🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام دوستان من ۱۶ سالمه و نزدیک هشت کیلو وزن کردم
وزنم زیاد نبود اما خب دوست داشتم لاغر تر بشم و به هیکل ایده الم برسم
تو ۳ ماه ۸ کیلو کم کردم
باید بهتون بگم که برای فیت شدن به سلامتیتون آسیب نزنید و رژیم اصلا اینجوری نیست که هیچی نخورید و از گشنگی بمیرید
موثرترین راه اینه که چربی و قند غذاهاتونو کنترل کنید غذاهایی که خیلی چرب درست شدن و کمتر بخورید و سعی کنید سرخ کرده نخورین مثلا جای اینکه سیب زمینی رو سرخ کنید بزارید تو فر یا مایکروفر سالم تر آماده میشه این خیلی تاثیر داره
خوراکی و هله هوله مهمن سعی کنین جایگزین کنید مثلا من هر روز خوراکی میبردم مدرسه ولی خب الان بیشتر میوه مغزیجات و... اینا میبرم
خیلی بهتره که اروم آروم وزن کم کنید چون اگه وعده های اصلی رو نخورید و یهویی وزن کم کنید مطمئناً وزنتون برمیگرده و وعده هاتونو جوری بخورید که هشتاد درصد سیر بشین و اگه غذا سرخ کرده یا پر کالریه و سالم نیست بشقابتونو دو قسمت کنید و یه قسمتشو سالاد و سبزیجات بکشید اگه وعده های اصلی رو کم کنید همش ریزه خواری میکنید و این خیلی افتضاحه
ورزش هم بیشتر برای فرم گرفتن بدنه تا کم کردن برای کاهش وزن ۸۰ درصد تغذیه اهمیت داره و ۲۰ درصد ورزش
راجب دانه چیا ام که مطمئنا خیلیاتون شنیدین باید بگم که اگه همراه رژیم باشه تاثیر داره ولی اگه رژیم خوب نداشته باشین و انتظار داشته باشید فقط با دانه چیا لاغر میشین غیر ممکنه من بخاطر اینکه خودم برای خودم غذا درست میکنم و خب روغن غذامو کنترل میکنم خیلی راحت تره برام ولی خب احتمالا خیلیا نتونن خودشون برای خودشون غذا درست کنن
چیت میل هم هفته ای یک روز لازمه چون متابولیسم بدنتونو میبره بالا
دوستان کم کردن وزن اراده خیلی قوی میخواد و یه مدت طول میکشه عجله نکنید در عوض به این فکر کنید که یه مدت سختی میکشید ولی بعدش هیکل مورد علاقهتونو دارید سختیش هم دو هفته اوله بعدش کاملا به این سبک از غذا خوردن عادت میکنید
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
به اتاق که رسیدیم عمدا رفتم پیش ننه زیور تا بیینم حواسش هست دخترش غیب شده یا نه اما به قول مادرم ننه زیور بیچاره اون قدر پیر و فرتوت شده بود که حواسش به خودش هم نبود چه برسه به این که یادش بیاد منیژه نیست !
حدود یکی دو ساعتی توی اتاق نشستم و از دور ننه زیور رو نگاه کردم که اگر کاری داشت بهش کمک کنم .
بعد از دو ساعت مادرم خوشحال و خندون وارد اتاق شد با دیدن من که تقریبا کنار ننه زیور بودم چشم غره ای بهم رفت و صدام زد .
با تعجب به سمتش رفتم و پرسیدم : چرا این قدر خوشحالی مامان . چی شده ؟!
مادرم با افاده پشت چشمی نازک کرد و گفت : تب منیژه قطع شده و حالش خیلی بهتره ! سر پا که بشه دیگه نه خانی اومده ، نه خانی رفته ! یه چند وقتی ام که بگذره ، خودم براش یه شوهر خوب پیدا میکنم و ردش می کنم بره سر زندگیش ، حتی جهیزیه ش رو هم خودم میدم که خدایی نکرده دِینی به گردنم نباشه . هر چند کاری که من در حق این دختر و خانواده ش کردم لطف بود و باید ممنون من هم باشن !
بعد هم سرش رو به گوشم نزدیک تر کرد و گفت : حواسم بهت هست ها. یه وقت پیش کسی حرف بیجا نزنی .
با تأسف سری تکون دادم و بدون هیچ حرفی دوباره سر جام نشستم .
اون روز تا آخرهای شب خبری از ایوب نبود و این موضوع رو همه نگران کرده بود . مادرم که نگران بود اتفاقی برای ایوب افتاده باشه ، مدام می رفت و می اومد و به جون من غر می زد که اگر ایوب بی فکری کنه و کاری دست خودش و بقیه بده روزگار من رو سیاه می کنه .
با رسیدن انتهای شب دلشوره ی خودم هم از این غیب شدن یهویی بیشتر شد و همش می ترسیدم ایوب برای تلافی به روستا رفته باشه تا بلایی سر مال و اموال مردم بیچاره بیاره اما وقتی شب از نیمه گذشت و سر و کله ی ایوب که پیدا شد خیالم راحت شد و نفس آسوده ای کشیدم .
از ظاهرا ایوب مشخص بود هوش و حواسش سر جاش نیست و مست م.سته . چون مدام چرند و پرند می گفت و لا به لای حرف هاش مادرم رو تهدید میکرد که تلافی کاری که باهاش کرده رو سرش در میاره .
زندایی صفورا و دایی که از همه جا بی خبر بودند حرف های ایوب روبه پای مس.تی گذاشتند و با دلجویی از مادرم می خواستن ناراحت نشه
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
با عص بانیت و دلخوری پرسیدم:شما که تا همین چند دقیقه پیش داشتید نف ریتش میکردید؟
مادرم آهی کشید و گفت:چیکار کنم مادرم؟دلم میسوزد طاقت ندارم تنها دخترم را در این وضع ببینم ولی وقتی تو لج میکنی و برایش خط و نشان میکشی خب میترسم.
سرم را چند بار تکان دادم و گفتم نترس نترس.
حکایت غ ریبی بود خ ون میخوردم . آیا واقعا چه کسی باید بهرام را تن بیه میکرد ؟آیا من باید به چه کسی شک ایت میکردم؟خدایا به کی پناه ببرم تا حقم را از او بگیرم؟
دیگر آب از سرم گذشته بود دربند هیچ چیز نبودم دلم میخواست تلافی کنم شوریده احوال بودم و فقط به فکر انتق ام هر لحظه به دنبال فرصتی مناسب میگشتم و شبها تا لحظه ای که به خواب میرفتم نقشه میکشیدم.
به این ترتیب یک ماه گذشت و هنوز پای من در گچ بود.هر شبی که صبح میشد و هر صبحی که به شب کشیده میشد زخ م دل من عمیقتر میشد و بیشتر به ان تقام فکر میکردم ضربه بزرگی خورده بودم و مهمتر از همه از درس سال آینده و کلاس زبان هم جا مانده بودم.
شب جمعه بود هر چه تلاش کردم خوابم نمیبرد انگار خواب با چشمانم دشمنی داشت
.از پنجره به ستاره ها خیره شده بودم آنقدر به آسمان خیره شدم تا خاکستری شد .مادرم خرو پف میکرد و گاهی تک و توک سرفه.نسیم خنکی از پنجره داخل میومد.از خوابیدن در رختخواب دیگر به ستوه آمده بودم.دلم میخواست میرفتم و قدم میزدم.مانند گذشته گویا راه رفتن برایم بوی ارزو میداد.
دیگر فقط به راه رفتن و دویدن فکر میکردم.این بار دومی بود که بهرام مرا در رختخواب می انداخت .سحر شده بود و ستاره ها کم کم خود را از نظر پنهان میکردند که به خواب رفتم.
خواب بهرام را دیدم.دوستانم دور من نشسته بودند و هر کدام برایم شاخه گلی آورده بودند.در اتاق را زدند فرحناز رفت در را باز کرد بهرام بود یک بسته کادو پیچ در دست داشت
#مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
امروز از صبح هوس کردم برای همسرم قرمهسبزی درست کنم.
گفتم بذار وقتی از سر کار میاد، بوی قرمهسبزی کل خونه رو برداشته باشه. 😄
سبزی رو سرخ کردم، لیموعمانی انداختم، لوبیا و گوشت رو هم ریختم و گذاشتم آروم آروم جا بیفته.
اصلاً نمیدونم چرا وقتی برای کسی که دوستش داری غذا درست میکنی، خودتم از آشپزی بیشتر لذت میبری.
حالا مونده برسه و بشینه سر سفره…
منم دلم میخواد بشقابش رو بکشم و با ذوق بگم: «ببین برای تو درست کردم!» 😄
گاهی حال خوب همین چیزای سادهست؛
یه قابلمه قرمهسبزی، بوی خونه و خوشحال شدن از اینکه قراره یکی که برات عزیزه از غذات لذت ببره. 🌿🍚
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
جلوی در که رسیدم چند تا نفس عمیق کشیدم و ضربه ای به در زدم، طولی نکشید که دختر جوونی در رو باز کرد، قیافه اش خیلی برام آشنا بود... اون انگار زودتر من رو شناخت که با تعجب گفت
+زرتاج؟ تویی؟
سلام زیر لبی کردم و سعی کردم به خاطر بیارم این دختر کیه!
+نشناختی منو؟دختر خاله عفت ام... دو سالی هست زن احد(برادر کوچکترم) شدم... منو یادت نمیاد ؟
تازه شناختمش... حق داشتم نشناسمش... من حتی به مراسم عروسی برادرمم دعوت نشده بودم! آخرین باری که دیده بودمش یک دختر چهار پنج ساله بود، چهره اش بی نهایت شبیه خاله عفت بود و خال گوشتی بزرگی روی گو نه اش بود
کمی خودم رو جمع و جور کردم و گفتم
+خوبی عزیزم؟ ببخشید من نشناختمت... بچه بودی وقتی من دیدمت، چطور تو منو شناختی؟
خندید و گفت
+از بس فرنگیس در موردت حرف زده تا دیدمت شناختمت... بیا... بیا تو
دستم رو گرفت و من رو کشوند داخل، حیاط خونه خلوت بود و خبری از شلوغی نوه ها نبود
روی تخت چوبی نشستم و با غصه سراغ ننه رو از زینب گرفتم
زینب آهی کشید و گفت
+پس خبر بهت رسید بالاخره... راستش حال و روز خوبی نداره، بیشتر روز تو اتاق خوابه... انقدر در د داره که نایی برای حرف زدن نداره... اگر ببینیش نمیشناسیش
با بغ ض گفتم
+چرا به من خبر ندادید؟
قطره اشکی روی گونه ی زینب نشست و گفت
+خودش اجازه نداد، نمیخواست تو باخبر بشی... خیلی بابت ظ لمی که بهت کرده بود پشیمون بود... انقدر این مدت دلت نگت بود که هر روز اسمت رو میاورد، چند بار فرنگیس خواست بیاد باهات حرف بزنه اما قسمش داد چیزی بهت نگن، گفت ما تو روزای ناخوشی کنار زرتاج نبودیم و تنهاش گذاشتیم. بهتره اونم تو این روزا نیاد و غمی به غم هاش اضافه نشه
اشک نشست روی گون ه ام، زینب دستم رو گرفت و با محبت گفت
+غصه نخور زرتاج، حالش خوب میشه... به خدا تو رو ببینه حالش بهتر میشه. به جون خودم دیروز داشتم به احد میگفتم بریم زرتاج رو بیاریم، خاله زرتاج رو ببینه حالش بهتر میشه. منتهی احد میگفت تو نمیای، میگفت خانواده ات انقدر بهت بدی کردن که محاله بیای... حالا کی بهت گفته؟ چطور خبردار شدی؟
+اومده بودم اینجا کار داشتم، یکی از همسایه ها بهم گفت... الان کجاست؟ میتونم ببینمش؟
زینب بلند شد و گفت
+حتما... تو اتاق کوچیکه اس، عادت داره اونجا میخوابه
خواست همراهم بیاد که مانعش شدم و ...(
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..