eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.6هزار عکس
795 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
تو که گفتی هیچ کس این طفل معصوم رو نمی خواد و از وجودش خبر نداره ، پس این هایی که یکی یکی میان و داد و بیداد راه می ندازن کی هستند ! مادرم که احساس کرده بود حرف های ننه آهو مثل نفت روی آتیش عمل می کنه ! با غیظ نگاهی به ننه آهو انداخت و با تشر گفت : شما لازم نکرده تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت کنی . بجنب تا شب نشده کار رو تموم کن . ننه آهو با درموندگی نگاهی به منیژه انداخت و گفت : بچه خیلی بزرگ بود به من گفتی سه چهار ماهشه ! اما این بچه شش هفت ماهه به نظر میاد . بعید می دونم این دختر بتونه دووم بیاره . نصف بچه رو از بدنش بیرون کشیدم اما بقیه ش دیگه کار من نیست . باید ببریدش مریض خونه . با تموم شدن حرف های ننه آهو رنگ مادرم پرید و دست و پاش به لرز افتاد ! زیر چشمی نگاهی به ایوب انداخت و با تشر رو به ننه آهو گفت : چرا یاوه بهم می بافی ! اولش گفتی می تونی کار رو تموم کنی . حالا هم باید هر طور شده جمع و جورش کنی بره . من این دختر رو با این حال و روز کجا ببرم ؟! ببرم چی بگم ؟! می خوای برام شر درست کنی ؟! بعد هم با دستپاچگی چند تا از النگوهاش رو از دستش درآورد و توی دامن ننه آهو گذاشت و گفت : بیا این ها مال تو ، بیشتر هم بخوای بهت میدم منتهی به شرطی که این قائله رو ختم به خیر کنی ! ظاهرا مادرم به مقصودش رسید و برق النگوها چشم ننه آهو رو گرفت ، چون همون طور که النگو ها رو تو کیسه ی دست دوزی که به گردنش بود می گذاشت ، پشت چشمی نازک کرد و گفت : این النگو ها رو هم نمی دادی من روی حرفم می موندم و کاری که گفته بودم رو تا آخر درست و تمیز انجام می دادم ! منتهی من حوصله ی عربده کشی صاحب مدعای جدید رو ندارم ها ! الان هم تا سر و کله ی یکی دیگه پیدا نشده ، اتاق رو خلوت کنید که کارم رو انجام بدم ، باید زود برگردم خونه ! با تموم شدن حرف ننه آهو مادرم با دستپاچگی دست ایوب رو گرفت و با لحن ملایمی گفت : پاشو عمه جان . پاشو دردت به جونم ! غصه ی این بچه رو نخور . بچه ی ح....رومی جز این که مایه ی تف و لعنت آدمیزاد باشه ، هیچ خیر و برکتی نداره ! خدا رو شکر کن که شر این بچه کنده شد و از زندگیت رفت وگرنه خدا می دونست این دختره با این بچه ، چه کیسه ای برای تو و مصطفی می دوخت ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 من۵ماه هست کرم معجزه میزدم و پوستم خیلی شفاف و سفید شده اما اگر این کرم قطع کردم صورتم خیلی زشت و پره لک میشه 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام به خانمهای گروه لطفاً کمکم کنید من۵ماه هست کرم معجزه میزدم و پوستم خیلی شفاف و سفید شده اما اگر این کرم قطع کردم صورتم خیلی زشت و پره لک میشه مجبور بودم از این کرم استفاده کنم چون پول نداشتم برای کرم گروه لطفاً راهنماییم کنید چه کرمی بزنم که لکه های کرم معجزه نیاره وسفیدم کنه پوستم گندمی هست و خیلی چرپ لطفاً راهنمایی کنید میخام صورتم لک نیاره و سفید بشم 🍃🍃 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
هیچکدام حریف یکدیگر نبودیم .صدای فرانک هر دوی ما را از بازی پرت کرد: بهرام آمد. بهرام روی اسب نشسته و آهسته بسوی ما آمد.صدای سم اسبش یکی در میان بگوش طنین خوش آهنگی میداد.اسب بهرام یک شیهه سر داد و بعد بهرام به تعارف فرانک که گفت بیا پسرم بیا عصرانه حاضر است.پیاده شد من و شهرزاد دوباره مشغول شدیم ولی من دیگر حواسم پرت شده بود.دیگر مهره ها را نمیشناختم دلم میخواست بازی تمام شود و از طرفی حالا که متوجه شده بودم تمام حواس بهرام در باز به من و شهرزاد است نمیخواستم بازی را ببازم.شهرزاد با مهارت کامل اسبش را تکان داد و گفت کیش.در دلم خنده ام گرفته بود او که تا به آن لحظه با دقت بازی میکرد چرا یکباره این حرکت را کرد.مطمئن شدم که شهرزاد هم حواسش پرت شده یا شاید او هم قصد دارد بازی را به اتمام برساند.با وزیرم اسبش را کشتم و اینبار من گفتم کیش.و شهرزاد در حالیکه به بهرام نگاه میکرد گفت:خسته شدم پری حدود 4ساعت است که بازی میکنیم جمع کن. پیروزمندانه پرسیدم:باخت را قبول داری؟که ناگهان بهرام با عجله استکان چای را روی زمین گذاشت و گفت نه. هر دو به بهرام نگاه کردیم بهرام لبخندی که معنیش را نفهمیدم زد و بعد جلو آمد و به شهرزاد گفت برو کنار. شهرزاد کمی خودش را کنار کشید و بهرام جای او نشست پرسیدم:میخواهی بازی را ادامه بدهی؟ چشمهایش را ریز کرد و نگاهی دقیق بمن کرد و گفت میترسی؟ از چه؟ از باخت. نه به هیچ وجه. بهرام مهره ای را تکان و به همین ترتیب من .شهرزاد با دقت نگاه میکرد و ما مبارزه ای سخت را با یکدیگر انجام میدادیم.یکساعت دیگر گذشت و نوبت من بود که حرکت کنم.بازی به حدی جذاب و هیجانی شده بود که برای لحظه ای متوجه شدیم که همه نگاهشان به شطرنج است و منتظر این هستند که کدامیک از ما برنده میشویم. هوا کاملا تاریک شده بود و پدر شهرزاد موتور برق را روشن کرد.آخرین لحظه های بازی را میگذرانیدم که من با یک حرکت بهرام را کیش و ما ت کردم .چند لحظه بهرام ساکت ماند کلی فکر کرد بعد زیر چشمی نگاهی بمن انداخت
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 عصر جمعه‌ست و من کیک گذاشتم توی فر… خونه پر شده از بوی کیک، همون بویی که آدمو می‌بره سمت یه عصر آروم و بی‌دغدغه. همسرم خوابه، منم هی سر می‌زنم ببینم بیدار شده یا نه. دلم می‌خواد وقتی بیدار شد، کیک رو با یه چای تازه بذارم جلوش و بگم: «بیا، عصرونه‌مون آماده‌ست.» شاید چیز خاصی نباشه، ولی من از همین لحظه‌های ساده خوشم میاد. از اینکه برای کسی که دوستش دارم یه چیزی درست کنم، منتظر بیدار شدنش باشم و بعد دوتایی بشینیم و چای بخوریم. عصر جمعه‌ها یه جور عجیبی دل آدم رو نرم می‌کنن… انگار حتی بوی کیک هم توی این ساعت، یه مزه‌ی دیگه داره. 🤍🍰☕ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان: حجم: 8.5M
🚩 زیارت عاشورا 🔹️با نوای استاد علی فانی السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) 💚💚💚💚💚
۩کانال‌ادعیه‌و‌مناجات‌صوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان: حجم: 6.8M
🕋 دعای توسل 🎧 با نوای : حاج سماواتی الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🤲🏻🕊 __________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان: حجم: 22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی 🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلی‌الله‌علیه‌وآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده می‌شود، هرچند به عدد دانه‌های باران و برگ‌های درختان و ریگ‌های بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بی‌نیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است 🔸متن این دعا در لینک زیر https://erfan.ir/m46 🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
بعد از کمی دست دست کردن بالاخره لب باز کرد و گفت +ازت میخوام اول از همه به بچه هات فکر کنی زرتاج، به جفت پسرات که خودت خوب میدونی چقدر بهت وابسته ان و طاقت دوریت رو ندارن... به اینم فکر کن که فرج چیزی که بخواد رو به هر قیمتی به دست میاره، بخوای بهش جواب منفی بدی و دست رد به سینه اش بزنی باید تاوان سنگینی بابت جوابت بدی، شاید دیگه تو این ده جایی برای زندگی کردن نداشته باشی، خودت خوب میدونی خانواده ات سال هاست فراموشت کردن و کاری به کارت ندارن، یک زن تنها بدون حمایت و پشتوانه قطعا کم میاره جلوی مردی عین فرج، من کار فرج رو تایید نمیکنم، هرچند خودت خوب میدونی چقدر دلم میخواد برگردی و هم از نزدیک برای پسرهات مادری کنی و هم پسر من رو به آرامش برسونی، اما دلم نمیخواد تو این مسیر اذیت بشی... برای همین بهت نمیگم چیکار کن،فقط ازت میخوام به بچه هات فکر کنی زرتاج، تو مادری... زن ها وقتی مادر میشن باید خودشون رو فراموش کنن و برای رفاه بچه هاشون از خودشون بگذرن. اگر فکر میکنی میتونی به تنهایی از پس زندگیت بربیای، اگر فکر میکنی میتونی دوری بچه هات رو تحمل کنی من تشویقت میکنم به رفتن از این ده... اما اگر نمیتونی بمون و یکبار دیگه به خاطر بچه هات از خودگذشتگی کن حرف های بلقیس خانم من رو به فکر فرو برد، حرف هاش درست بود، من هیچکس رو نداشتم و اگر تا اون روز راحت زندگی کرده بودم به خاطر حمایت های بلقیس خانم و کمک های مالی خان بود. حتی یکی از اعضای خانواده ام طرف من نبودن که دل خوش کنم بهشون... هرچند از فرج بیزار بودم و حاضر بودم بمیرم اما دوباره باهاش ازدواج نکنم، اما دوری از بچه هام رو هم تاب نمیاوردم... از عمارت بیرون زدم، وارد کوچه که شدم چشمم به اون دو جوون افتاد که جلوی ستاره رو گرفته بودن، مرد جوونتر زانو زده بود و داشت با ستاره حرف میزد... ح س بدی بهم دست داد، انگار میخواستن ستاره رو ببرن جایی اما ستاره خودش رو عقب میکشید پا تند کردم و به سمتشون رفتم، دست ستاره رو از دست مرد جوون کشیدم و با حرص گفتم +با این بچه چیکار دارید؟ ستاره بغض کرده خودش رو بهم چسپوند، مرد جوون بلند شد ایستاد و ابرویی بالا انداخت و با لهجه ی خاصی گفت +غریبه نیستم خانم، از اقوامشم... ستاره رو کشوندم پشت خودم و گفتم ...(
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..