خش م گفت
+پشت گوشت رو دیدی بعد از این پسرهات رو هم میبینی... این خونه رو هم تا آخر هفته خالی میکنی... بسه هرچی خوردی و خوابیدی و پول مفت بهت دادم...یا میای و عین آدم میشینی سر سفره ی عقد و برمیگردی عمارت، یا قید تمام چیزهایی که بهت دادم رو میزنی... تمامشون رو...
اینو گفت و از حیاط بیرون زد و در رو محکم بست... با بسته شدن توانم رو از دست دادم و همونجا روی زمین نشستم و زدم زیر گری ه، هرگز حاضر نبودم دوباره با خان زندگی کنم، من مدت ها بود به زندگی جدیدم عادت کرده بودم و هرگز نمیخواستم به اون عمارت پر دردسر برگردم اما ..
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
مادرم پیروزمندانه پشت چشمی نازک کرد و گفت : دیدی حالا کرم از خودت بوده ! اگر ه.رزه نبودی که سر از خونه ی مردم در نمی آوردی دختر . اما حالا دیگه کاریه شده و دیگه هیچ کاریش نمی شه کرد . الان فقط باید این گندی که بالا آوردی رو یه جوری جمع و جور کنیم بره پی کارش .
منیژه با گیجی نگاهش رو بین من و مادرم چرخوند و گفت : چطوری ؟!
مادرم نفس بلندی کشید و گفت : من یه نفر رو سراغ دارم که آدم کار بلد و مورد اعتمادیه .
تا عروسی به راهه و سر ننه زیور این جا گرمه و کسی حواسش بهت نیست خبرش می کنم بیاد و بچه رو پایین بکشه. این طوری هم تو از شر بچه خلاص می شی ، هم ننه ت دق نمی کنه و آقا جانت خونه نشین نمی شه .
ترسیده خودم رو جلو کشیدم و گفتم : هیچ حواست هست چی داری میگی مامان ! این بچه یکی دو ماه دیگه به دنیا میاد . مگه یه ذره ،. دو ذره ست که ق.ابله بچه رو پایین بکشه و آب از آب تکون نخوره ! اصلا با بچه کاری ندارم ! اگر اتفاقی برای خود منیژه بیافته چی ! اون وقت می تونی جواب ننه زیور و میرزا صادق رو بدی ؟!
با تموم شدن حرفم مادرم با حرص دندون هاش رو بهم فشار داد و گفت : تو راه حل بهتری داری ، بفرما مهربانو خانوم .
یا تردید نگاهم رو به چشم های مادرم دوختم و گفتم : این طور که من شنیدم ایوب ناقص شده و دیگه نمی تونه بچه دار شه . این بچه تنها بچه ایه که ایوب می تونه داشته باشه . به نظرم اگر دایی مصطفی و بقیه بفهمن ، نه تنها ناراحت نمی شن بلکه با خوشحالی هم منیژه رو برای ایوب می گیرن . به نظرم تا محبوبه عروس نشده و کار از کار نگذشته ماجرا رو به زندایی صفورا بگو تا خودشون یه فکر بهتری کنن .
مادرم سرزنش وار سری تکون داد و با کنایه گفت : مگه آبروی برادر من کشکه که همین طوری به بادش بدم . بعدش هم کی غلط اضافه رو کرده و گفته ایوب ناقص شده !! مگه طبیب ها از پیش خدا اومدن که حرفشون سند و مدرک باشه ، اون ها یه غلطی کردن بعدش هم نگفتن که حتما ! گفتا شاید بعد ها مشکلی پیش بیاد .
با ناراحتی دست مادرم رو گرفتم و گفتم : لجبازی نکن مامان . خودت هم می دونی س.قط بچه کار عاقلانه ای نیست ،. اون هم تو این شرایط ! خدا هم راضی این بچه رو این طوری از ببین ببریم
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸