✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
کمی که گذشت مادرم با غیظ ابروهاش رو بالا داد و گفت : ببین محمد ، خبرت نکردم که بیای گند بزنی به همه چیز . حواست رو جمع کن اگر حرفی بین مردم بپیچه یا کسی از ماجرا خبردار شه ، حرمت چند سال نون و نمکی که با هم خوردیم رو نگه نمی دارم و کاری می کنم که نباید ! ایوب حالا یه غلطی کرده یا نکرده ، مهم اینه که الان سرش به سنگ خورده و می خواد عین بچه ی آدم با خواهرت زندگی کنه ، هر چند معلوم نیست این دختره از کی آبستن شده و حالا با زرنگی کردن می خواد بچه رو ببنده بیخ ریش برادر زاده ی بدبخت من ! الان هم اگر می تونی بی سر و صدا قابله بیاری بسم الله ، اگر نه ساکت یه گوشه وایسا و حرف اضافه نزن . تا بعد از ظهر قابله آوردی که هیچ ، نیاوردی خودم یه نفر و پیدا می کنم . بعد هم برای این که به محمد ثابت کنه چه قدر روی حرفشه ، طبق معمول همیشه ، بدون این که منتظر جواب محمد بمونه با قدم های بلندی به اتاق رفت .
از نگاه مردد محمد پیدا بود تصمیمی توی سرش داره اما دو دل شده و نمی دونه دقیقا باید چی کار کنه ، من هم پیش چشم اون همه آدم نمی تونستم باهاش حرف بزنم اما هر چی التماس تو نگاهم داشتم رو به چشم هام ریختم و با نگاهم ازش خواستم به حرف مادرم گوش نکنه و قابله نیاره .
محمد که رفت ، من هم به اتاق رفتم تا سر و گوشی آب بدم اما خبری از مادرم و منیژه نبود و همین موضوع من رو خیلی ترسوند .
تمام اتاق ها و مطبخ و پستو و انباری رو دنبال منیژه گشته م اما انگار مادرم اون قدر برای محافظت از آبروی دایی مصطفی عجله داشت که نتونسته بود تا بعد از ظهر صبر کنه .
به سختی از خونه ی دایی مصطفی بیرون زدم و به سمت خونه ی خودمون پا تند کردم . چند باری به در زدم تا این که مادرم در رو باز کرد و با دیدن من ابرو در هم کشید و گفت : این جا اومدی چی کار دختره ی بی فکر . الان سکینه دماغش تیز می شه ببینه کدوم قبرستونی هستی ! می خوای شر درست کنی ؟!
بی توجه به حرف های مادرم در رو هل دادم و وارد خونه شدم و گفتم : منیژه کجاست !
مادرم با عصبانیت دستم رو گرفت و به سمت بیرون هلم داد و گفت : صدات رو بیار پایین دختر . الان کل محل رو خبر می کنی . بیا برو بیرون ببینم !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
نیش کلامش زهرآگین بود با غیظ گفتم:خب میخواستی از خودش بپرسی.
از حرفها و نگاههایش که اینطور حدس میزدم.
دلم پر بود دلم خ ون بود ناگهان یکه خوردم عرق بر بدنم سرد شد.نکند بهرام گفته باشه که اونو دوست داره؟نکنه واقعا فرحناز را میخواهد؟نگاه تندی به پنجره انداختم و همان لحظه بهرام اومد و روی بالکن ایستاد گلدانش را آب میداد ولی میدانستم بهانه است.
فرحناز هم برگشت و بهرام را نگاه کرد و در همان لحظه با چرخش تندی که فرحناز کرد درب قایق بادی در رفت و باد قایق به سرعت خالی شد.فرحناز جیغ کشید و ظرف کمتر از چند ثانیه هر دو در آب فرو رفتیم.هر دو خیس شدیم و من برای لحظه ای زیر آب رفتم.ولی خوشبختانه هر دو شنا را خوب میدانستیم وقتی شنا کنان خود را به دیواره استخر میکشاندم صدای خنده های مکرر و بلند بهرام را شنیدم.یک دستش را به شکم گرفته بود و غش غش میخندید
.با خنده های بهرام فرحناز هم شروع کرد به خندیدن ولی من که حال خوشی نداشتم و ع صبانی هم بودم نگاهی به لباسهایم انداختم و خودم را در قالب یک موش آب کشیده دیدم.حرص خوردم و با صدای بلند به بهرام گفتم:خنده داشت؟
و او بلافاصله ساکت شد و به اتاقش برگشت.پرده اتاقش را کشید و دیگر بیرون نیومد .هوا رو به تاریک شدن میرفت با فرحناز رفتیم لباسهایمان را عوض کردیم و بعد فرحناز در حالیکه با عجله لباسها و کتابهایش را جمع میکرد خداحافظی کرد و رفت.
روز جمعه بود و من هنوز ک ینه اونروز بهرام رادر دل داشتم.صبح زود با صدای مادرم که میگفت زود باش همه منتظر تو هستند از اتاق خارج شدم.قرار بود به باغ خانم بزرگ بریم.
بهرام مسابقه اسبدوانی داشت و قرار بود برای تمرین بره
.خانم بزرگ که چند مدتی بود از منزل خارج نشده بود خواست تا همگی حاضر شویم و برای پیک نیک به باغ بریم فرانک میگفت قرار است شهرزاد و پدر و مادر شهم بیایند.
دم ظهر در باغ و ساختمان قدیمی جنب و جوش و برو و بیایی بود.شوهر خواهر فرانک کبابها را باد میزد و شهرزاد دیسهای زرشک پلو را یکی یکی میآورد و درون سفره میگذاشت.مادرم دوغ درست میکرد و فرانک مرغها را در ظرف میچید.بهرام کنار دیگ نشسته بود مشغول کندن ته دیگ بود.منهم گوشه ای نشسته بودم و همانطور که مادرم خواسته بود مشغول چیدن سبزیها در سبدهای کوچک بودم.که..
#مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
امروز دلم میخواست یه غذای خوشمزه درست کنم که وقتی از سر کار میای، بوی قیمه کل خونه رو برداشته باشه…
با عشق پیاز داغ کردم، لپه ریختم، زعفرون دم کردم و هی وسط کار با خودم گفتم: «کاش زودتر برسه خستهست، یه غذای گرم حالشو خوب میکنه.»
حالا قیمه جا افتاده، برنج دم کشیده و منم منتظرم صدای کلیدت بیاد توی در…
بعضی خوشبختیها خیلی سادهان؛ همین که یکی هست که دلت میخواد بعد از یه روز خستهکننده، بشینه سر سفرهای که با عشق براش چیدی. ❤️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
حرف های عطیه رو قبول داشتم، حقیقتی بود که نمیشد ازش ف رار کرد اما نمیخواستم قبول کنم... نمیخواستم بعد چهار سال زندگی تو آرامش خودم رو به دردسر بندازم
+میگی چیکار کنم؟ برگردم تو اون عمارت؟ پیش مردی که حتی از نگاه کردن بهش حالم بد میشه! عطیه من خان رو که میبینم باورم نمیشه چند سال با این مرد زندگی کردم! از ایستادن کنارش حالم بد میشه... ... خاک بر سرم که بچه بودم و فکر میکردم هرچی شوهرم گفت باید بگم چشم!
عطیه شونه ای بالا انداخت و گفت
+خب میخوایید چیکار کنید الان؟میخوایید جلوی خان در بیایید؟ اول بچه هاتون رو ازتون میگیره، بعد این خونه رو... بعدم زمین ها و طلاهایی که بهتون داده رو....
کمی فکر کردم و گفتم
+مگه میتونه زمین ها رو ازم بگیره؟ بنچاق زمین به نام منه
+شاید بتونه، به هرحال حرفش برش داره! شاید بتونه با آشنا و پارتی بازی زمین ها رو به نام خودش بزنه.
با خ شم گفتم
+حالا که اینجوری شد منم میدونم چیکار کنم... نمیذارم خان این مال و اموالی که بهم بخشیده رو ازم بگیره...
عطیه با کنجکاوی گفت
+چیکار میکنید؟ فکری دارید؟
با تردید گفتم
+میتونم بهت اعتماد کنم دیگه؟
عطیه که انگار بهش برخورده بود کمی خودش رو جمع و جور کرد و گفت
+بعد این همه سال خودتون باید جواب این سوال رو بدید خانم... من که همیشه و همه جا هرکاری کردم برای منفعت شما بوده...
دست روی دستش گذاشتم و با دلجویی گفتم
+حالا ناراحت نشو، بهم حق بده... میدونی که شرایطم عادی نیست... راستش خیلی وقت بود این فکر تو سرم بود، انگار میدونستم ممکنه روزی حمایت خان رو از دست بدم، برای همین همیشه فکری تو سرم بود... فقط باید کسی رو داشته باشم تو این راه کمکم کنه... میخوام زمینی که خان بهم داده رو بفروشم، به همراه بخش زیادی از طلاهام رو، مقدار زیادی هم تو این سال ها پول پس انداز کردم و میتونم با اون پول مدتی رو بگذرونم، اما باید به فکر آینده باشم. با پول فروش زمین ها و طلاهام میخوام زمین یا مغازه ای تو شهر بخرم که بتونم اجاره اش بدم و خیالم راحت باشه که همیشه منبع درآمدی دارم و دستم جلوی کسی دراز نمیشه. تنهایی از پس اینکار برنمیام، از طرفی هم نمیدونم به کی میتونم اعتماد کنم...
عطیه کمی فکر کرد و گفت
+میدونید تبعات این تصمیم رو؟(
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
محکم خودم رو به زمین چسبوندم و گفتم : تا منیژه رو نبینم نمی رم . به خدا اگر بیرونم کنی میرم و ننه زیور و بقیه رو خبر می کنم .
انگار مادرم متوجه ی قاطعیت کلامم شده بود ، چون دستم رو رها کرد و گفت : اگر کسی از این ماجرا بو ببره ، خودم با دست های خودم آ... تیشت می زنم مهربانو .
با درموندگی نگاهم رو اطراف خونه چرخوندم و بی توجه به حرف مادرم از پله ها بالا رفتم و یکی یکی اتاق ها رو گشتم تا این که صدای جیغ منیژه رو از اتاق انتهای ایوون شنیدم .
با شنیدن صدا با دو خودم رو به اتاق رسوندم و هول زده در رو باز کردم..
منیژه ی بیچاره روی تشکی که کنج دیوار پهن شده بود دراز کشیده بود و چند تا زنی که من نمی شناختمشون بالای سرش بودند .
وحشت زده نگاهی به مادرم انداختم و با صدای بلندی گفتم : هیچ معلومه دارید چی کار می کنید ؟! کشتید این بیچاره رو !
مادرم با حرص نفس بلندی کشید و گفت : بیا برو بیرون ببینم دختر ! می خواستی منیژه رو ببینی که دیدی ! حالا دیگه برو رد کارت ، جلوی دست و پام نباش .
با عصبانیت بازوم رو از دست مادرم بیرون کشیدم و گفتم : چطور می تونی این قدر خودخواه باشی مامان ! چطور دلت میاد این بچه رو بکشی ؟! این بچه جون داره ، قلب داره ! چیزی نمونده تا دنیا اومدنش ! به خدا کشتنش معصیته !
مادرم با حرص به سمت در هولم داد و گفت : بیا برو ببینم ! دختره ی نیم وجبی واسه من زبون درآورده ! قوره نشده ، مویز شده ! وایساده من رو نصیحت می کنه ! معصیت کار این دختر بوده که هر..زگی کرده ! معصیت الانه که می خواد با این بارِننگ ، آبروی برادر بیچاره ی من رو ببره !
هنوز حرف مادرم تموم نشده بود که صدای جیغ منیژه به آسمون رفت و از حال رفت .
با دیدن منیژه تو اون حال مادرم دست و پاش رو گم کرد و بدون این که دیگه حواسش به من باشه با صدای بلندی داد زد. چی کار می کنی ننه آهو ؟!
مگه نگفتی پنج دقیقه ای کارش رو تموم می کنم پس چی شد ؟!
من به تنهایی حریف مادرم نبودم . به خیال خودش فکر می کرد با این کار آبروی دایی مصطفی رو حفظ می کنه و شبیه کسی که عقلش رو از دست داده باشه فقط به سق.ط کردن اون بچه ی بیگناه فکر می کرد ! تا دیدم کسی حواسش به من نیست از پله ها پایین رفتم و با عجله به سمت خونه ی دایی مصطفی دوییدم .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸