eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.6هزار عکس
780 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز دوم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۶ روز دوشـنـبـه اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شهیــد عَبـدالمهـدی مـغـفـوری، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید ↶ 🍃
. ✍🏻مختصری از زندگینامه‌ی شهیدِ بابُ الحوائج عبدالمهدی مغفوری ▪️شهید عبدالمهدی مغفوری در تاریخ ۱۳۳۵/۱۱/۰۵ در کرمان و در خانواده‌ای تنگدست ولی متدین به دنیا آمد. ▪️پدرش برای دل مردم روضه می خواند و مخارج زندگی را از پشت دار قالی بافی فراهم می کرد، عبدالمهدی در سایه چنین خانواده‌ای رشد کرد و تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در کرمان به پایان برد. ▪️آنچه در این دوران او را از دیگر همسن و سالانش متمایز کرد پایبندیش به دینداری بود، او پس از پایان دوره دبیرستان در دانشسرا پذیرفته شد و در رشته برق فوق دیپلم گرفت. در همین زمان بود که به خدمت سربازی فرا خوانده شد و این روزها با اوج گیری انقلاب توأم بود،عبدالمهدی در این دوران سخت به مبارزات خود ادامه داد و پس از پیروزی انقلاب به کرمان بازگشت. ▪️با اینکه در دانشگاه پذیرفته شده بود با پوشیدن لباس سبز سپاه را ترجیح داد. او مدتی در کردستان بود و بعد از آغاز جنگ، تلاشش برای حضور در میدانهای نبرد و سازماندهی نیروها در استان کرمان،از او چهره ای مخلص و دلپذیر ساخته بود. ▪️عبدالمهدی در موقعیت فرماندهی در سطح لشکر ۴۱ ثارالله و بسیج قرار گرفت و بیش از پیش در روند پر تلاطم نبرد سهیم شد. عملیات کربلای ۴ آخرین عملیاتی بود که عطر نفسهای این پیرو حقیقی ائمه اطهار (ع) و امام راحل را به جان می‌خرید. عبد المهدی مغفوری در تاریخ ۱۳۶۵/۱۰/۵ جزیره ام الرصاص پاداش جهاد اکبر و اصغر خود را گرفت و ساکن کوچه پروانه‌ها شد🕊
▪️وقتی عبدالمهدی آن دعا را بالای سرم خواند حالم دگرگون شد انگار که اصلاً مریض نبودم یکی از روزهای ماه مبارک رمضان مهمان داشتیم و مادرم من هم مریض شده بود و داخل بیمارستان بستری بود، من از این قضیه خبر نداشتم و وقتی مهمان‌ها رفتند شهید به من گفت: آماده شو باید جایی برویم، رفتیم بیمارستان، اول من به داخل بیمارستان پیش مادرم رفتم، قرار بود که فردای آن روز مادرم را به خاطر عارضه قلبی عمل کنند، آمدم بیرون تا عبدالمهدی برود، شهید بالای سر مادر دعایی خوانده بود و برگشتیم خانه، فردا مادرم حالش خیلی خوب بود و گفت: من نیاز به عمل ندارم، وقتی آزمایش ها و عکس را دوباره تکرار می کنند اثری از آن بیماری نبود و مادر گفت: وقتی عبدالمهدی آن دعا را بالای سرم خواند حالم دگرگون شد انگار که اصلاً مریض نبودم. ▪️شهید در سجده ها و دعای دستش دعا کمیل می‌خواند عبدالمهدی یک عارف بود، او نمازهایی می خواند که من ساعت ها متحیر می ماندم. شهید در سجده‌ها و دعای دستش دعا کمیل می خواند و دائم الوضو بود، در یک عملیات که شیمیایی شده بود و تمام دو دستش پر از آبله و زخمی بود، ایشان با پماد که زخم ها را چرب می کرد دوباره برای هر وضو با آب و صابون چنان روی زخم می‌کشید که من وقتی سوال می کردم دستان شما درد ندارد در پاسخ می‌گفت: هیچ دردی احساس نمی‌کنم، یعنی ایشان اصلاً در یک عالمی بود که درد زخم های دستانش را متوجه نمیشد. ▪️شما دیگر باید عادت کنید که تنها از عهده زندگی خود برآیید آخرین باری که برادرم به جبهه می‌رفت شهید به من گفت: تا میتوانی برادرت را ببین از این سفر دیگر بر نمی‌گردد و شهید می شود و همین طور هم شد، دفعه آخری که شهید رفت و دیگه برنگشت، قبل از رفتن به من گفت: زهرا هر دفعه که جبهه رفتم شما رفتید زرند خانه مادرتون، این دفعه در خانه بمان، شما دیگر باید عادت کنید که تنها از عهده زندگی خود برآیید، من حرف‌هایش را جدی نمی‌گرفتم، ولی ایشان داشتند وداع آخر را انجام میدادند و من خانه مادر نرفتم تا اینکه خبر شهادت عبدالمهدی را آوردند. ▪️لب‌های شهید تکان می خورد و می‌گوید:" انا اعطیناک الکوثر"😭 وقتی جنازه شهید را می‌آورند من اصلاً توی این دنیا نبودم و نمی خواستم قبول کنم، مادرم میگفت: وقتی بالای سر شهید بودم، دیدم شهید سوره کوثر را می‌خواند. مادرم میگفت: اول فکر کردم اشتباه میکنم، بعد که دقت کردم دیدم لبهای شهید تکان می‌خورد و میگوید: " انا اعطیناک الکوثر" حتی در سردخانه بعد از ۸ روز یکی از اقوام صدای اذان شهید را شنیده بود.
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
ستاره رو کشوندم پشت خودم و گفتم +هرکسی که هستی... داشتی این دخترو کجا میبردی ها؟ آقاش خبر داره؟ ننه اش چی؟ مرد پوزخندی زد و گفت +ننه اش که ع قل درست و درمونی نداره، آقاشم ده نیست، گفتیم بیاییم این بچه رو ببریم سمت ایل یکم بچرخه و بازی کنه... نمیدونستیم صد تا صاحب داره دندون هام رو بهم ف شردم و زیر لب ف حشی نثار مرد کردم و دست ستاره رو گرفتم و برگشتم سمت عمارت، دلم میخواست بدری رو خ فه کنم بابت بیخیالیش...یادمه بچه که بودم ننه با تمام بی سوادی و نادونی اش همیشه حواسش به ما بود تا به غر. یبه ها نزدیک نشیم. همیشه هم سرمون غر میزد که حتی جلوی داداش ها و عمو ها و دایی ها هم چارقد سرمون کنیم و زیاد باهاشون صمیمی نشیم. برگشتم تو عمارت و از یکی از دخترا سراغ بدری رو گرفتم، اتاقش رو که نشونم داد دست ستاره رو گرفتم و از پله ها بالا رفتم، ساکن اتاق سابق من شده بود و خدا شاهد بود که ذره ای برام مهم نبود... تقه ای به در زدم و با شنیدن صدای سرخوش بدری وارد اتاق شدم، اتاق رو تاریک تاریک کرده بود جوری که وسط روز به سختی میتونستم بدری رو وسط اتاق ببینم، خودشم یک گردنبند چوبی دستش بود و داشت زیر لب چیزی میگفت با دیدن من سرش رو بالا گرفت و با هیجان سلام کرد، ستاره رو فرستادم داخل و گفتم +بدری، دست از دی. وونه بازی هات بردار حواست رو بده به دخترت، من نرسیده بودم دو تا ج. وونی که از عشایر هستن دخترت رو می. بردن ها! بدری اخ می کرد و ستاره رو کشوند سمت خودش و گفت +اون ها مراقبشن، هیچکس نمیتونه دختر منو اذی ت کنه با حرص پا به زمین ک وبیدم و بیخیال حرف زدن با بدری شدم، خواستم در اتاق رو ببندم که بدری چشم هاش رو گرد کرد و گفت +مراقب توام هستن... خودشون گفتن... سری به نشونه ی افسوس تکون دادم و بیرون رفتم گشتم و عطیه رو پیدا کردم و دوباره در مورد ستاره بهش تذکر دادم و بعدم برگشتم خونه ام فکرم حسابی درگیر حرف های خان و بلقیس خانم بود، نمیخواستم به این راحتی تسلیم خان بشم، برای همین از سوسن خواستم گاری خبر کنه تا من رو به ده خودم ببره. میخواستم برم و بابت فروش زمین از چند نفری پرس و جو کنم، چه برمیگشتم تو اون عمارت و چه برنمیگشتم، باید اون زمین رو می‌فروختم و با پولش جای دیگه ای رو میخریدم گاری کمی دورتر از خونه ی پدریم متوقف شد
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
الان هم من به قولی که داده بودم عمل کردم ، دیگه بقیه ش با خودتونه ! از من می شنوید یه طبیب خبر کنید تا معاینه ش کنه . بلاخره هر چی باشه دوای َطبیب بیشتر از جونشونده های من و حکیم باشی افاقه می کنه ! این دختر درد زیادی رو تحمل کرده ، تمام رحمش زخمه ، ممکنه زخمش چرک کنه و کار دستتون بده . بهتره ببریدش مریض خونه یا طبیب براش خبر کنید ! مادرم با درموندگی نگاهش رو بین من و ایوب چرخوند . طوری که انگار اصلا حرف های ننه آهو رو نشنیده باشه رو به ایوب گفت : تو که هنوز این جا نشستی پسر جان ! مثلا جشن دومادیته . الان باید پیش مهمون هات باشی . نه این جا . بلند شو قربونت برم . بلند شو برو به مهمون هات برس . من خودم این جا هستم و حواسم به همه چیز هست . نمی گذارم آب از آب تکون بخوره . تو برو نگران هیچی هم نباش . با تموم شدن حرف های مادرم ایوب با ناامیدی از جا بلند شد و دستی به زیر چشم هاش کشید و با ناراحتی گفت : ای کاش قبل از خبر کردن قابله ، به خودم می گفتید منیژه بارداره . ای کاش هیچ کاری نمی کردید عمه ! بعد هم بدون این که منتظر جواب مادرم باشه با قدم های آرومی از پله ها پایین رفت . با رفتن ایوب مادرم نگاه چپ چپی به من انداخت و گفت : تو که هنوز این جایی ! اگر سکینه بفهمه غیبت زده برای من بشه دختر ! زود باش برو خونه ی دایی تا من هم بیام ! با تأسف نگاهی به مادرم انداختم و گفتم : حال منیژه چطوره ؟! به هوش اومد ؟! تا کی می خوای این جا نگهش داری ؟! اگر ننه زیور بو ببره منیژه غیبش زده چی ؟ اگر بفهمه چه بلایی سرش اومده چی جوابش رو میدی ؟! هنوز حرفم تموم نشده بود که مادرم با عصبانیت نگاهش رو توی صورتم چرخوند و گفت : ننه زیور این قدر پیر شده که اسم خودش رو هم از یادش رفته ! چه برسه به این که بخواد هوش و حواسش رو جمع کنه ببینه دخترش کجاست ! بعدش هم اگر ننه زیور خیلی بزرگ بود ، حواسش رو جمع می کرد دخترش هرزگی نکنه ! الان هم تو نمی خواد نگران خبردار شدن ننه زیور از حال و روز دخترش باشی ! باید ممنون من هم باشه که این ننگ رو تر و تمیز از پیشونیش پاک کردم و از رسوایی نجاتش دادم ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 من ۱۷سالمه شوهرم ۲۱ سالش این چند ماه خیلی نابودلاغر شده به بهونه های مختلف... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام دوستان گلم من ۱۷سالمه شوهرم ۲۱ سالش این چند ماه خیلی نابودلاغر شده به بهونه های مختلف منو میپیچونه میره منم فکر میکنم خونشونه تا اینکه امشب دیدم ب من گفت میرم خونه اما خونه هم نرفته حس میکنم معتاد شده من ی دختر تو خونه تنها بودم خانوادم نبودن بااین وجود تنهام گذاشت نگفت زنم تنهاست غیرتش از دست داده لطفاً برای اینکه این بچه پاک بمونه و زندگیمون درست بشه برامون دعا کنید نفری ی صلوات بفرستید ب زندگیش برگرده هرکاری ک تا الان انجام میداده رو بزاره کنار قبل اینکه مچشو بگیرم داغونم ساعت ۳ صبحه من تنهام تو خونم ی پیام نداد بگه چیکار می‌کنی بیام پیشت حتا خونشون هم نرفته من موندم ببین چ روزای دیگ ای ب من میگفته میرم خونه اما نرفته ازونور هم بع خانوادش می‌گفته خونه ماست توروخدا دعا کنید لطفاً محتاجم چاره ای جز این ندارم دلاتون پاکه دعاکنید لطفا هرچیزی که بلدید دریغ نکنید ایشالا ب هرچی که میخواین برسین خیرشو ببینید من امیدم اول ب خدا دوم به شما حالم خیلی خرابه نمیخام زندگیم خراب بشه شوهرمو داغون تراز این ببینم چون نه عین قبل روم غیرت دارهه نه محبت می‌کنه ن ی بیرونی هیچ تو این سن همه دوست دارن ی همدم داشته باشن اما این میپیچونه که بره اصلا نمیدونم بهم که فردا زنگم زد چ واکنشی نشون بدم چیبگم چیکار کنم کمکم کنید دورتون بگردم 💔 🍃🍃 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام خوبی درجواب اون خانوم معلم که ۲۷ سالشون از صداقتی که داشت خیلی خوشم اومد من پسرم معلمه ۲۸سالشه کمی اطلاعات ازخودش بده ببینم ان‌شاءالله جور شد ما بریم ببینیمش 🍃🌸 سلام به دوستان در مورد خلنمی که گفتن از دست شوهر خسیس خسته شدن عزیزم بیشتر آقایون اینجوری هستن زیاد ناراحت نباش نمی دونم چرا خدا این مردها رو اینجوری آفریده 🍃🌸 سلام برای خواهر خوبم که شوهرش خیانت کرده عزیزم مطمئن باش که هیچ وقت نمی توانی فراموش کنی وروز به روز هم دلشکسته تر میشی و مهم تر اینکه همسرت گفته نمی خواستم بیشتر آسیب ببینی تو هم بهش بگو منم میرم تا تو بیشتر آسیب نبینی 🍃🍃 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃