🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
منم یه زمانی دقیقاً مثل تو، یه نفر رو دوست داشتم…
فقط فرق قصهمون اینه که عشق من سالهاست با یه نفر دیگه ازدواج کرده و الان بچه هم داره.
من اون موقع فکر میکردم آخرش یه جوری به هم میرسیم. شاید نه همونطور که توی قصههاست، ولی حداقل یه راهی برای کنار هم بودن پیدا میکنیم.
اما نشد.
اون ازدواج کرد، زندگی خودش رو ساخت و من موندم با یه عالمه خاطره که هنوز بعضی شبها بیهوا یادشون میافتم.
سالها گذشته، ولی من هنوز ازدواج نکردم.
نه اینکه خواستگار نداشتم یا هیچکس توی زندگیم نبوده؛ فقط هیچوقت نتونستم با کسی وارد زندگی بشم که ته دلم مطمئن باشم انتخابش کردم، نه اینکه فقط میخوام جای خالی یه نفر رو پر کنم.
گاهی عکسهاش رو میبینم؛ خودش، همسرش، بچهش…
ظاهرشون خوشبخته و منم از ته دلم براشون آرزوی آرامش میکنم.
ولی راستش بعضی وقتها بعد از دیدن عکسها، گوشی رو کنار میذارم و چند دقیقه به سقف خیره میشم.
نه به خاطر اینکه میخوام برگرده…
فقط به خاطر اینکه با خودم فکر میکنم اگر آن روزها بعضی چیزها جور دیگری پیش میرفت، شاید امروز من هم یک زندگی داشتم.
اون الان پدره، بچه داره و شاید حتی سالهاست منو به یاد نمیاره.
اما من هنوز مجردم و گاهی دلم برای دختری که آن روزها بودم میسوزه؛ دختری که با تمام وجودش عاشق شد و آخرش مجبور شد بدون رسیدن، کنار بکشه.
شاید بعضی آدمها سهم زندگی ما نیستن؛
فقط میان که یه قسمت عمیق از قلبمون رو با خودشون ببرن و به ما یاد بدن که همه عشقها قرار نیست به «با هم موندن» ختم بشن. 💔
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یادش بخیر عشقهای قدیمی…
نه گوشی بود، نه پیام و چت، نه استوری که هر لحظه بفهمیم طرف کجاست.
گاهی فقط یه نگاه از پشت پنجره، یه سلام کوتاه سر کوچه یا چند دقیقه ایستادن جلوی مغازه محله، میشد تمام دلخوشی یه دختر.
منتظر میموندیم شاید امروز از کوچه رد بشه…
شاید یه نگاه کنه…
شاید لبخند بزنه…
یادم میاد یه بار فهمیده بودم عصر قراره از جلوی خونهمون رد بشه. از ذوق، سه بار لباس عوض کردم و آخرش هم الکی رفتم جلوی در که مثلاً داشتم کفشهامو تمیز میکردم! 😂
اون فقط یه لحظه نگام کرد و رد شد، ولی من تا شب هزار بار همون یه نگاه رو توی ذهنم مرور کردم.
همین «شاید»ها برای دلهای اون روزا کلی معنی داشت.
عشقها سادهتر بود، دلها زودتر میلرزید و خاطرهها موندگارتر…
کاش بعضی از حسهای اون روزها، هیچوقت قدیمی نمیشدن. ❤️
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
تنها کسی که می تونست جون منیژه و بچه ش رو نجات بده ایوب بود .
نفس نفس زنان وارد خونه ی دایی شدم . هنوز ساز و دهل چیا مینواختن و مهمون ها دسته دسته وسط حیاط می رق.صیدند . خودم رو لا به لای مهمون ها پنهون کردم و با نگرانی بین جمعیت چشم چرخوندم .
چند دقیقه ای طول کشید تا ایوب رو پیدا کردم . وقتی چشمش به من افتاد با اشاره ازش خواستم دنبالم بیاد و خودم جلوتر از اون از خونه بیرون رفتم و انتهای کوچه منتظر موندم . ایوب که اومد ، با نگرانی نفسی تازه کردم و بی مقدمه گفتم : باید بریم خونه ی ما .
ایوب پوزخندی زد و گفت : نکنه هو...س کردی ! شوهرت خبر داره این جایی و به من التماس می کنی !!
از وقاحت ایوب حالم داشت بهم می خورد اما چون وقت تنگ بود ، اهمیتی بهش ندادم و گفتم : گوش کن ببین چی میگم ایوب ، من دلم می خواد سر به تنت نباشه ، منتهی منیژه بارداره .
نمی خواست به تو بگه ! پیش منه احمق درد دل کرد من هم واسه این که کمکی بهش کرده باشم به مادرم گفتم تا بلکه فکری به حال منیژه و اون بچه ی بیچاره بکنه اما نمی دونستم مادرم برای حفظ آبروی دایی نقشه ی ق.. تل بچه رو کشه .
ایوب که انگار حسابی گیج شده بود و چیزی از حرف هام سر در نمی آورد گفت : منظورت چیه مهربانو ؟! یعنی بچه ی منیژه بچه ی منه ؟! پس چرا خودش بهم چیزی نگفت ؟!
با درموندگی نگاهی به ایوب انداختم و گفتم : چون نمی خواسته تو به خاطر بچه ت دوستش داشته باشی . چون دلش می خواسته عاشق خودش باشی . چون داشتی ازدواج می کردی . می گفت که یکی دو هفته پیش اومده بوده پیشت تا بهت بگه . اما تو نگذاشتی و بد و بیراه بارش کردی !
ظاهرا ایوب داشت توی ذهنش دنبال چیزی می گشت ، چون بعد از مکث کوتاهی با نگرانی گفت : گفتی الان کجان !؟
با عجله به سمت خونمون پا تند کردم و گفتم : خونه ی ما . دیر برسیم کار از کار گذشته .
ایوب با عجله به سمت خونه ی ما دویید و گفت : وای به حالت مهربانو . وای به حالت اگر بلایی سر بچه بیاد !
ایوب با سرعت زیادی از پیج کوچه گذشت و من هم با عجله به سمت خونه پا تندکردم .
وقتی رسیدم در نیمه باز بود و فقط صدای داد و بیداد مادرم می اومد . خوشحال از این که ایوب به موقع رسیده و جون منیژه و بچه ش رو نجات داده ، از پله ها بالا رفتم !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
با سلام
من دانشجو هستم و یه مدته با یکی از همکلاسیهام در آشنایی هستیم و از روز اول قرار و هدف ازدواج بوده
خانواده دختر من دیدن و موافق ازدواجمون هستن
چند روز پیش با خانواده خودم درمیون گذاشتم
بدون دیدن خانم و خانوادهش مخالفت شدید کردن و گفتن«از غریبه دختر نمیگیریم باید با دخترعمهت ازدواج کنی»
من هیچ حسی به دخترعمهم ندارم و تا جایی که به گوشم رسیده،ایشون هم یه آقایی رو دوست داره
الان موندم چهکار کنم!
من واقعا آدم ازدواج سنتی نیستم و دلم میخواد خودم همسرم رو انتخاب کنم و کردم
نمیدونم چجوری راضیشون کنم،چون در هر صورت من از اون خانم نمیگذرم
فعلا هم نذاشتم که خانم و خانوادهش متوجه بشن که خانوادهی من مخالفن
نمیخوام از الان کدورت و ناراحتی پیش بیاد
لطفا اگه تجربه مشابه داشتید راهنمایی کنید
با تشکر از سایه خانم و کانال خیلی خوبشون
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
شهرزاد میومد و میرفت و هر دفعه به شکلی سربسر بهرام میگذاشت.یکبار میگفت:ته دیگ دوست داری؟مطمئن باش شب عروسیت باران میباره.دفعه دیگه میومد و میگفت:
کمتر کفگیر را ته دیگ بزن اع صابم خ راب شد.و بهرام بی توجه به حرفهای شهرزاد زیر چ شمی به من نگاه میکرد و من که خدا میداند در دلم چه خبر بود و با هر نگاهش چه آشوبی در وجوم بر پا میشد هر وقت نگاهش نمیکردم میدانستم به من خیره شده و وقتی رو بسویش میکردم سرخ میشد.
بعد از نهار به مادر کمک کردم تا ظرفها را بشوید .وقتی شستن ظرفها تمام شد همراه فرانک وارد اتاق شدیم داشتم دستهایم را با گوشه دامنم خشک میکردم .شهرزاد روبروی بهرام نشسته بود و غرق در فکر و سکوت مهره ای از شطرنج را حرکت داد.بهرام که گویا اصلا حواسش به بازی نبود مرتب به دور ور برش نگاه میکرد و قصد داشت به بهانه ای بازی را خاتمه دهد.این را از آنجا متوجه شدم که یکبار گفت:دیرم شده باید برم تمرین.
و بار دیگر دل د رد را بهانه میکرد تناقض حرفهایش باعث شد که شهرزاد بپرسد:اگر دلت د رد میکند چطور میخواهی بری اسب سواری؟
بهرام گوشه ای از اتاق طاق باز خوابید و کلافه نازکی روی پایش کشید یک دست را تا ارنج روی چشمهایش گذاشته بود و وانمود کرد که خوابش برده است.شهرزاد به من گفت بازی میکنی؟
چاره نداشتم از بیکاری بهتر بود گفتم باشد و جلو رفتم و شروع به چیدن مهره های سیاه کردم مشغول بازی بودم که بهرام با کشیدن خمیازه مصنوعی از جا بلند شد و بسوی اتاقک کوچکی که درست روبروی ما بود رفت.
من و شهرزاد هر دو سکوت کرده بودیم .من منتظر حرکت مهره شهرزاد بودم که بهرام از اتاق خارج شد.لباس مخصوص پوشیده بود.چکمه به پا کرده بود و موهایش را طوری شانه زده بود که هر یک به دقت در جای خود قرار داشتند.ح سودی کردم شاید هم هنوز ح س نفر ت داشتم .آنچه بیشتر از همه مرا خ شمگین میکرد این بود که من فکر میکردم قصد دارد خودش را به رخ من بکشد.
نزدیک غروب بود در سراسر ایوانی که فقط با یک پله از محوطه چمن جدا میشد و این چمنها به استری بزرگ منتهی میشد و دنباله آن درختهای میوه تا بینهایت گم میشد فرش و قالیچه انداختیم.یک تخت برا ی خانم بزرگ زده بودیم تا بشیند و ق. لیان بکشد.بساط میوه چای کاهو سکنجبین آوردیم .مادر کنار سماور نشسته بود و مرتب چای میریخت.هنوز بازی من و شهرزاد ادامه داشت که..
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام به همگی
میشه راهنماییم کنید
تو خونه تولد گرفتیم بادکنک فلان چسبوندیم به دیوار با چسب بادکنک
ولی الان نمیتونم از دیوار بکنم یا تمیزش کنم
چکار کنم که از رو دیوار کنده بشن
لطفا راهنماییم کنید🙏
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7