eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.6هزار عکس
792 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام دوستان لطفا همگی راهنماییم کنید خییلی به راهنماییتون احتیاج دارم ۳۵سالمه صورتم جای جوش و منافذ باز داره به نظرتون برای صورتم لیزر برم منافذم خوب میشه صورتم صاف میشه لطفا جواب بدین دلم یه صورت صاف و شفاف میخاد ،آیا لیزر برای منافذ ولک صورتم برم ضرری چیزی نداره که صورتم بدتر بشه یه چند وقتیه تو ایینه نگاه میکنم انگار پیشونیم داره لک می افته ولی اطرافیان میگن نه نیست ولی خودم متوجه میشم خییلی فکرم درگیر شده اگرم کرم و یا یه هر چیزی حتی اگر راهکار خونگی هم دارید ممنون میشم راهنمایی کنید اگر کسی یه کرم ضد افتاب با قیمت مناسب میشناسه معرفی کنه اخه هر کرمی میزنم خییلی سریع اب میشه اصلا رو صورتم نمیمونه حتی پنکک خواهش میکنم راهنمای کنید چطوری صورتم شفاف بشه تمیز صاف بشه 🍃🍃 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
حدود یک ساعتی گذشته بود و از صداهایی که تو اتاق می اومد این طور به نظر می رسید که منیژه دو بار به هوش اومده و دوباره از حال رفته ! با گذشت زمان ترس مادرم و ننه آهو به خاطر وخامت حال منیژه بیشتر شده بود و مادرم رو به تک و تا انداخته بود که طبیب خبر کنه . ایوب همچنان کنج ایوون نشسته بود طوری زانوی غم بغل گرفته بود که انگار اصلا توی این دنیا نبود و متوجه ی رفت و آمد مادرم و بقیه نمی‌ شد . چند باری از لای در اتاق به داخل سرک کشیدم تا ببینم منیژه در چه حالیه اما تا چشمم به کلافه ی خو..نی و رنگ و روی کبود منیژه می افتاد دوباره حالم بد می شد و سرم گیج می رفت . حدود یک ساعتی از ظهر گذشته بود که صدای صلوات توی اتاق پیچید . با تعجب نگاهی به ایوب انداختم و از جا بلند شدم . به اتاق که رسیدم ، ننه آهو همراه با ملافه ای که توی دستش داشت از اتاق بیرون اومد . ترسیده نگاهی به در نیمه باز انداختم و با تردید پرسیدم : چی شد ؟! منیژه حالش خوبه ؟! ننه آهو لبخند بی رمقی روی لبش نشوند و با غرور خاصی گفت : من به قولی که داده بودم عمل کردم و هر چی که توی شکمش بود رو بیرون کشیدم ، تا این جا کار من تموم شد ، از این به بعدش دیگه به من ربطی نداره . مادرم هول زده دست ننه آهو رو گرفت و گفت : یعنی چی که به من ربطی نداره . رنگ به روی این دختر نیست . سیاهی چشم هاش رفته پس کله ش . لب هاش کبود کبود شده ! تنش عین کوره داغه ! اگر از دست بره چی ؟! اون وقت من چه خاکی توی سرم بریزم ؟! ننه آهو با خستگی نفسی تازه کرد و گفت : ببین دختر جان . گفتی بچه رو پایین بکشم که کشیدم . به من گفتی بچه سه ماهه ست اما باری که به شکم این دختر بود دست کم ، شش هفت ماه داشت . خودت هم می دونی جدا از این که پایین کشیدن بچه ی به این بزرگی کار هر کسی نیست ، هزار تا گیر و گرفتاری هم داره ! والا منه بدبخت هم وقتی تیکه ی اول بچه بیرون اومد فهمیدم بیشتر از سه ماه داره و گرنه عمرا دست به همچین کاری نمی زدم . چون اگر اتفاقی برای این دختر بیافته ، شرش یقه ی من رو میگیره ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 شما بگید چیکار کنم...🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام ۲۱ سالمه وبا پسر عمم ۳ ماهه نامزدیم قبل از این باهم دوست بودیم و مامانم وقتی متوجه شد خیلی استقبال کرد طوری که بابام متوجه نشه از دوستیمون منم برام عادی بود البته قبل از این هم مامانم رابطه خوبی با پسر عمم داشت و مثل پسر خودش دوسش داشت الان که نامزدیم زیادی این دوست داشتنش عجیب شده زیاد به خودش میرسه و زیادبه نامزدم توجه میکنه شوخی های زیاد... بابامم چندبار جرو بحث که چرا لوسش میکنی و زیادی بهش اهمیت میدی مامانمم قبول نمیکنه میگه مگه چیکار میکنم خوبه پسر خواهرته ادم غریبه میاد تو خونش میزاره بالای سرش دیگه محبت مادرانه منو زیر سوال نبر ولی قانع کننده نیست مامانم از روزی که نامزدم پاشو گذاشته از این رو به اون رو شده به نامزدم گفتم ببینم اونم حس کرده اما توجه نکرد و گفت مثل قبله تو خیالاتی شدی من که حرکت بدی ازش ندیدم یعنی من و بابام داریم اشتباه میکنیم؟ میترسم رهاشون کنم شما جای من بودید چیکار میکردید 🍃🍃 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
 نگاهی به من انداخت از نگاهش تیری رادر چشمهایش اح ساس کردم. بهرام در حالیکه لبش را روی هم فشار میداد دستی داخل موهایش برد و آنها را محکم بسمت عقب کشید و گفت بردی.راضی و خوشحال لبخندی زدم و مهره ها را جمع کردم. ح س کردم بهرام ناراحت شده ولی بروی خودش نمیآورد .خودم را ل عنت کردم حقا که عقل ندارم چرا کاری نکردم که ببازم.دلم برایش سو خت که خ جالت کشید.ولی بهرام که غ رورش را حفظ میکرد یک برگ کاهو برداشت و رفت روی اسبش نشست .پدر شهرزاد پرسید:تاریک است بهرام خان؟کجا میری؟ شهرزاد که در این میان تصمیم گرفته بود تلافی باخت بهرام رادر بیاورد دوباره صفحه شطرنج را باز کرد و از من پرسید:یکبار دیگر بازی میکنی؟ خسته شده بودم ولی دلم میخواست او را هم شکست بدهم گفتم:اگر ببازی ناراحت نمیشی؟فکر کرد منظورم با بهرام بود با قیافه گفت:فکر میکنی بهرام ناراحت شد؟ گفتم نه و مهره ها را چیدم هنوز حرکت اول را نکرده بودم که بهرام دوباره برگشت با صدای سم اسبش بسویش چرخیدم .به شهرزاد نگاه میکرد .شهرزاد پرسید:چی شد بهرام؟چرا برگشتی؟ بهرام اسب را روی دو پا بلند کرد بعد گفت:دوست داری سواربشی ؟ شهرزاد که میخواست از خوشحالی بال در بیاورد شطرنج را فراموش کرد و بسوی بهرام رفت.بهرام پیاده شد و دست شهرزاد را گرفت تا بتونه سوار بشه.شهرزاد با صدایی ظر یف میخندید و میگفت:بهرام خواهش میکنم مراقبم باش.خانم بزرگ روی تخت دراز کشیده بود.آهسته گفت:شهرزاد مراقب باش نیفتی.و بهرام در حالیکه دهنه اسب را دست شهرزاد میداد برگشت و به خانم بزرگ گفت پس من اینجا چیکاره هستم؟ بعد اسب آهسته شروع به راه رفتن کرد.شهرزاد میخندید و به من میگفت:پری بعد از من سوار شو چه میدانی چقدر ل ذت بخش است وای خدای من چه عالمی دارد؟نمیدانستم اسب سواری انقدر ل. ذت دارد.شهرزاد سوار بر اسب تا نزدیک استخر رفت و بهرام پا به پای اسب مراقب شهرزاد بود. باز رگ ح سادتم تح. ریک شد باز ع صبی شدم و به شهرزاد حس. ادت کردم باز از بهرام م. تنفر شدم و دلم میخواست خردش کنم.غر. ورم جریحه دار شده بود.بلند شدم و خودم را با جمع کردن مهره های شطرنج مشغول کردم.چند لحظه ای که گذشت شهرزاد و بهرام خنده کنان برگشتند..
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 آخر هفته‌ست و از صبح یه ذوقی دارم که خودمم نمی‌دونم چطوری بگمش… بچه‌هام قراره بیان یه سر بهم بزنن. 🤍 چای گذاشتم دم بکشه، استکان‌ها رو چیدم و یه کاسه هم تخمه ریختم گذاشتم کنار دستم. هی می‌رم یه چیزی جابه‌جا می‌کنم، دوباره نگاه می‌کنم ببینم همه‌چی مرتبه یا نه! مگه قراره مهمونی بیان؟ نه والا… بچه‌هامن. ولی مادر که باشی، همین که قراره بیان خونه‌ات، دلت می‌خواد همه‌چی حاضر و آماده باشه. دلم برای صدای خنده‌هاشون تنگ شده، برای همون حرف زدن‌ها و شلوغ کردن‌های کوچیکشون. چای و تخمه رو آماده کردم و منتظرم زنگ در رو بزنن… خونه وقتی بچه‌ها میان، انگار یه دفعه گرم‌تر می‌شه. 🌷☕️ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز دوم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۶ روز دوشـنـبـه اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شهیــد عَبـدالمهـدی مـغـفـوری، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید ↶ 🍃