eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.6هزار عکس
789 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 درمورد اون مادرشوهر مهربون خواستم بگم،🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام عزیزم خوبی درمورد اون مادرشوهر مهربون خواستم بگم، شما انقدرخوبی کردی ک عروس جان احساس خطرکرده فکرمی کنه می خواین تو زندگیش دخالت کنی چرا وقتی جواب محبتاتون رو نمیده وبرداشت بد می کنهبازم تکرار می کنید؟همون محبت و رفت و امد رو متعادل کن تا بفهمه، شخصیت خودتون رو پایین نیارین. چطور کادوها و غذاها خوبن ولی وجودتون بدهست؟ 😒 درکل عروس همینه فحش مادر رو به جون میخره و به دل نمی گیره ولی قربون صدقه مادرشوهر رو دخالت میدونه 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام عزیزان براازدواج که جورنمیشه هرروزیاهرهفته جمعه هانمازجعفرطیار آخرش برین سجده برافرج دعاکن وی کوچولو اشک بریز وحالت به زبون بیار واگگ گریت نماد ازمطالب اباعبدالله بگو تاریخ بگیره بخون تاکتیکهای زودنتیجه میگیری این نمازهرکی بتونه بخونه یعنی حاجتشو گرفته صددرصد براسلامتی وفرج اقاصلوات برامشکل من ی دونه صلوات 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 این پیام برای اون خانمی هست که گفته حسابشون خالی شده شماره کارت دادن والا فک نکنم بتونید پولتونو 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام خانم گل خسته نباشید این پیام برای اون خانمی هست که گفته حسابشون خالی شده شماره کارت دادن والا فک نکنم بتونید پولتونو برگردونید چون برای من هم همچین موردی پیش اومده چن سال پیش به من زنگ زدن گفتن برنده ماشین شدم باید مثلاً اینقدر واریز کنید تا کارهای اداریش انجام بشه و من هم هرچی گفتن واریز کردم امروز میگفتن انقد بریز دوباره فردا می‌گفت انقدر دیگه بریز تا مبلغ پول به ۳۰ میلیون رسید و منی که دیگه پولی برام نمونده بود بهشون گفتم چیزی دیگه ندارم که واریز کنم اونا هم موبایل هاشونو خاموش کردن و شماره ها مسدود شد پولمو خوردن و یه اب هم روش خلاصه که شکایت هم کردم هیچ فایده ای نداشت و گفتن کاری هست که شده پولتون هم بر نمی‌گرده بیخیالش بشید😔 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
با دیدن لبخند منیژه دست و پام شل شد و رمق از پاهام رفت . چند باری به مادرم اشاره کردم اما وقتی دیدم متوجه ی اشاره ی من نمی شه و سرش گرمه ، به سختی از جا بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم و توی ایوون چشم چرخوندم اما هیچ اثری از منیژه نبود . تو اون شلوغی و جمعیت زیادی که برای تماشا ایستاده بودند ، شبیه دیووونه ات به دنبال منیژه می گشتم و ترسیده صداش می زدم . صدای ساز و دهل توی گوشم پخش می شد و تصویر لبخند منیژه یک دم از جلوی چشمم کنار نمی رفت . وقتی دیدم نمی تونم پیداش کنم ، هول زده به اتاق رفتم و ماجرا رو در گوش مادرم تعریف کردم . مادرم که انگار حرفم رو باور نکرده بود ، با غیظ نگاهش رو توی چشم هام چرخوند و گفت : تو انگار تا کار دست خودت ندی راحت نمیشی مهربانو . تو رو خدا دهنت رو ببند تا این عروسی تموم شه ! با درموندگی دست مادرم رو گرفتم و خواستم چیزی بگم که صدای جیغ زدن زن ها و بعد صدای افتادن از توی حیاط شنیده شد و دای ساز و دهل قطع شد . با شنیدن صدا ، زودتر از بقیه توی سرم کوبیدم و از اتاق بیرون دویدم . منیژه ی بیچاره با صورت خو.. نی روی زمین افتاده بود و همه دورش جمع شده بودند . زندایی صفورا فریاد زنان توی سرش می کوبید و میرزا صادق بیچاره که اصلا خبر نداشت دخترش چرا دست به همچین کاری زده ، از حال رفته بود ! صدای همهمه ی مهمون ها و جیغ زدن های زندایی با فریاد خونه خراب شدم میرزا صادق با هم قاتی شده بود و با دیدن خو... نی که از دهان و بینی و سر منیژه روی زمین ریخته بود دوباره حالت تهوع بهم دست داد . تمام مهمون ها از اتاق بیرون اومده بودند و محبوبه ی بیچاره به چهار چوب در تکیه داده بود و با ناامیدی به من نگاه می کرد . سکینه که جلوتر از بقیه به تماشا ایستاده بود.، هول زده خودش رو عقب کشید و ترسیده گفت : من مه گفتم تو نحسی دختر.! اما فک و فامیلت قبول نکردن.. ببین جشن به این بزرگی رو چطوری به سیاهی کشوندی ! حالم اون قدر بد بود که نتونم جواب سکینه رو بدم هر چند اگر می تونستم هم جرات این کار رو نداشتم ! برای همین شبیه کسی که تازه متوجه شده باشه چه اتفاقی افتاده ، محکم توی سرم کوبیدم و شبیه دیوونه ها شروع کردن به جیغ زدن . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام ماهی جان برای دوستمون که گفتن از ایتا بهشون پیام دادن که ۵۰میلیون برنده شدن وحسابشون روخالی کردن بگین بااین شما ره پلیس اینترنتی همین الان زنگ بزنه ۰۹۶۳۸۰ممنون میشم بزارین توگروه تادوستمون ببینن شاید گره ازکارشون بازشد 🍃🌸 https://eitaa.com/10447869/270026 خانمی که با پیامک قلابی ازت دزدی شده سریعا به پلیس فتا شکایت کن . انشاءالله بتونن مالت رو برگردونن . آخه اینهمه هشدار میدن ،بازم گول خوردی ؟؟ 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
چقدر احساس خستگی و کوفتگی در بد. نم میکردم .صدای تیک تیک ساعت در مغزم پیچیده بود نگاهم را به سوی طاقچه و ساعت گرد انداختم وای چقدر خوابیدم؟ساعت حدود 11 بود.دستم را بردم تا کتابم را از کنار رختخوابم بردارم که صدای ضربه زدن به در اتاق و بعد خنده های خفیف بگوشم رسید.بعد آهسته در باز شد و فرحناز و دیگر دوستانم سرشان را داخل اتاق کردند و یک صدا پرسیدند:اجازه هست؟ خوشحال شدم میخواستم پر در بیاورم نفس راحتی کشیدم و گفتم بفرمایید بچه ها.ای کاش از خدا چیز دیگر میخواستم چه زود دعایم مستجاب شد.نزدیک بود از تنهایی دیوانه شوم.هنوز صدایم خواب آلود بود فرحناز پرسید:تا الان خواب بودی؟خسته نمیشوی؟چند وقت دیگر مدرسه ها باز میشود اصلا جزوه ها را میخوانی؟بی حوصله جواب دادم:میخوانم مگه به غیر از خواندن کار دیگری دارم که انجام بدهم؟ یکی از دوستانم جعبه نان گردویی را که آورده بود را باز کرد و جلوی دستم گرفت:حتما صبحانه هم نخوردی؟و دیگری به سوی سماور رفت و خنده کنان گفت:الان چای دم میکنم خوشبختانه آب سماور جوش است.و بعد همه زدیم زیر خنده..کمی دلم باز شد دوباره لبخند روی لبهای خشکیده ام ظاهر شد.فرحناز در حالیکه با ف شار نان گردویی در دهانم میگذاشت پرسید:اگر برای نهار بمانیم ناراحت نمیشوی؟ اصلا نکند گرسنه بمانیم؟دیگری نگاهی به دور وبر اتاق انداخت و بعد که چشمش به سفره نان افتاد خنده کنان گفت:احتمالا نان دارند.و دوباره فرحناز گفت :پس کباب هم مهمان من. بچه ها چرا شر مندم میکنید؟همین که از تنهایی بیرون اومدم کافیست.دوباره فرحناز غش غش خندید و در میان خنده هایش گفت:خب حالا که انقدر خوشحالی شام هم میمانیم.و دوباره صدای خنده فضای اتاق را پر کرد. هنوز نیم ساعت از آمدن دوستانم نگذشته بود که صدای خنده ها و ج یغ کشیدنها تمام فضای خانه یا شاید هم باغ را برداشته بود.طوریگه بابا علی اومد پشت پنجره و کنجکاوانه پرسید:پری خانم چیزی احتیاج ندارید؟و بچه ها یک صدا گفتند فقط چند شاخه گل و دوباره زدند زیر خنده. دلم شاد شده بود راستی که دوست بهترین نعمت زندگی است با آمدن آنها و شادیهایشان انگار که زندگی رنگ دیگری پیدا کرده بود. بابا علی چند لحظه بعد 3 شاخه گل رز مخملی که هنوز قطره های آب روی گلبرگهایشان بود را دست فرحناز داد و گفت خوش بحال پری خانم که چنین دوستان با محبتی دارد.بعد یک سبد کوچک که پر از سیب گلاب بود را روی طاقچه پنجره گذاشت و گفت این میوه ها را هم از من قبول کنید.