eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.7هزار عکس
798 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 من واقعاً دیگه نمی‌دونم به برادرم چی بگم! 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 من واقعاً دیگه نمی‌دونم به برادرم چی بگم! 😑 زن برادرم هم شلخته‌ست، هم دستش به خرج کردن خیلی روونه. خونه‌ش رو نگاه می‌کنی یه طرف لباسه، یه طرف وسایل بچه، ظرفا هم هرجوری دلش بخواد می‌مونه. بعد تازه هرچی پول دستش میاد، یا لباس می‌خره یا وسایل خونه که نصفشون اصلاً لازم نیست! چند بار اومدم خونشون، خودم دلم می‌خواسته بلند شم جمع کنم، ولی گفتم به من چه؟ زندگی خودشونه. ولی چیزی که بیشتر حرصم می‌ده اینه که برادرم صبح تا شب سر کاره، زحمت می‌کشه، بعد این خانم خیلی راحت پول خرج می‌کنه. دیروز خودش می‌گفت «این ماه دیگه واقعاً پول کم آوردم»، بعد دو روز بعد دیدم یه عالمه خرید جدید کرده! 😐 الان واقعاً زورم گرفته. دلم می‌خواد به برادرم بگم: «داداش، یه فکری به حال این وضع بکن. جلوی این خرج کردن‌ها رو بگیر، حداقل یه کم روی نظم خونه هم حساس باش.» ولی از یه طرف می‌ترسم بگه «زندگی خودمه، به تو ربطی نداره.» واقعاً موندم دخالت کنم یا ساکت بمونم و بذارم خودشون هرجور می‌خوان زندگی کنن. 🍃🍃 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 حرفهای یک مادر شوهر... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام وعرض ادب به گل بانوی مهربان سایه جان.امیدوارم همیشه سلامت وشاد و پر انرژی باشی وبرکت وروزیه وافری داشته باشید.سلام به همراهان با مرام که باصبوری پیام ها را میخونند و راهکار وتجربه هاشونو بیان می‌کنند. من یک مادر شوهرم وعروسی دارم به شدت مهربان وبامحبت ومن هم وهمسرم خیلی زیاد دوسش داریم عروسم.هواسش بهم هست مریض باشم یا نه همه کاری میکنه برام.من اینو از ذات زیبای خودش میدونم گرچه منم اینفد بهش محبت دارم که میگه مامان من باشما راحتر هستم تا مامانم.یه مادرشوهر وقتی به اوج محبت عروس وپسرش میرسه که به حریم خصوصیشون احترام بزاره واگه حس کرد عروسش اشتباهی میکند مادرانه در خفا به عروسش بگه وحال اگر برات دلایلی اورد که کارش اشتباه نیست اینو بپذیرید عادلانه قضاوت کنید حتی نقض نصیحت خودتون.عروس گلم خدا خیرت بدهد.. 🍃🍃 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
واقعا نمی تونستم رفتار مادرم رو درک کنم . به نظرم رفتارش کاملا خودخواهانه و غیر قابل تحمل بود ! منیژه ی بدبخت رو تا پای مرگ کشونده بود و بچه ش رو تی.. که تی.. که از توی رحمش بیرون کشیده بود و حالا طوری حرف می زد که انگار لطف بزرگی در حقش کرده و توقع داشت بقیه اگر فهمیدن بیان و ازش تشکر کنن . مادرم که دید خیره نگاهش می کنم توی چشم هام زل زد و با تشر گفت : چته ؟! چرا این طوری نگاهم می کنی ! مگه ازم طلبکاری ! نکنه از نظر تو مقصر منم ! با ناراحتی خودم رو عقب کشیدم و گفتم : من که حرفی نزدم ! من فقط دلم نمی خواد برم خونه ی دایی مصطفی . اگر برم اون جا دلم این جا می مونه ! عذاب وجدان دارم ! می خوام کنار منیژه باشم . مادرم رو ترش کرد و با غیظ گفت : عذاب وجدان برای چی ؟! دلت برای دختری می سوزه که با ولنگاری آبروی خانواده ش رو برده ! اگر آبروی داییت می رفت دلت خنک می شد ؟! اون وقت دیگه عذاب وجدان نداشتی ؟! با ناراحتی نگاهم رو از مادرم دزدیدم و گفتم : چرا مغلطه می کنی مادر من . این دختر بیچاره رو تیکه تیکه کردی حالا داری با این حرف ها خودت رو تبرئه می کنی ؟! با حال و احوالی که منیژه ی بیچاره داره فقط خدا می دونه زنده می مونه یا نه ؟! اون وقت فکر می کنی در حقشون لطف کردی و سنگ دایی رو به سینه می زنی ؟ به خدا که آه این دختر دودمان ما و ایوب رو به باد می ده ! مادرم با عصبانیت ازم رو گرفت و گفت : برو پیش مادر شوهرت . نگران منیژه هم نباش ! حواست رو هم جمع کن خونه داییت ، پرچونگیتت گل نکنه و یه وقت زیادی حرف نزنی ! حواسم هست که ایوب رو خبر کردی ها ! منتهی الان وقت ادب کردنت رو ندارم ، پس زبونت رو نگهدار که خودت رو به درد سر جدید نندازی ! نگران منیژه هم نباش . خودم فعلا این جا هستم و ازش مراقبت می کنم ، ننه آهو رو هم نگه می دارم تا خوب شدن حالش از این دختر مراقبت کنه . با ناراحتی از جا بلند شدم و گفتم : من میرم اما باز هم میام و به منیژه سر می زنم ! دل موندن خونه ی دایی مصطفی رو ندارم ! وقتی می دونم این دختر به خاطر دهن لقی من داره این جا با مرگ دست و پنجه نرم می کنه ، عذاب وجدان می گیرم ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
شهرزاد و بهرام خنده کنان برگشتند من به هیچکدام نگاه نمیکردم. فرانک سفره شام را پهن کرد و به بهرام گفت:بگذار پری هم سوار شود.و بعد رو به من کرد و گفت .پری جان برو سوار شو بلند شو عزیزم. بدم آمد ح س کردم به من ترحم میکند شاید هم خرد شدن خودم را احساس میکردم سرم را پایین انداختم و گفتم:من اسب سواری دوست ندارم. شهرزاد پیاده شد و بهرام پرسید:مگر تابحال اسب سواری کردی که فکر میکنی دوست نداری؟ گفتم نه و فوری گفت:امتحانش کن شاید بعد از این علاقه پیدا کنی.برای یک لحظه نگاهم در نگاهش چرخید .چشمان درشت و سیاهش لرزه بر اند. امم انداخت.لبخندی روی لبانش بود که سفیدی دنداناهیش را نمایان میکرد.دوباره دلم را باختم و بلند شدم نمیدانم به فرمان چه کسی بسوی اسب رفتم و سوار شدم. ترسیده بودم و ب. دنم روی اسب میلرزید .بهرام خنده کوتاهی کرد و پرسید:میترسی؟اسب که تر س ندارد. باز خج الت کشیدم و به روی خودم نیاوردم.ئهنه اسب را گرفتم و مثل کسی که ماهر است گفتم:بریم هیییی.. اسب قدم اول و دوم را که برداشت ناگهان شیهه بلندی سر داد و روی دو پا بلند شد و من ج یغ زنان محکم روی زمین افتادم. گریه میکردم ن اله میکردم و میگفتم:آه کمرم آخ پای راستم خرد شد و در بین جی غهایی که میزدم مادرم را صدا میکردم. ظرف کمتر از یک دقیقه همگی بالای سرم جمع شده بودند.حتی بهرام با نگرانی نگاه میکرد.در آن لحظه به هیچ چیزی فکر نمیکردم و فقط د. رد میکشیدم.داد و بیداد میکردم و با کمک مادرم و فرانک سوار ماشین شدم. یک لحظه به خودم آمدم و متوجه شدم بهرام رانندگی میکند و فرانک دستپاچه میگوید عجله کن بهرام جان از این خیابان برو.و بهرام با سرعت داخل خیابان فرعی پیچید و جلوی در یک بیمارستان توقف کرد. مادرم و فرانک زیر ب غلم را گرفته بودند .ناله کنان وارد بیمارستان شدم حیف که فرانک همراهم بود وگرنه هر چه از دهانم بیرون میآمد به بهرام نثار میکردم.مطمئن بودم که مخصوصا کاری کرد تا من پرت شوم دلش میخواست دوباره مسخره کند و بخندد
# 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 امروز دلم یه دورهمی خانوادگی می‌خواست، از همون جمع‌های ساده و قدیمی که آدم بعدش تا چند روز حالش خوبه. به خانواده گفتم عصر بیان خونه‌مون، یه آش رشته‌ی خوشمزه درست کردم برای عصرونه. همه‌چی رو هم آماده کردم و توی حیاط چیدم؛ کاسه‌های آش، نون، چای و یه بساط ساده برای دورهم بودن. الان فقط مونده خودشون برسن. هر بار که به حیاط نگاه می‌کنم، یه لبخند میاد رو صورتم. انگار همین سفره‌ی ساده و کاسه‌های آش، قراره دوباره همون حس دورهمی‌های قدیم رو برگردونه. دلم می‌خواد بیان، بشینیم دور هم، آش بخوریم، چای بخوریم، حرف بزنیم و یه عالمه بخندیم. گاهی آدم برای خوب شدن حالش واقعاً چیز زیادی نمی‌خواد؛ یه حیاط، یه سفره‌ی ساده، بوی آش رشته و خانواده‌ای که دوستشون داری… همین. 🤍🥣 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان: حجم: 8.5M
🚩 زیارت عاشورا 🔹️با نوای استاد علی فانی السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) 💚💚💚💚💚
۩کانال‌ادعیه‌و‌مناجات‌صوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان: حجم: 6.8M
🕋 دعای توسل 🎧 با نوای : حاج سماواتی الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🤲🏻🕊 __________________________