eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.6هزار عکس
791 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز اول چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۵ روز یـکـشـنـبـه‌ اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف رهـبــرِ شهیــدمـون سیـدعـلـی خـامـنـه‌ای، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید 🍃🌸
. روز اول چـلــه‌ شـهــدا 👆🏼👆🏼✅ امروز یـکـشـنـبـه‌، ۵ مـهـرمـاه متعلق به رهـبــرِ شهیــدمـون سیـدعـلـی خـامـنـه‌ای میباشد🥀 خــدایــا، ایـن سـوره یـس را به آستـان بلنـدِ کریمـه‌ی اهل بیت، حـضـرت مـعـصـومـه؛ و ثـوابـش را به روح پـاکِ رهـبــرِ شهیــدمـون بـرسـان رفـقــای عـزیـزم، لطفا پیـام‌های چله رو برای فامیل و آشناهاتون بفرستید که هرچی تعدادمون بیشتر باشه، انرژی دعامون بیشتره👌🏼 حـضـرت مـعـصـومـه هـم، براتـون جـبـران میکنه😍 .
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
عطیه کمی فکر کرد و گفت +میدونید تبعات این تصمیم رو؟ سری تکون دادم و گفتم +کاری نمیخوام بکنم! میخوام دارایی های خودم رو بفروشم، فکر کنم این حق رو داشته باشم +باشه، پس بذارید من با شوهرم صحبت کنم بیینم کسی رو سراغ داره که بتونه بهتون کمک کنه یا نه! با نگرانی گفتم +حرفی که به خان نمیزنه! +نه خانم، خیالتون راحت... دهنش قرصه... یک پسر دایی هم داره که شهر زندگی میکنه شاید بتونه برای خرید مغازه از اون کمک بگیره کمی دیگه با عطیه حرف زدم و راهیش کردم برگرده عمارت و ازش خواستم هر زمان خان تو عمارت نبود برام خبر بفرسته تا برم با بلقیس خانم حرف بزنم و ماجرا رو براش بگم سه روز بعد اون ماجرا بود که عطیه خبر فرستاد خان برای رسیدگی به اموال پدرش و انجام دادن کارهای قانونیش راهی شهر شده و ممکنه چند روزی تو عمارت نباشه. به محض گرفتن خبرش حاضر شدم و راهی عمارت شدم. میخواستم با بلقیس خانم مشورت کنم تا ببینم اون چه راهی پیش روم میذاره بلقیس خانم سرش رو دستمالی بسته بود و چشم هاش قرمز شده بود، با نگرانی جلو رفتم و گفتم +چی شده مادرجون؟ دستی به سرش گرفت و گفت +از سر درد خواب به چشمم نیومده، این سر درد ها آخر منو از پا درمیاره +دکتر نرفتید؟ +رفتم ننه،ی مشت قرص و دارو داده وقتی میخورم همش خوابم... دو روزه قطعش کردم دوباره سر د ردم شروع شده حال و روزش رو که دیدم ترجیح دادم چیزی در مورد علت اومدنم نگم، بلقیس خانم استکان چایی غلیظی خورد و گفت +خیر باشه، این وقت روز اومدی اینجا! چیزی شده؟ +نه... همینجوری... اومدم بهتون سر بزنم +پیر شدم زرتاج، پیر شدم اما هنوز از چشمات راست و د روغ حرفات رو میفهمم. پریشون به نظر میای! اصرارش رو که دیدم لب باز کردم و ماجرا رو براش گفتم، اما بهش نگفتم در جواب خان چی گفتم، بلقیس خانم با دقت به حرفام گوش کرد و گفت +خب... جوابش رو چی دادی؟ لب گزیدم و گفتم +راستش... راستش من... یعنی یکم عص بانی شدم و تند رفتم... +تصميمت چیه؟ سریع گفتم +شما جای مادرم نیستید... شما مادر منید، تو تمام این سال ها عین یک مادر واقعی و دلسوز پشت و پناهم بودید... میخوام ازتون خواهش کنم یکبار دیگه مادری کنید برام و راهی جلوی پام بذارید... سکوت بلقیس خانم طولانی شد، مشخص بود حسابی تو فکره، بعد از کمی دست دست کردن بالاخره لب باز کرد و گفت
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم اما با دیدن منیژه که چشم هاش بسته بود و خو.. ن زیادی که ملافه رو رنگین کرده بود و چند تا تیکه گوشتی که احتمالا از ر.حم منیژه ی بدبخت بیرون کشیده بودند ، دو دستی توی سرم کوبیدم و با صدای بلندی شروع کردم به گریه کردن ! ایوب که تازه متوجه ی حضور من شده بود ، تو چشم بهم زدنی گلوم رو گرفت و من رو به دیوار چسبوند و گفت : خفه شو دختره ی هر..زه . خفه شو . اگر تو پیش عمه حرف نمی زدی الان این بچه زنده بود . از شدت فشاری که ایوب به گلوم آورده بود نفسم بند اومده بود و حس می مردم جسم هام داره از حدقه بیرون می زنه . نای حرف زدن نداشتم و فشار دست ایوب روی گلوم بیشتر و بیشتر می شد . مادرم که تا اون لحظه ساکت مونده بود با حرص ایوب رو به سمت عقب هول داد و گفت : من نمی دونم تو چت شده ایوب ! انگار عقلت رو از دست دادی ! این بچه جر لکه ی ننگ روی پیشونی برادر بدبخت من چیز دیگه ای نداشت که تو این طور می کنی . اگر این بچه دنیا می اومد مصطفی باید سر به بیابون می گذاشت ! اون وقت دیگه تو کل بازار کسی تف هم تو صورتش نمی انداخت چه برسه به این که آدم حسابش کنن و براش کفش جفت کنن . مگه بچه ی حر..‌‌ومی پس انداختن و بزرگ کردن به این سادگی هاست پسرجان که این طور قشقرق راه انداختی !؟ ایشالا با محبوبه که برید سر خونه و زندگیتون چند ماه دیگه ش خدا بهتون بچه می ده و زندگیتون گرم می شه ! حلال و زلال نه حر.؟ومی از چشم های به خونه نشسته ی ایوب پیدا بود هزار تا حرف بیخ گلوش داره اما نمی خواد چیزی بگه . چون با شنیدن حرف های مادرم حلقه ی انگشت هاش روی گلوم شل شد و روی زمین سر خورد و با صدایی که ازشدت بغض می لرزید . بلند بلند شروع کرد به گریه کردن . این اولین باری بود که گریه کردن ایوب رو می دیدم ! با این که در حقم خیلی بد کرده بود اما با دیدن اشک هاش دلم براش سوخت . ننه آهو که دید ایوب گریه می کنه و ناراحته گلایه وار رو به مادرم گفت : وقتی می دونستی این بچه صاحب داره و می خوانش چرا دست من رو به گناه آلوده کردی زن ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 اگر پاسخ همسر شما در خرج کردن پول منطقی بود و توضیح می داد پاسخش ناراحت کننده نبود ولی ... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🍃🌸🍃 خانم‌ها یه مسئله‌ای توی زندگی مشترکم پیش اومده که نمی‌دونم دارم زیادی حساس می‌شم یا واقعاً باید جدی بگیرمش. 🍃 سلام در پاسخ این دوست عزیز اگر پاسخ همسر شما در خرج کردن پول منطقی بود و توضیح می داد پاسخش ناراحت کننده نبود ولی من با اون قسمت جوابش که گفت من بهتر پی دونم پولم رو کجا خرج کنم ناراحت کننده هست البته که بستگی داره اون چیزی رو که برای فرزند خودتون می خواستید چقدر اولویت داشت ،ولی باز اون قسمت که پول خودم خیلی ناراحت کننده بود می تونید با همسرتون صحبت کنید که اگر بیرون کار می کنید من هم در خانه مشغول کار هستم و فرزندمون رو نگهداری می کنم حالا اگر اینجا پول تو مطرح هست نه پول ما ،پس لازم هست که من هم برم سر کار تا پول خودم رو به دست بیارم ،و بهتر همسر شما پول مهد کودک رو بده چون ایشون مسول هستند و شما هم برید سر کار که ناچار نباشید این حرف های دردناک رو گوش بدید البته با نرمش صحبت کنید نه با داد بیداد و واقعا دنبال کار باشید و نشان بدید که کار برای شما هم هست فقط بخاطر آرامش بیشتر خودتون رو وقف خانه کردید و باید در خرج پول هم با هم مشارکت و هم فکری داشته باشید 🍃🍃 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 یه خانم پیام داده بود که پسرم یه دختر لری ومیخواد من مخالف هستم🍃🌸 🍃