🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه خانم و خواهرای گل گروه
من میخواستم یه سوال از اعضای گروه بپرسم و خواهش میکنم ازتون جواب
بدید اول اینکه میخواستم بدونم کسی از سرم نیاسینامید اوردینری استفاده
کرده؟ خوب بوده و جواب گرفته ازش برای درمان جوش و اینکه من توی صورتم جای جوش مونده مثل یه لک
قرمز و قهوه ای توی صورتم هست اگر برای اونم راه حلی دارید لطفاً بگید خیلی ناراحتم از وضعیت صورتم 😢
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
دیگر گوشم از این حرفها پر شده بود یکی در بود دیگری دروازه.اهمیت نمیدادم و فقط به آینده ای که بیشتر شبیه یک رویا بود فکر میکردم.
حوله و لباسهایم را برداشتم و گفتم:میرم حموم اگر فرحناز اومد بگو منتظر بمونه تا برگردم.
حمام نمره شلوغ بود به حمام عمومی رفتم دوباره عزا گرفته بودم که موهای به این بلندی را چطور شانه بزنم.با وجود حال نزاری که داشتم هوای بخار گرفته حمام شلوغ را تحمل کردم.
نسیم آرامی که میوزید اعصابم را کمی آرامتر کرده بود.آهسته قدم برمیداشتم و در تخیل بودم.از یک طرف به فال فرانک فکر میکردم و از طرفی غرق در رویاهای دست نیافتنیم بودم نزدیک خانه که رسیدم دیدم در باز شد و اتومبیل فرانک خارج شد.
لحظه اول حدس زدم بهرام رانندگی میکند ولی چند قدم که جلوتر رفتم فرانک پیچید و برایم بوق زد.حوصله صحبت کردن نداشتم سرم را تکان دادم و بعد سلام کوتاهی راهم را پیش گرفتم.هنوز باباعلی در را نبسته بود که رسیدم گفت:عافیت باشد پری خانم.گفتم:مرسی.و چشمم به فرحناز و بهرام افتاد زیر درخت بید نشسته بودند و بدون اینکه کوچکترین توجهی به اطراف داشته باشند سخت گرم صحبت بودند یا بهتر بگم گل میگفتند گل میشنفتند.دل چرکین شده بودم نه تنها از رفتار بهرام مکدر شده بدم بلکه انتظار هم نداشتم فرحناز رادر آن حالت ببینم.صدای بلند خنده های فرحناز خون رادر بدنم منجمد میکرد در را محکم بستم با این حرکت هر دو متوجه شدند و به سوی صدا چرخیدند.بهرام صاف در چشم من نگاه میکرد و فرحناز که گویا خج الت کشیده بود از جا بلند شد به سویم آمد .هنوز نگاهم به بهرام بود که فرحناز در یک قدمیم ایستاد لحظه اول سر بزیر انداختند و ساکت ماند.با غیظ گفتم:کی اومدی فرحناز؟
برگشت نگاه کوتاهی به بهرام انداخت و دوباره بسوی من چرخید.نفسش را تازه کرد بعد گفت:تازه رسیدم دیدم هوای اتاق گرم است گفتم بیرون منتظرت بمانم.
با غضب طوری که انگار به خ. ونش تشنه باشم به بهرام نگاه کردم و بعد رو به فرحناز پرسیدم.
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
دندون هام رو بهم فشردم و سرم رو پایین انداختم، انگار خوشش اومده بود از حر ص خوردن من که با صدای بلند خندید و پشتش رو به من کرد و بعد از سکوتی کوتاه گفت
+تصمیم جدیدی گرفتم که میخوام توام در جریان باشی...
منتظر موندم تا حرفش رو بزنه، سکوت طولانیش داشت کلافه ام میکرد... خم شد و برگی از سبزی باغچه چید و گذاشت دهنش و بعد از سکوتی طولانی گفت
+میخوام پسرها رو بفرستم شهر... مدرسه ی اینجا به درد بچه های من نمیخوره
ضربان قلبم بالا رفت و بی اختیار اشک نشست تو چشمم
+چرا؟مگه مدرسه ی اینجا چشه؟ این همه بچه دارن همینجا میرن مدرسه! شهر برن پیش کی! نمیشه که...
خان نیشخندی زد و گفت
+میرن پیش عموشون... سال تحصیلی جدید که شروع شد شهریارم مدرسه ای میشه، جفتشون رو باهم میفرستم
فکر دور شدن از بچه هام، فکر ندیدنشون داشت دیو. ونه ام میکرد، اشک نشست روی گو نه ام و دستم رو به دیوار گرفتم تا تعادلم رو حفظ کنم
خان با دیدن حال و روزم ابرویی بالا انداخت و گفت
+چته! چرا هول کردی؟ من که چیزی نگفتم
با صدای ضع یفی گفتم
+میخوایید بچه هام رو ازم دور کنید! مدرسه ی شهر رفتن بهانه است! میخوایید منو عذاب بدید...
+چرا باید تو رو عذاب بدم؟ من به فکر پیشرفت بچه هام هستم، بالاخره پسرهای من باید فرقی با بچه های بقیه داشته باشن یا نه!
با التماس گفتم
+خسرو و شهریار هنوز سنی ندارن خان! به من وابسته ان، دو تا بچه تو این سن رو بفرستیم پیش عمو و زن عمویی که کلا تو عمرشون چهار پنج بار دیدنشون؟ بچه ها اذی ت میشن...
خان کمی فکر کرد و گفت
+خب اینم راه حل داره... تو میتونی با پسرها بری! میتونی باهاشون بری،منم یک خونه تو شهر براتون میگیرم تا راحت باشید
باورم نمیشد، اشکم بند اومد و با خوشحالی گفتم
+واقعا؟ میتونم باهاشون برم؟ یعنی من و خسرو و شهریار هر سه تا بریم شهر؟
خان سری تکون داد و گفت
+آره... میتونید برید منتهی یک شرط داره...
بی طاقت گفتم
+چه شرطی؟
خیره شد تو چشم هام، هنوزم دیدن چشم های زاغش دلهره به جونم مینداخت
+باید دوباره زن من بشی...
احس اس کردم اشتباه شنیدم! باید دوباره زنش میشدم!
+یعنی چی خان ؟
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
منیژه که انگار کمی احساس خطر کرده بود با حالت مشکوکی نگاهم کرد و گفت : در مورد چی حرف می زنی !
با درموندگی نگاهی به منیژه انداختم و گفتم : در مورد بچه دیگه ! بچه ی ایوب ! ببین منیژه من تو این چند روز خیلی فکر کردم . به نظرم اگر تا قبل از عروس شدن محبوبه ، رازت رو برملا کنی بهتره جون اون وقت دایی مصطفی و ایوب تو رو با التماس عروس خودشون می کنن و حتما آقا جانم شوهر دیگه ای برای محبوبه پیدا می کنه . اما اگر پای محبوبه به حج.له باز شه کار سخت می شه و اون وقت مجبور می شی سایه ی هوو رو روی سرت تحمل کنی و یک عمر زجر بکشی و افسوس بخوری چرا زودتر حرفت رو نزدی !
با تموم شدن حرف هام منیژه با غیظ ازم رو گرفت و با حرص لب زد : گفتم که ! من بمیرم هم نمی گذارم ایوب بفهمه من ازش باردارم . ایوب باید تا آخر عمر تو حسرت بچه بسوزه !
هنوز حرف های منیژه تموم نشده بود که مادرم وارد اتاق شد و با دقت نگاهش رو سرتا پای منیژه چرخوند و گفت : کدوم احمقی بهت گفته ایوب قراره تو حسرت بچه بسوزه ؟! اصلا از کجا معلوم داری راست میگی و قصدت بدنام کردن برادر من نیست . بهر حال برادر من کم آدمی نیست ! عروسش شدن لیاقت می خواد که تو نداری !
رنگ منیژه پریده بود و از همون فاصله هم می تونستم صدای تپش های نامنظم قبلش رو بشنوم . از ترش زبونش بند اومده بود و نمی دونست جواب مادرم رو چی بده که من پیش دستی کردم و گفتم : کاری با لیاقت داشتن یا نداشتن آدم ها ، برای ازدواج با ایوب ندارم اما منیژه درست می گه. بچه ای که تو شکمش داره.،. بچه ای که تو شکمش داره بچه ی ایوبه !
با تموم شدن حرفم ، مادرم خنده ی بلندی کرد و رو به منیژه گفت : چشم ننه زیور روشن ! ببینم ننه زیور خبرداره دختر بی ح.یاش نط.فه ی حر....وم به شکمش داره ؟!
منیژه با رنگ و روی پریده ای که نشون می داد خيلي ترسیده ، مِن مِن کنان و با التماس گفت : تو رو خدا به ننه م چیزی نگید مریم خانوم . به خدا ننه م بفهمه از غصه دق می کنه . اگر این خبر به گوش بقیه برسه آقا جانم از خجالت خونه نشین می شه و دیگه روش نمی شه تو چشم مردم نگاه کنه
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸