eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.5هزار عکس
774 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 ی چند تا سوال مالی داشتم. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سلام به گلا😍 امیدوارم همیشه جیبتون پر پول و توی بساط شادی🤍 ی چند تا سوال مالی داشتم. اول اینکه 1- چطور پول دخل و خرج خونه رو برنامه ریزی میکنید؟ 2- من دارم سیسمونی دخترم و میدم. شما برای سیسمونی و جهاز از پس انداز استفاده میکنید، یا وام میگیرید؟ اگر وام میگیرید چطور حساب کتاب می کنید که وام کافی میشه؟ سیسمونی در چه حد بدم؟ لازمه بریز بپاش کنم، تجربه‌ی شما عزیزان چیه در این مورد؟ 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
لبخند زنان به من سلام کرد و کادو را دست فرحناز داد .بعد رفت و فرحناز در را بست .بچه ها همه منتظر بودند تا فرحناز در را باز کند.من خیره شده و منتظر بودم تا بفهمم بهرام چه چیز برایم فرستاده فرحناز نشست و آهسته کاغذ کادوهای بسته را باز کرد و بعد در جعبه را باز کرد و ناگهان یک مار از بسته بیرون آمد و با صدای ج یغ بچه ها و خودم از خواب پریدم. پری؟پری جان؟خواب میدیدی مادر؟ دست مادرم را روی پیشانی عرق کرده ام ح س کردم قلبم تند تند میتپید آب دهانم را قورت دادم و آهسته سرم را رو پای مادر گذاشتم .مادرم م وهایم را نو ازش کرد سپس همچنان که بر زانو میکوبید و خم و راست میشد آ ه کشان گفت:الهی برایت بم یرم مادر چرا به این حال و روز افتادی؟چرا به حرفم گوش نکردی؟چرا خواستگار به اون خوبی را رد کردی؟...تا این پسر شی طان مردم آزار هر دقیقه یک بل ا سرت بیاورد؟هزار بار گفتم پری بخت یکبار در خانه هر کس را میزند نباید در را برویش ببندی. مادرم رنگ به چهره نداشت و گویا با خودش حرف میزند .هنوز تپش قلبم کمتر نشده بود دلم بیشتر برای مادرم میسو خت چطور حال و رزو مرا میبیند و آب میشود با لحن طنز آمیزی گفتم:نگران نباش مادر هنوز بخت پشت در ایستاده است. مادرم به صورتش چ نگ زد:وای خدا م رگم بده خدا میداند عاقبت تو چه میخواد بشه؟از همان بچگی سربزرگ بودی پدر بیامرزت همیشه میگفت این بچه باید پسر میشد اصلا رفتارش به دخترها شبیه نیست از همان سه سالگی از دیوار راست بالا میرفتی. خندیدم و گفتم:مگه گربه بودم؟ مادرم آهسته سرم را روی بالش گذاشت و در حالیکه دست به کمرش زده بود بلند شد و گفت:هنوز هم حریف زبانت نمیشوم. مادر رفت و من درفکر خوابم بودم.کم کم چشمانم سنگینی کرد و دوباره به خواب رفتم و اینبار با صدای بابا علی که از پشت در میپرسید کیه؟اومدم .از خواب بیدار شدم.
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 آخر شبه، من و خواهرا نشستیم دور هم 😄 یه شربت درست کردیم، پفک هم ریختیم توی یه کاسه گذاشتیم وسط. نه کار خاصی داریم، نه جایی می‌خوایم بریم… همین‌جوری نشستیم چرت و پرت می‌گیم و می‌خندیم 😂 یکی یه چیزی میگه، اون یکی می‌زنه زیر خنده، بعد منم یاد یه خاطره می‌افتم و دوباره همه می‌خندیم. اصلاً کنار خواهرا آدم خیلی راحت‌تره… هرچی دلت می‌خواد میگی، مسخره‌بازی درمیاری، می‌خندی، کسی هم نمیگه چرا این‌جوری حرف زدی! الانم فقط صدای خنده‌مونه و صدای قاشقایی که می‌خوره به لیوان شربت. بعضی شب‌ها واقعاً همین‌قدر ساده قشنگن… یه دورهمی کوچیک، چند تا خواهر و کلی خنده. 🤍🥤😂 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
🍃🌸 ◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز چهارم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۸ روز چـهارشـنـبـه اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف سردار شهیــد یوسف کلاهدوز، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید 🍃
پیش‌بینی شهادت🥺🕊 🌷سردار شهید یوسف کلاهدوز🌷 تاریخ تولد: ۱ / ۱۰/ ۱۳۲۵ تاریخ شهادت: ۷ / ۷ / ۱۳۶۰ محل تولد: قوچان محل شهادت: تهران همسر شهید←حقوق که میگرفت می‌آمد خانه و تمام پولش را میگذاشت توی کمد من، میگفت هر جور خودت دوست داری خرج کن🥺هر وقت که دلم برای پدر و مادرم تنگ میشد آزاد بودم یکی دو هفته بروم اصفهان،اصلا سخت نمیگرفت🚌از اصفهان هم که برمیگشتم میدیدم زندگی خیلی مرتب و تمیز است، لباس‌هایش را خودش می‌شست و آشپزخانه را مرتب میکرد🍽روزی جلوی آیینه ایستاده بود و به دندان‌هایش می‌نگریست🦷مرا صدا زد و گفت: بیا دندان‌های مرا ببین! و شکل آنها را خوب به خاطر بسپار،از حرفش تعجب کردم و گفتم: چرا؟ گفت: جنگ است دیگر، اگر یک وقت اتفاقی افتاد، شاید مجبور شوید از روی دندان‌هایم مرا شناسایی کنید❗️ آن روز گذشت، وقتی پیکر متلاشی شده و سوخته آنان را از لای آهن پاره‌های هواپیما بیرون کشیدند✈️دندان‌ها، تنها عضو آشنای آن قامت رشید بود🥀 کمک خلبان ←۷ مهر ماه ۱۳۶۰ بود که سیستم برق هواپیما از کار افتاد✈️و تاریکی همه جا را فرا گرفت تنها چراغ های حرم عبدالعظیم دیده میشدند💡هواپیما به طور افقی به سمت زمین در حرکت بود به زمین که رسید به یک سمت خم شده بود، من با باز کردن ضامن پنجره اضطراری از پنجره بالا و از ارتفاع ۳ متری پرت شدم و با پای زخمی از هواپیما خارج شدم، لحظاتی بعد هواپیما با ۸۰۰۰ پوند سوخت منفجر شد💥و منجر به شهادت افراد مهمی چون: شهید محمد جهان آرا، شهید یوسف کلاهدوز،شهید جواد فکوری و شهید سید موسی نامجو شد، روحشان شاد و یادشان گرامی باد🕊️
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
خواست همراهم بیاد که مانعش شدم و گفتم +اگر بشه خودم تنها برم زینب جان... زینب لبخند محوی زد و باشه ای گفت، با قدم های لرزون وارد اتاق شدم، جسم نحیف و لاغری که روی تشک دراز کشیده بود هیچ شباهتی به ننه نداشت، با بهت نزدیکش نشستم و دستی به دست چروکیده اش کشیدم و آهی از ته دل کشیدم ننه تکونی به خودش داد و چشم باز کرد، با دیدن من اول مات و مبهوت نگاهم کرد و بعد نیم خیز شد و نشست، لباسش به تنش زار میزد و مشخص بود وزن زیادی از دست داده. دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و محکم تو ب غلش فرو رفتم و زدم زیر گ ریه ننه با دست های بی جونش دستی به کمرم کشید و با صدای ضع یفی گفت +بالاخره اومدی... خوش اومدی ننه، گریه چرا؟ به سختی از ب غلش بیرون اومدم و گفتم +خوبی ننه؟ چرا بهم خبر ندادید؟ چرا زودتر نگفتید بیام؟ جوری لاغر شده بود که اگر جایی میدیدمش نمیشناختمش... ننه کمی خودش رو جمع و جور کرد و گفت +خبر چی رو بهت میدادم زرتاج؟ مگه چی شده؟ دستپاچه گفتم +هیچی... هیچی... میگم یعنی چرا دیگه رفتید و پشت سرتون رو هم نگاه نکردید؟ ننه رو گرفت ازم و با صدای گرفته ای گفت +روی اومدن نداشتم ننه، همون یکباری که اومدیم بعد چند روز بلقیس خانم اومد دیدنم، هرچی دهنش بود بارم کرد بابت اتفاقاتی که اون روز بینمون افتاده بود... شرمنده شدم، از اینکه باعث درد و عذاب بچه ی خودم شدم شرمنده شدم. بعدش به پسرها گفتم حق ندارن مزاحم زندگیت بشن. گفتم ما که جز درد و بدبختی چیزی برای این دختر نداشتیم، بزار حالا که تنها شده هرجور دلش میخواد زندگی کنه. بلقیس خانمم خیالم رو راحت کرد و گفت خان اگرچه طل اقت داده اما هنوز ازت حمایت میکنه و اجازه نمیده چشم غیری بهت بیفته... واسه همین آقا و داداش هات کوتاه اومدن. وگرنه راضی نمیشدن تک و تنها تو اون خونه زندگی کنی با غصه گفتم +گذشته ها گذشته ننه، از این به بعد خودم بیشتر بهتون سر میزنم. آقام چطوره؟ خواهرا و برادرها؟ کسی مشکلی نداره؟ +خوبن ننه، همه خوبن... تو از پسرات بگو، باید بزرگ شده باشن، مگه نه؟دوریشون اذی تت نمیکنه؟ لبخندی زدم و گفتم +آره، خسرو کلاس دومه، شهریار هم سال بعد میره مدرسه، بیشتر وقتا پیش خودم هستن... واسه خواب برمیگردن عمارت کمی دیگه پیش ننه نشستم و باهاش حرف زدم، از حال و روز خودم و بچه ها براش گفتم اما ...