eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.5هزار عکس
775 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
🍃🌸 ◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز چهارم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۸ روز چـهارشـنـبـه اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف سردار شهیــد یوسف کلاهدوز، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید 🍃
پیش‌بینی شهادت🥺🕊 🌷سردار شهید یوسف کلاهدوز🌷 تاریخ تولد: ۱ / ۱۰/ ۱۳۲۵ تاریخ شهادت: ۷ / ۷ / ۱۳۶۰ محل تولد: قوچان محل شهادت: تهران همسر شهید←حقوق که میگرفت می‌آمد خانه و تمام پولش را میگذاشت توی کمد من، میگفت هر جور خودت دوست داری خرج کن🥺هر وقت که دلم برای پدر و مادرم تنگ میشد آزاد بودم یکی دو هفته بروم اصفهان،اصلا سخت نمیگرفت🚌از اصفهان هم که برمیگشتم میدیدم زندگی خیلی مرتب و تمیز است، لباس‌هایش را خودش می‌شست و آشپزخانه را مرتب میکرد🍽روزی جلوی آیینه ایستاده بود و به دندان‌هایش می‌نگریست🦷مرا صدا زد و گفت: بیا دندان‌های مرا ببین! و شکل آنها را خوب به خاطر بسپار،از حرفش تعجب کردم و گفتم: چرا؟ گفت: جنگ است دیگر، اگر یک وقت اتفاقی افتاد، شاید مجبور شوید از روی دندان‌هایم مرا شناسایی کنید❗️ آن روز گذشت، وقتی پیکر متلاشی شده و سوخته آنان را از لای آهن پاره‌های هواپیما بیرون کشیدند✈️دندان‌ها، تنها عضو آشنای آن قامت رشید بود🥀 کمک خلبان ←۷ مهر ماه ۱۳۶۰ بود که سیستم برق هواپیما از کار افتاد✈️و تاریکی همه جا را فرا گرفت تنها چراغ های حرم عبدالعظیم دیده میشدند💡هواپیما به طور افقی به سمت زمین در حرکت بود به زمین که رسید به یک سمت خم شده بود، من با باز کردن ضامن پنجره اضطراری از پنجره بالا و از ارتفاع ۳ متری پرت شدم و با پای زخمی از هواپیما خارج شدم، لحظاتی بعد هواپیما با ۸۰۰۰ پوند سوخت منفجر شد💥و منجر به شهادت افراد مهمی چون: شهید محمد جهان آرا، شهید یوسف کلاهدوز،شهید جواد فکوری و شهید سید موسی نامجو شد، روحشان شاد و یادشان گرامی باد🕊️
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
خواست همراهم بیاد که مانعش شدم و گفتم +اگر بشه خودم تنها برم زینب جان... زینب لبخند محوی زد و باشه ای گفت، با قدم های لرزون وارد اتاق شدم، جسم نحیف و لاغری که روی تشک دراز کشیده بود هیچ شباهتی به ننه نداشت، با بهت نزدیکش نشستم و دستی به دست چروکیده اش کشیدم و آهی از ته دل کشیدم ننه تکونی به خودش داد و چشم باز کرد، با دیدن من اول مات و مبهوت نگاهم کرد و بعد نیم خیز شد و نشست، لباسش به تنش زار میزد و مشخص بود وزن زیادی از دست داده. دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و محکم تو ب غلش فرو رفتم و زدم زیر گ ریه ننه با دست های بی جونش دستی به کمرم کشید و با صدای ضع یفی گفت +بالاخره اومدی... خوش اومدی ننه، گریه چرا؟ به سختی از ب غلش بیرون اومدم و گفتم +خوبی ننه؟ چرا بهم خبر ندادید؟ چرا زودتر نگفتید بیام؟ جوری لاغر شده بود که اگر جایی میدیدمش نمیشناختمش... ننه کمی خودش رو جمع و جور کرد و گفت +خبر چی رو بهت میدادم زرتاج؟ مگه چی شده؟ دستپاچه گفتم +هیچی... هیچی... میگم یعنی چرا دیگه رفتید و پشت سرتون رو هم نگاه نکردید؟ ننه رو گرفت ازم و با صدای گرفته ای گفت +روی اومدن نداشتم ننه، همون یکباری که اومدیم بعد چند روز بلقیس خانم اومد دیدنم، هرچی دهنش بود بارم کرد بابت اتفاقاتی که اون روز بینمون افتاده بود... شرمنده شدم، از اینکه باعث درد و عذاب بچه ی خودم شدم شرمنده شدم. بعدش به پسرها گفتم حق ندارن مزاحم زندگیت بشن. گفتم ما که جز درد و بدبختی چیزی برای این دختر نداشتیم، بزار حالا که تنها شده هرجور دلش میخواد زندگی کنه. بلقیس خانمم خیالم رو راحت کرد و گفت خان اگرچه طل اقت داده اما هنوز ازت حمایت میکنه و اجازه نمیده چشم غیری بهت بیفته... واسه همین آقا و داداش هات کوتاه اومدن. وگرنه راضی نمیشدن تک و تنها تو اون خونه زندگی کنی با غصه گفتم +گذشته ها گذشته ننه، از این به بعد خودم بیشتر بهتون سر میزنم. آقام چطوره؟ خواهرا و برادرها؟ کسی مشکلی نداره؟ +خوبن ننه، همه خوبن... تو از پسرات بگو، باید بزرگ شده باشن، مگه نه؟دوریشون اذی تت نمیکنه؟ لبخندی زدم و گفتم +آره، خسرو کلاس دومه، شهریار هم سال بعد میره مدرسه، بیشتر وقتا پیش خودم هستن... واسه خواب برمیگردن عمارت کمی دیگه پیش ننه نشستم و باهاش حرف زدم، از حال و روز خودم و بچه ها براش گفتم اما ...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
با دیدن مهمون هایی که برای بردن محبوبه اومده بودن بغض بی بی شکست و با گریه سفارش کرد که با محبوبه مهربون باشن و اذیتش نکنن . حال عجیبی داشتم ! هم از این که قرار بود این عروسی تموم شه خوشحال بودم و هم دلم نمی خواست به روستا برگردم اما اختیار هیچ چیز دست من نبود و نمی تونستم چیزی رو عوض کنم حتی برای محبوبه ای که مثل یک خواهر دوستش داشتن هم نتونسته و نمی تونستم هیچ کاری انجام بدم ! بی بی که محبوبه رو از زیر قرآن رد کرد محمد اومد تا دست محبوبه رو بگیره و راهی خونه ی بختش کنه . هر چند صورت محبوبه رو نمی دیدم اما از لرزش شونه ها مشخص بود داره گریه می کنه و مثل من و محمد و احتمالا بی بی غمگین و ناراحته . همراه با بقیه دوباره راهی خونه ی دایی شدیم . مادرم سر از پا نمی شناخت و تو مسیر مدام شعر می خوند و برای خوشبختی عروس و دوماد صلوات می فرستاد ! حال عجیبی داشتم و دلم عین سیر و سرکه می جوشید . می دونستم حال و روز محبوبه از این بعد بدتر از روزگار منه و زندگی سختی پیش رو داره . چند باری خواستم تا پای محبوبه به ح.جله نرسیده فریاد بزنم و ایوب رو پیش همه رسوا کنم اما می دونستم با این کار هم چیزی عوض نمی شه و فقط زندگی خودم بدتر می شه . به خونه ی دایی که رسیدیم محبوبه رو به اتاق مهمون خونه بردن و ما هم دورش نشستیم . زندایی با خوشحالی وسط اتاق می رق.صید و مهمون ها سرخوشانه دست می‌زدند . با افسوس و ناراحتی مشغول تماشا بودم که نگاهم به سمت ایوون کشیده شد . نمیدونم ناراحتی باعث شده بود خیالاتی بشم یا واقعا منیژه با رنگ و روی پریده به عروسی اومده بود و تو چهار چوب در ایستاده بود ! با دیدن منیژه اون هم تو چهار چوب در رنگم پرید و ترسیده به مادرم نگاه کردم اصلا حواسش به اطرافش نبود و با خوشحالی داشت با زنی که کنارش نشسته بود حرف می‌زد . تو همین یکی دو روز چشم های منیژه به شدت گود افتاده بود و گوشت تنش آب شده بود. وقتی دید نگاهش می کنم لبخندی زد و به سمت ته ایوون رفت . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 من 18 سالمه و دختر هستم اگه خدا بخواد میخوام برم دانشگاه حالا رشته ای که من دارم استان خودم نیست 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام به خانم های عزیز ایشالا که همیشه حالتون خوب باشه خواهش میکنم ازتون راهنماییم کنید من 18 سالمه و دختر هستم اگه خدا بخواد میخوام برم دانشگاه حالا رشته ای که من دارم استان خودم نیست باید استان های دور برم ولی مشابه رشته خودم دانشگاه آزاد استان خودم داره و اون میخوام برم حالا پول ندارم وسیله هم ندارم ازتون خواهش میکنم یه کاری چیزی که آنلاین باشه و مطمئن اگه میدونین بهم معرفی کنین ممنون میشم اسمم باشه فاطی 😭 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 داداشم ۱۹سالشه و در خدمت سربازی به سر می‌بره ایشون دو سه سالی هست با یه دخترخانم در ارتباطِ که هر کار کردیم نتونستیم از اون دخترخانم جداش کنیم! 🍃