🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
. هنوز به یه ساعت هم نکشیده که دلم برای هر دوشون تنگ شده. یه نگاه به تابلو رو به روم می اندازم.
" به شهر ایذه خوش آمدید. "
ایذه... ایذه... این شهر برای من فقط بدشانسی میاره. دلیلش هم وجود صنم تو این شهره. حالا باید با صنم زندگی کنم. باورم نمی شه. آخه چطور باید باهاش زندگی کنم؟ با زنی که به من خی. انت کرده؟ خدایا کمکم کن.
*
همین که پام رو تو خونه گذاشتم، قدم اول رو برداشتم. جمع کردن تلفن. صنم با چشم های گشاد و بدون هیچ حرفی فقط با نگاهش دنبالم بود. حق داشت متعجب باشه. تا چند ساعت پیش داشتم از زور حرص و غ یرت س کته می کردم. رفتم به اتاق و گوشی بی سیمی رو هم با پایه اش جمع کردم. با چشم دنبال موبایل صنم گشتم، ولی هرچی چشم چرخوندم، تو اتاق خ. واب که نبود. از اتاق زدم بیرون. صنم همچنان مسکوت نگاهش بین من و تلفن های در دستم می چرخید.
-موبایلت کجاست؟
تا چشمش روی میز ناهارخوری چرخید، زودی به سمتش رفتم و اون رو هم جمع کردم. با چشم دنبال چیز دیگه ای بودم. خب دو تا تلفن و یه موبایل. دیگه چیزی نیست؟ نه، فکر نکنم.
یه نگاه به پنجره و ارتفاع انداختم. بلند تر از اون چیزی بود که بتونه کاری انجام بده. سمت جا کلیدی رفتم و تمام جا کلیدی و کلیدها رو تو دستم مشت کردم.
-دانیار؟؟؟
تازه به حرف اومد.
خونسرد و در حالی که سعی می کردم تیزی کلیدها تو دستم نره، گفتم:
-هوم؟؟؟
-چه کار می کنی؟
-همون کاری که باید قبلا می کردم.
-چی می گی؟ چت شده؟ تا همین چند ساعت پیش داشتی شکلات خوری رو تو سر من خ راب می کردی، حالا داری تلفن جمع می کنی؟
رفتم سمتش و خیلی معمولی و بدون این که حتی به سوالش فکر هم کنم، گفتم:
-یه کیسه ی بزرگ بده که این ها رو توش بریزم. ضخیم باشه.
تو چشماش شک و تردید رو می خوندم، ولی نمی دونم چی تو نگاهم دید که بدون چون و چرا رفت و یه کیسه ی بزرگ آورد. نشستم رو مبل و دونه به دونه سیم های تلفن رو با حوصله جمع کردم و تو پلاستیک گذاشتم. بعد هم کلیدها. ازش پرسیدم:
-کلید دیگه ای هم غیر از این ها داری؟
-چطور؟؟؟
اخم هام رو تو هم کردم.
-ازت یه سوال پرسیدم. کلید دیگه ای هم داری یا همه اش همینه؟
-نه، ندارم.
تو صورتش خیره شدم. از این دختر هر چیزی بر می اومد. درو غ گفتن که دیگه مثل آب خوردن بود براش. با شَک بلند شدم و رفتم تو اتاق خواب. کیفش رو کنار میز توالت دیده بودم. کیف رو چنگ زدم و زیپش رو باز کردم و هرچی بود و نبود رو تخت خالی کردم.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
پاییزِ خونهی قدیمی ما یه جور دیگه بود…
صبحها که از پنجره نگاه میکردم، حیاط پر بود از برگهای زرد. بعضی برگها روی پلهها جمع شده بودن و بعضیها هم توی باد آروم اینطرف و اونطرف میرفتن.
مامان جارو رو برمیداشت و حیاط رو جارو میکرد، ولی ما بچهها عمداً دوباره میرفتیم وسط برگها و با پاهاشون خشخش راه میانداختیم! 😄
مامان هم از دور میگفت: «الهی منو پیر کردین، تازه جارو کرده بودم!»
بعدازظهر که هوا سردتر میشد، پنجرهها رو میبست و بخاری رو روشن میکرد. ما هم جورابهامون رو میکشیدیم بالا و روی فرش مینشستیم.
گاهی یک قابلمه سیبزمینی آبپز روی گاز بود و کنارش نون تازه و پنیر. ساده بود، ولی عجیب میچسبید.
شبها هم زودتر چراغهای خونه روشن میشدن. صدای قاشق و بشقاب از آشپزخونه میاومد و بوی غذا توی اتاقها میپیچید.
آن روزها هیچوقت فکر نمیکردیم یک روز دلمان برای همین حیاط کوچک، همین برگهای ریخته، همین صدای جارو و حتی غرغرهای شیرین مادر تنگ شود.
حالا هر پاییز که برگ زردی جلوی پایم میافتد، ناخودآگاه یاد آن خانه میافتم…
جایی که شاید خیلی ساده بود،
اما برای دلِ بچگی ما،
تمام دنیا بود. 🍂🏡🤎
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
کمی که گذشت مادرم با غیظ ابروهاش رو بالا داد و گفت : ببین محمد ، خبرت نکردم که بیای گند بزنی به همه چیز . حواست رو جمع کن اگر حرفی بین مردم بپیچه یا کسی از ماجرا خبردار شه ، حرمت چند سال نون و نمکی که با هم خوردیم رو نگه نمی دارم و کاری می کنم که نباید ! ایوب حالا یه غلطی کرده یا نکرده ، مهم اینه که الان سرش به سنگ خورده و می خواد عین بچه ی آدم با خواهرت زندگی کنه ، هر چند معلوم نیست این دختره از کی آبستن شده و حالا با زرنگی کردن می خواد بچه رو ببنده بیخ ریش برادر زاده ی بدبخت من ! الان هم اگر می تونی بی سر و صدا قابله بیاری بسم الله ، اگر نه ساکت یه گوشه وایسا و حرف اضافه نزن . تا بعد از ظهر قابله آوردی که هیچ ، نیاوردی خودم یه نفر و پیدا می کنم . بعد هم برای این که به محمد ثابت کنه چه قدر روی حرفشه ، طبق معمول همیشه ، بدون این که منتظر جواب محمد بمونه با قدم های بلندی به اتاق رفت .
از نگاه مردد محمد پیدا بود تصمیمی توی سرش داره اما دو دل شده و نمی دونه دقیقا باید چی کار کنه ، من هم پیش چشم اون همه آدم نمی تونستم باهاش حرف بزنم اما هر چی التماس تو نگاهم داشتم رو به چشم هام ریختم و با نگاهم ازش خواستم به حرف مادرم گوش نکنه و قابله نیاره .
محمد که رفت ، من هم به اتاق رفتم تا سر و گوشی آب بدم اما خبری از مادرم و منیژه نبود و همین موضوع من رو خیلی ترسوند .
تمام اتاق ها و مطبخ و پستو و انباری رو دنبال منیژه گشته م اما انگار مادرم اون قدر برای محافظت از آبروی دایی مصطفی عجله داشت که نتونسته بود تا بعد از ظهر صبر کنه .
به سختی از خونه ی دایی مصطفی بیرون زدم و به سمت خونه ی خودمون پا تند کردم . چند باری به در زدم تا این که مادرم در رو باز کرد و با دیدن من ابرو در هم کشید و گفت : این جا اومدی چی کار دختره ی بی فکر . الان سکینه دماغش تیز می شه ببینه کدوم قبرستونی هستی ! می خوای شر درست کنی ؟!
بی توجه به حرف های مادرم در رو هل دادم و وارد خونه شدم و گفتم : منیژه کجاست !
مادرم با عصبانیت دستم رو گرفت و به سمت بیرون هلم داد و گفت : صدات رو بیار پایین دختر . الان کل محل رو خبر می کنی . بیا برو بیرون ببینم !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
نیش کلامش زهرآگین بود با غیظ گفتم:خب میخواستی از خودش بپرسی.
از حرفها و نگاههایش که اینطور حدس میزدم.
دلم پر بود دلم خ ون بود ناگهان یکه خوردم عرق بر بدنم سرد شد.نکند بهرام گفته باشه که اونو دوست داره؟نکنه واقعا فرحناز را میخواهد؟نگاه تندی به پنجره انداختم و همان لحظه بهرام اومد و روی بالکن ایستاد گلدانش را آب میداد ولی میدانستم بهانه است.
فرحناز هم برگشت و بهرام را نگاه کرد و در همان لحظه با چرخش تندی که فرحناز کرد درب قایق بادی در رفت و باد قایق به سرعت خالی شد.فرحناز جیغ کشید و ظرف کمتر از چند ثانیه هر دو در آب فرو رفتیم.هر دو خیس شدیم و من برای لحظه ای زیر آب رفتم.ولی خوشبختانه هر دو شنا را خوب میدانستیم وقتی شنا کنان خود را به دیواره استخر میکشاندم صدای خنده های مکرر و بلند بهرام را شنیدم.یک دستش را به شکم گرفته بود و غش غش میخندید
.با خنده های بهرام فرحناز هم شروع کرد به خندیدن ولی من که حال خوشی نداشتم و ع صبانی هم بودم نگاهی به لباسهایم انداختم و خودم را در قالب یک موش آب کشیده دیدم.حرص خوردم و با صدای بلند به بهرام گفتم:خنده داشت؟
و او بلافاصله ساکت شد و به اتاقش برگشت.پرده اتاقش را کشید و دیگر بیرون نیومد .هوا رو به تاریک شدن میرفت با فرحناز رفتیم لباسهایمان را عوض کردیم و بعد فرحناز در حالیکه با عجله لباسها و کتابهایش را جمع میکرد خداحافظی کرد و رفت.
روز جمعه بود و من هنوز ک ینه اونروز بهرام رادر دل داشتم.صبح زود با صدای مادرم که میگفت زود باش همه منتظر تو هستند از اتاق خارج شدم.قرار بود به باغ خانم بزرگ بریم.
بهرام مسابقه اسبدوانی داشت و قرار بود برای تمرین بره
.خانم بزرگ که چند مدتی بود از منزل خارج نشده بود خواست تا همگی حاضر شویم و برای پیک نیک به باغ بریم فرانک میگفت قرار است شهرزاد و پدر و مادر شهم بیایند.
دم ظهر در باغ و ساختمان قدیمی جنب و جوش و برو و بیایی بود.شوهر خواهر فرانک کبابها را باد میزد و شهرزاد دیسهای زرشک پلو را یکی یکی میآورد و درون سفره میگذاشت.مادرم دوغ درست میکرد و فرانک مرغها را در ظرف میچید.بهرام کنار دیگ نشسته بود مشغول کندن ته دیگ بود.منهم گوشه ای نشسته بودم و همانطور که مادرم خواسته بود مشغول چیدن سبزیها در سبدهای کوچک بودم.که..
#مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
امروز دلم میخواست یه غذای خوشمزه درست کنم که وقتی از سر کار میای، بوی قیمه کل خونه رو برداشته باشه…
با عشق پیاز داغ کردم، لپه ریختم، زعفرون دم کردم و هی وسط کار با خودم گفتم: «کاش زودتر برسه خستهست، یه غذای گرم حالشو خوب میکنه.»
حالا قیمه جا افتاده، برنج دم کشیده و منم منتظرم صدای کلیدت بیاد توی در…
بعضی خوشبختیها خیلی سادهان؛ همین که یکی هست که دلت میخواد بعد از یه روز خستهکننده، بشینه سر سفرهای که با عشق براش چیدی. ❤️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾