hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
من مدت ها بود به زندگی جدیدم عادت کرده بودم و هرگز نمیخواستم به اون عمارت پر د. ردسر برگردم
اما فکر دوری از بچه هام داشت عین خوره کل وجودم رو میخورد
چطور میتونستم چشم ببندم روی بچه هام! بچه هایی که به شدت بهم وابسته بودن و طاقت یک روز دوری اشون رو نداشتم
کمی که فکر کردم از حرفایی که به خان زده بودم پشیمون شدم، نباید انقدر با عجله جوابش رو میدادم... نباید تندی میکردم و سر لج مینداختمش... باید اول با بلقیس خانم حرف میزدم ببینم اون چی میگه... شاید اون راهی جلوی پام میذاشت یا با خان صحبت میکرد و منصرفش میکرد...
انقدر اون روز خودخوری کردم که سر درد بدی گرفتم، به خسرو سپردم به عطیه بگه تو اولین فرصت برای دیدنم بیاد. میخواستم روزی که خان تو عمارت نیست برای دیدن بلقیس خانم برم و ماجرا رو بهش بگم
عطیه که اومد دلم رو به دریا زدم و ماجرای اومدن خان رو بهش گفتم، عطیه اولش خوشحال شد و گفت
+چی از این بهتر خانم؟ برمیگردید عمارت! مشخصه د. ل خان رو ب ردید، اینجوری میتونید براش شرط و شروط بذارید و حسابی خجسته رو بچزونید، بسه هرچی این مدت تنهایی تازونده و خ ون همه رو تو شیشه کرده. به خدا بفهمه خان میخواد شما رو عقد کنه از حس ادت میت رکه
اینو گفت و با ذوق خندید
حر صی گفتم
+میفهمی چی میگی عطیه؟ من بیام دوباره زن خان بشم؟ یکبار بچه بودم به اجبار خانواده ام زنش شدم، هیچ خیری هم از وصلت باهاش بهم نرسید جز کت ک و تح قیر و توه ین و در د و عذاب... چرا الان که آزاد شدم و زندگی مستقل خودم رو دارم دوباره خودم رو به دردسر بندازم؟
+خب اگر خان باهاتون لج کنه چی؟ چطور میخوایید تو این ده زندگی کنید؟ با کدوم پول؟ با حمایت کی؟ فکر کردید این همه سال که تو آرامش زندگی کردید صدقه سر کی بوده؟صدقه سر همین خان بوده که کسی جرات نداشته نگاه بدی به شما بندازه! اهل این روستا کافیه بفهمن خان سایه ی حمایتش رو از سر شما برداشته، تک تکشون دندون تیز میکنن براتون! به خدا که هنوز نفهمیدید زن مطل قه بودن چه د. ردسرهایی داره!. از طرف دیگه حمایت مالی خان رو از دست میدید! خودتونم خوب میدونید خانواده اتون حتی تو خونه اشون راهتون نمیدن! تازه اگر بتونید با غم ندیدن بچه هاتون کنار بیایید بازم کلی دردسر جلوی راهتونه...
حرف های عطیه رو قبول داشتم، حقیقتی بود که نمیشد ازش فرار کرد اما...(
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
از این که محمد داشت این طور نامحسوس و با کنایه ماجرای دفعه ی قبل رو به روم می زد و طوری وانمود می کرد انگار نگران منه خیلی لجم گرفت برای همین با عصبانیت دندون هام رو بهم فشار دادم و با غیظ گفتم : شکم دختر میرزا صادق بالا اومده . مادرم می خواد قابله خبر کنی تا بچه ی اون رو بکشن .
با تموم شدن حرفم رنگ محمد پرید و ابروهاش در هم گره خورد و بعد از مکثی طولانی نگاه نگرانش رو توی صورتم چرخوند و با ترديد گفت : منیژه ! دختر میرزا صادق ! بچه ش از کیه ؟!
بدون این که به محمد نگاه کنم جواب دادم : این دیگه سؤال پرسیدن داره ! خب معلومه ایوب . اما الان این که بچه مال کیه مهم نیست ! تو نباید قابله بیاری . این بچه نباید از دست بره .
محمد بدون این که اصلا متوجه ی حرف هام شده باشه مشتش رو محکم به دیوار کوبید و زیر لب بد و بیراهی نثار ایوب کرد و گفت : مهم نیست بچه از کیه ! خواهر بیچاره ی من داره زن این حرو.می می شه اون وقت تو میگی مهم نیست ! الان خاله مریم کجاست ؟!
با نگرانی نگاهم رو به چشم های محمد دوختم و گفتم : خواهش می کنم احساسی تصمیم نگیر محمد . می دونم نگران محبوبه ای . می دونم به خاطر این که زن ایوب شده ناراحتی اما این بچه تنها بچه ی ایوبه . اگر از دست بره...
محمد اجازه نداد حرفم تموم شه ، برای اولین بار با غیظ نگاهش رو توی صورتم چرخوند و با حرص لب زد : اگر این بچه از دست بره ایوب هیچ وقت تو رو راحت نمی گذاره ! آره !؟ چطور می تونی این قدر خودخواه باشی مهربانو ؟! محبوبه تو رو خیلی دوست داره ! اون وقت تو وایسادی این جا و سنگ خودت رو به سینه می زنی و قبل از این که اجازه بده حرف دیگه ای بزنم از پستو بیرون رفت .
با رفتن محمد چند دقیقه ای صبر کردم و بعد بیرون رفتم . همون طور که حدس میزدم محمد و مادرم کنج ایوون ایستاده بودند و از حالت صورت و دست هاشون پیدا بود دارن با هم جر و بحث می کنن .
با قدم های بلندی خودم رو بهشون رسوندم و کنار ایستادم . مادرم داشت سنگ برادرش رو به سینه می زد و می خواست هر طور شده آبروی دایی رو حفظ کنه و محمد گلایه وار داشت از بدبخت شدن خواهرش به خاطر حرف آقا جانم دم می زد .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
هنوز صدای اون شب توی گوشمه…
مهمونی خونه خانواده خودم بود. همه دور هم نشسته بودیم و من واقعاً خوشحال بودم که همسرم کنارمه. همهچیز عادی بود تا سر یه موضوع خیلی ساده بین من و همسرم بحث کوچیکی پیش اومد.
اول آروم حرف زدیم، ولی کمکم لحنش عوض شد.
من گفتم:
«بعداً توی خونه دربارهش حرف میزنیم.»
اما عصبانیتر شد و جلوی همه شروع کرد به بلند حرف زدن.
گفت:
«تو همیشه همینطوری هستی! اصلاً به حرف من گوش نمیدی!»
همه ساکت شدن.
من فقط به خانوادهام نگاه کردم و آرزو کردم کاش زمین دهن باز میکرد.
مامانم چیزی نگفت، فقط نگاهم کرد. پدرم هم سرش رو پایین انداخت.
من سعی کردم آرومش کنم و گفتم:
«الان جلوی خانواده منه، خواهش میکنم بعداً صحبت کنیم.»
ولی حرفهاش ادامه پیدا کرد.
اون لحظه بیشتر از اینکه از حرفهاش ناراحت باشم، از این شکسته بودم که چرا کسی که باید بیشتر از همه حرمت من رو نگه داره، جلوی عزیزترین آدمهای زندگیام باعث شد احساس کوچکی کنم.
وقتی مهمونی تموم شد، توی راه برگشت هیچکدوم حرف نمیزدیم.
من فقط به این فکر میکردم که شاید اختلاف بین زن و شوهر طبیعی باشه، اما تحقیر کردن و داد زدن جلوی خانواده، زخمیه که خیلی دیرتر از خودِ دعوا خوب میشه.
شما اگر جای من بودین، بعد از چنین اتفاقی چطور با همسرتون رفتار میکردین؟ همون شب دربارهش حرف میزدین یا مدتی فاصله میگرفتین تا آروم بشین؟ 💔
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
هیچوقت فکر نمیکردم کسی که همیشه کنارش احساس امنیت میکردم، یه روز جلوی خانوادهام باعث بشه اینقدر احساس کوچکی کنم… 💔
مهمونی خونه پدر و مادرم بود. همه دور هم نشسته بودیم و داشتیم میخندیدیم. من و همسرم سر یه موضوع خیلی معمولی با هم اختلاف پیدا کردیم.
اول فقط چند کلمه بینمون رد و بدل شد، ولی یکدفعه صدایش بالا رفت.
گفت:
«چند بار باید یه چیزی رو بهت بگم تا بفهمی؟!»
همه ساکت شدن.
من چیزی نگفتم. فقط سرم رو پایین انداختم و سعی کردم جلوی اشکم رو بگیرم.
مامانم چند بار خواست چیزی بگه، ولی من با نگاه بهش فهموندم که چیزی نگو.
نمیخواستم دعوای ما جلوی خانوادهام بزرگتر بشه.
چند دقیقه بعد همسرم از اتاق بیرون رفت، ولی من دیگه حال و حوصله ادامه مهمونی رو نداشتم.
رفتم آشپزخونه و خودم رو مشغول کردم تا کسی متوجه نشه دارم گریه میکنم.
بدترین قسمت ماجرا این نبود که با هم بحث کرده بودیم؛ این بود که از اون لحظه به بعد، هر بار به صورت خانوادهام نگاه میکردم، احساس میکردم همه فهمیدن من توی خونهام چه حالی دارم.
وقتی شب برگشتیم، گفتم:
«اختلافمون هرچقدر هم جدی باشه، جلوی خانواده من داد نزن. من اون لحظه فقط همسر تو نبودم؛ دختر اون خانواده هم بودم.»
شما اگه جای من بودین، چنین رفتاری رو بعداً میبخشیدین اگر همسرتون واقعاً پشیمون بشه، یا داد زدن و بیاحترامی جلوی خانواده رو خط قرمزی میدونستین که دیگه به این راحتی ازش نمیگذشتین؟
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃