eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.6هزار عکس
793 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
حدود یک ساعتی گذشته بود و از صداهایی که تو اتاق می اومد این طور به نظر می رسید که منیژه دو بار به هوش اومده و دوباره از حال رفته ! با گذشت زمان ترس مادرم و ننه آهو به خاطر وخامت حال منیژه بیشتر شده بود و مادرم رو به تک و تا انداخته بود که طبیب خبر کنه . ایوب همچنان کنج ایوون نشسته بود طوری زانوی غم بغل گرفته بود که انگار اصلا توی این دنیا نبود و متوجه ی رفت و آمد مادرم و بقیه نمی‌ شد . چند باری از لای در اتاق به داخل سرک کشیدم تا ببینم منیژه در چه حالیه اما تا چشمم به کلافه ی خو..نی و رنگ و روی کبود منیژه می افتاد دوباره حالم بد می شد و سرم گیج می رفت . حدود یک ساعتی از ظهر گذشته بود که صدای صلوات توی اتاق پیچید . با تعجب نگاهی به ایوب انداختم و از جا بلند شدم . به اتاق که رسیدم ، ننه آهو همراه با ملافه ای که توی دستش داشت از اتاق بیرون اومد . ترسیده نگاهی به در نیمه باز انداختم و با تردید پرسیدم : چی شد ؟! منیژه حالش خوبه ؟! ننه آهو لبخند بی رمقی روی لبش نشوند و با غرور خاصی گفت : من به قولی که داده بودم عمل کردم و هر چی که توی شکمش بود رو بیرون کشیدم ، تا این جا کار من تموم شد ، از این به بعدش دیگه به من ربطی نداره . مادرم هول زده دست ننه آهو رو گرفت و گفت : یعنی چی که به من ربطی نداره . رنگ به روی این دختر نیست . سیاهی چشم هاش رفته پس کله ش . لب هاش کبود کبود شده ! تنش عین کوره داغه ! اگر از دست بره چی ؟! اون وقت من چه خاکی توی سرم بریزم ؟! ننه آهو با خستگی نفسی تازه کرد و گفت : ببین دختر جان . گفتی بچه رو پایین بکشم که کشیدم . به من گفتی بچه سه ماهه ست اما باری که به شکم این دختر بود دست کم ، شش هفت ماه داشت . خودت هم می دونی جدا از این که پایین کشیدن بچه ی به این بزرگی کار هر کسی نیست ، هزار تا گیر و گرفتاری هم داره ! والا منه بدبخت هم وقتی تیکه ی اول بچه بیرون اومد فهمیدم بیشتر از سه ماه داره و گرنه عمرا دست به همچین کاری نمی زدم . چون اگر اتفاقی برای این دختر بیافته ، شرش یقه ی من رو میگیره ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 شما بگید چیکار کنم...🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام ۲۱ سالمه وبا پسر عمم ۳ ماهه نامزدیم قبل از این باهم دوست بودیم و مامانم وقتی متوجه شد خیلی استقبال کرد طوری که بابام متوجه نشه از دوستیمون منم برام عادی بود البته قبل از این هم مامانم رابطه خوبی با پسر عمم داشت و مثل پسر خودش دوسش داشت الان که نامزدیم زیادی این دوست داشتنش عجیب شده زیاد به خودش میرسه و زیادبه نامزدم توجه میکنه شوخی های زیاد... بابامم چندبار جرو بحث که چرا لوسش میکنی و زیادی بهش اهمیت میدی مامانمم قبول نمیکنه میگه مگه چیکار میکنم خوبه پسر خواهرته ادم غریبه میاد تو خونش میزاره بالای سرش دیگه محبت مادرانه منو زیر سوال نبر ولی قانع کننده نیست مامانم از روزی که نامزدم پاشو گذاشته از این رو به اون رو شده به نامزدم گفتم ببینم اونم حس کرده اما توجه نکرد و گفت مثل قبله تو خیالاتی شدی من که حرکت بدی ازش ندیدم یعنی من و بابام داریم اشتباه میکنیم؟ میترسم رهاشون کنم شما جای من بودید چیکار میکردید 🍃🍃 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
 نگاهی به من انداخت از نگاهش تیری رادر چشمهایش اح ساس کردم. بهرام در حالیکه لبش را روی هم فشار میداد دستی داخل موهایش برد و آنها را محکم بسمت عقب کشید و گفت بردی.راضی و خوشحال لبخندی زدم و مهره ها را جمع کردم. ح س کردم بهرام ناراحت شده ولی بروی خودش نمیآورد .خودم را ل عنت کردم حقا که عقل ندارم چرا کاری نکردم که ببازم.دلم برایش سو خت که خ جالت کشید.ولی بهرام که غ رورش را حفظ میکرد یک برگ کاهو برداشت و رفت روی اسبش نشست .پدر شهرزاد پرسید:تاریک است بهرام خان؟کجا میری؟ شهرزاد که در این میان تصمیم گرفته بود تلافی باخت بهرام رادر بیاورد دوباره صفحه شطرنج را باز کرد و از من پرسید:یکبار دیگر بازی میکنی؟ خسته شده بودم ولی دلم میخواست او را هم شکست بدهم گفتم:اگر ببازی ناراحت نمیشی؟فکر کرد منظورم با بهرام بود با قیافه گفت:فکر میکنی بهرام ناراحت شد؟ گفتم نه و مهره ها را چیدم هنوز حرکت اول را نکرده بودم که بهرام دوباره برگشت با صدای سم اسبش بسویش چرخیدم .به شهرزاد نگاه میکرد .شهرزاد پرسید:چی شد بهرام؟چرا برگشتی؟ بهرام اسب را روی دو پا بلند کرد بعد گفت:دوست داری سواربشی ؟ شهرزاد که میخواست از خوشحالی بال در بیاورد شطرنج را فراموش کرد و بسوی بهرام رفت.بهرام پیاده شد و دست شهرزاد را گرفت تا بتونه سوار بشه.شهرزاد با صدایی ظر یف میخندید و میگفت:بهرام خواهش میکنم مراقبم باش.خانم بزرگ روی تخت دراز کشیده بود.آهسته گفت:شهرزاد مراقب باش نیفتی.و بهرام در حالیکه دهنه اسب را دست شهرزاد میداد برگشت و به خانم بزرگ گفت پس من اینجا چیکاره هستم؟ بعد اسب آهسته شروع به راه رفتن کرد.شهرزاد میخندید و به من میگفت:پری بعد از من سوار شو چه میدانی چقدر ل ذت بخش است وای خدای من چه عالمی دارد؟نمیدانستم اسب سواری انقدر ل. ذت دارد.شهرزاد سوار بر اسب تا نزدیک استخر رفت و بهرام پا به پای اسب مراقب شهرزاد بود. باز رگ ح سادتم تح. ریک شد باز ع صبی شدم و به شهرزاد حس. ادت کردم باز از بهرام م. تنفر شدم و دلم میخواست خردش کنم.غر. ورم جریحه دار شده بود.بلند شدم و خودم را با جمع کردن مهره های شطرنج مشغول کردم.چند لحظه ای که گذشت شهرزاد و بهرام خنده کنان برگشتند..
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 آخر هفته‌ست و از صبح یه ذوقی دارم که خودمم نمی‌دونم چطوری بگمش… بچه‌هام قراره بیان یه سر بهم بزنن. 🤍 چای گذاشتم دم بکشه، استکان‌ها رو چیدم و یه کاسه هم تخمه ریختم گذاشتم کنار دستم. هی می‌رم یه چیزی جابه‌جا می‌کنم، دوباره نگاه می‌کنم ببینم همه‌چی مرتبه یا نه! مگه قراره مهمونی بیان؟ نه والا… بچه‌هامن. ولی مادر که باشی، همین که قراره بیان خونه‌ات، دلت می‌خواد همه‌چی حاضر و آماده باشه. دلم برای صدای خنده‌هاشون تنگ شده، برای همون حرف زدن‌ها و شلوغ کردن‌های کوچیکشون. چای و تخمه رو آماده کردم و منتظرم زنگ در رو بزنن… خونه وقتی بچه‌ها میان، انگار یه دفعه گرم‌تر می‌شه. 🌷☕️ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز دوم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۶ روز دوشـنـبـه اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شهیــد عَبـدالمهـدی مـغـفـوری، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید ↶ 🍃
. ✍🏻مختصری از زندگینامه‌ی شهیدِ بابُ الحوائج عبدالمهدی مغفوری ▪️شهید عبدالمهدی مغفوری در تاریخ ۱۳۳۵/۱۱/۰۵ در کرمان و در خانواده‌ای تنگدست ولی متدین به دنیا آمد. ▪️پدرش برای دل مردم روضه می خواند و مخارج زندگی را از پشت دار قالی بافی فراهم می کرد، عبدالمهدی در سایه چنین خانواده‌ای رشد کرد و تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در کرمان به پایان برد. ▪️آنچه در این دوران او را از دیگر همسن و سالانش متمایز کرد پایبندیش به دینداری بود، او پس از پایان دوره دبیرستان در دانشسرا پذیرفته شد و در رشته برق فوق دیپلم گرفت. در همین زمان بود که به خدمت سربازی فرا خوانده شد و این روزها با اوج گیری انقلاب توأم بود،عبدالمهدی در این دوران سخت به مبارزات خود ادامه داد و پس از پیروزی انقلاب به کرمان بازگشت. ▪️با اینکه در دانشگاه پذیرفته شده بود با پوشیدن لباس سبز سپاه را ترجیح داد. او مدتی در کردستان بود و بعد از آغاز جنگ، تلاشش برای حضور در میدانهای نبرد و سازماندهی نیروها در استان کرمان،از او چهره ای مخلص و دلپذیر ساخته بود. ▪️عبدالمهدی در موقعیت فرماندهی در سطح لشکر ۴۱ ثارالله و بسیج قرار گرفت و بیش از پیش در روند پر تلاطم نبرد سهیم شد. عملیات کربلای ۴ آخرین عملیاتی بود که عطر نفسهای این پیرو حقیقی ائمه اطهار (ع) و امام راحل را به جان می‌خرید. عبد المهدی مغفوری در تاریخ ۱۳۶۵/۱۰/۵ جزیره ام الرصاص پاداش جهاد اکبر و اصغر خود را گرفت و ساکن کوچه پروانه‌ها شد🕊
▪️وقتی عبدالمهدی آن دعا را بالای سرم خواند حالم دگرگون شد انگار که اصلاً مریض نبودم یکی از روزهای ماه مبارک رمضان مهمان داشتیم و مادرم من هم مریض شده بود و داخل بیمارستان بستری بود، من از این قضیه خبر نداشتم و وقتی مهمان‌ها رفتند شهید به من گفت: آماده شو باید جایی برویم، رفتیم بیمارستان، اول من به داخل بیمارستان پیش مادرم رفتم، قرار بود که فردای آن روز مادرم را به خاطر عارضه قلبی عمل کنند، آمدم بیرون تا عبدالمهدی برود، شهید بالای سر مادر دعایی خوانده بود و برگشتیم خانه، فردا مادرم حالش خیلی خوب بود و گفت: من نیاز به عمل ندارم، وقتی آزمایش ها و عکس را دوباره تکرار می کنند اثری از آن بیماری نبود و مادر گفت: وقتی عبدالمهدی آن دعا را بالای سرم خواند حالم دگرگون شد انگار که اصلاً مریض نبودم. ▪️شهید در سجده ها و دعای دستش دعا کمیل می‌خواند عبدالمهدی یک عارف بود، او نمازهایی می خواند که من ساعت ها متحیر می ماندم. شهید در سجده‌ها و دعای دستش دعا کمیل می خواند و دائم الوضو بود، در یک عملیات که شیمیایی شده بود و تمام دو دستش پر از آبله و زخمی بود، ایشان با پماد که زخم ها را چرب می کرد دوباره برای هر وضو با آب و صابون چنان روی زخم می‌کشید که من وقتی سوال می کردم دستان شما درد ندارد در پاسخ می‌گفت: هیچ دردی احساس نمی‌کنم، یعنی ایشان اصلاً در یک عالمی بود که درد زخم های دستانش را متوجه نمیشد. ▪️شما دیگر باید عادت کنید که تنها از عهده زندگی خود برآیید آخرین باری که برادرم به جبهه می‌رفت شهید به من گفت: تا میتوانی برادرت را ببین از این سفر دیگر بر نمی‌گردد و شهید می شود و همین طور هم شد، دفعه آخری که شهید رفت و دیگه برنگشت، قبل از رفتن به من گفت: زهرا هر دفعه که جبهه رفتم شما رفتید زرند خانه مادرتون، این دفعه در خانه بمان، شما دیگر باید عادت کنید که تنها از عهده زندگی خود برآیید، من حرف‌هایش را جدی نمی‌گرفتم، ولی ایشان داشتند وداع آخر را انجام میدادند و من خانه مادر نرفتم تا اینکه خبر شهادت عبدالمهدی را آوردند. ▪️لب‌های شهید تکان می خورد و می‌گوید:" انا اعطیناک الکوثر"😭 وقتی جنازه شهید را می‌آورند من اصلاً توی این دنیا نبودم و نمی خواستم قبول کنم، مادرم میگفت: وقتی بالای سر شهید بودم، دیدم شهید سوره کوثر را می‌خواند. مادرم میگفت: اول فکر کردم اشتباه میکنم، بعد که دقت کردم دیدم لبهای شهید تکان می‌خورد و میگوید: " انا اعطیناک الکوثر" حتی در سردخانه بعد از ۸ روز یکی از اقوام صدای اذان شهید را شنیده بود.