🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام به سایه مهربان وهم گروهی ها برای خانمی که گفته مادر شوهرم بعداز فوت پدر شوهرم اومده خونم زودتر
تکلیفش رومشخص کن جنگ اول به از صلح آخرچون چندسال دیگه خوت وبچه هات مشکل اعصاب پیدامیکنید
چون اختیارزندگی کامل میفته دست مادر شوهرودیگران ظلم نکنید به خودتون و بچه هاتون .
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
مادرم هول زده برگه رو از دست دکتر قاپید و با دستپاچگی گفت : خدا خیرتون بده ، چشم ! اگر لازم شد حتما می بریمش مریض خونه .
طبیب که رفت ، رفتم کنار رختخواب منیژه ! صورتش خیس بود و تنش داغِ داغ بود . دستش رو توی دستم گرفتم و با این که می دونستم اصلا صدای من رو نمی شنوه ازش معذرتخواهی کردم . دلم خیلی برای منیژه می سوخت . به نظرم هر کسی که خواسته یا ناخواسته سر راه ایوب قرار می گرفت به نوعی بدبخت بود و مجبور بود تا آخر عمر با این تباهی زندگی کنه و منیژه هم از این قائده مستثنی نبود !
حدود نیم ساعتی گذشته بود که مادرم و محمد وارد خونه شدند . با دیدن داروهایی که دست محمد بود ، نگاهم رو بین مادرم و محمد چرخوندم و رو به محمد گفتم : مگه نمیبینی چه اتفاقی افتاده ، چرا خواهرت رو از این فلاکت نجات نمیدی ! تو چه طور برادری هستی ! چرا فکری به حالش نمی کنی ؟!
هنوز حرفم تموم نشده بود که مادرم با حرص نگاهی بهم انداخت گفت : بِبُر صدات رو دختر ! کدوم فلاکت ! بد کرده برادرم ؟! دست خواهرش رو گرفته و از اون ده کوره کشونده بیرون ! برادرم اون قدر مال و اموال داره که تا هفتاد تا نسل بعد از خودش بخورن باز هم تموم نمی شه ! کدوم دیوونه ای خواهرش رو خوشبختی محروم می کنه که محمد با خواهرش همچین کاری کنه .
با عصبانیت خودم رو جلو کشیدم و گفتم : کدوم خوشبختی مامان . حرف من اینه محمد محبوبه رو از دست ایوب نامرد خلاص کنه . ایوبی که به هیچ کس رحم نکرده و خدا می دونه خونه ی چند نفر رو خراب کرده ! با بقیه کاری ندارم اما مطمئنم آه این دختر بدبخت زندگی ایوب رو سیاه می کنه و محبوبه هم تو آ.... تیش کارهای ایوب می سوزه ! مادرم که انگار از بهم خوردن عروسی وحشت داشت ، سرزنش آمیز نگاهی به من انداخت و رو به محمد گفت : خام حرف های این دختره ی بی عقل نشی ها ! یادت باشه اگر ایوب بد بود حاجی ضمانتش رو نمی کرد !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
پس چرا شهرزاد نیفتاد میخواست تلافی شکست شطرنج را در بیاورد .اصلا من به چه عقلی به او که به خ ون من تشنه است اطمینان کردم و سوار اسبش شدم؟
دکتر م عاینه میکرد و من فر. یاد میکشیدم.ای وای.و به محض اینکه انگشت روی استخوان پایم میگذاشت آ. ه از نهادم بلند میشد.
لع. نتی با این کاری که کردی دیگر حاضر نیستم گذشت کنم .مطمئن باش حالت را میگیرم حالا میبینی.دندانهایم را با حرص ف. شار میدادم و غرغر میکردم.
چند لحظه بعد دکتر رو به مادرم کرد و گفت:باید از پایش عکس بگیرید.
مادرم نگران پرسید:یعنی پایش شکسته؟
دکتر با خونسردی جواب داد من که هنوز چیزی نمیدانم باید اول عکس را ببینم.
نا. له کنان گفتم:آقای دکتر کمرم چی کمرم خیلی د. رد میکند.
دکتر در حالیکه لبخند روی لبانش ظاهر شده بود گفت:نترس دخترم کمرت فقط ضرب دیده.و از اتاق خارج شد.
این هم از پیک نیک و باغ اینهم از تفریح اصلا انگار خدا هیچ چیز خوبی برای من نمیخواهد پای دخترم شکست تفریح کوفتم شد .کاش پاهایم میشکست و از این خانه بیرون نمیرفتم خدایا آخه مگه من چه گن. اهی کرده بودم که مستحق اینهمه عذاب شدم؟
تازه از خواب بیدار شده بودم پای راستم را گچ گرفته بودند و فرحناز بالای سرم نشسته بود .یک هفته گذشته بود ولی من فقط منتظر یک فرصت بودم .اینبار کی نه سنگینی از بهرام به دل گرفته بودم.مادرم مرتب با خودش حرف میزد و بهرام را نف رین میکرد.فرحناز که گویا طاقت شنیدن نداشت بلند شد و گفت:پری جان کاری نداری؟چیزی نمیخواهی؟
گفتم:مگر میخواهی بری؟زود است تازه اومدی
خندید و پاسخ داد:زحمت بس است باید برگردم برای شام چیزی درست نکردم الان فرید خسته از اداره برمیگردد راستی گفتم فرید یادم آمد خیلی نگران حالت است گفته اگر اجازه بدهید بیاید ملاقات.
چشمهایم را بستم و برای لحظه ای چهره فرید جلوی چشمم ظاهر شد آهسته گفتم:لازم نیست زحمت بکشند حالم خوب شده.و زیر لب از روی لج گفتم :انشاالله همین روزها میره ملاقات بهرام.
فرحناز که با اخلاق من و لجبازیهایم کم و بیش اشنا بود خندید و خداحافظی کرد.وقتی رفت مادرم که خوب و بهتر از هر کسی مرا میشناخت گفت:ول کنی پری با این جوان لج نکن شاید مخصوصا نکرده باشد تو خودت عقل نداشتی که بدون تمرین یک دفعه رفتی نشستی روی اسب.
با عصبانیت و دلخوری پرسیدم..
#مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
بعد از یه هفته بالاخره همسرم از شیفت برگشت و امشب با هم رفتیم بیرون کباب کوبیده خوردیم.
شاید برای خیلیا یه شام معمولی باشه، ولی برای من واقعاً یه چیز دیگه بود…
من اینجا توی یه شهر غریبم، خانوادهم کنارم نیستن، نه مامانم هست که یه سر برم پیشش، نه خواهر و برادرم که همینجوری بشینیم دور هم حرف بزنیم.
برای همین وقتی همسرم بعد از یه هفته برمیگرده، انگار خونه دوباره یه جوری جون میگیره.
امشب نشستیم روبهروی هم، کباب خوردیم و حرف زدیم.
از اتفاقای این چند روز گفتیم، خندیدیم، حتی سر چیزای الکی شوخی کردیم.
وسط شام با خودم گفتم چقدر همین چیزای ساده برای من باارزشه…
یه شام دونفره، بعد از یه هفته دوری، کنار آدمی که توی این شهر غریب، نزدیکترین آدم به منه.
امشب شاید فقط کباب کوبیده خوردیم،
ولی برای من مزهی با هم بودن داشت. 🤍
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
زری خانم چشم هاش رو گرد کرد و گفت
+خبر نداشتی؟ ای زبونم لال بشه... به خدا نمیدونستم خبر نداری، وگرنه لال میشدم و چیزی نمیگفتم
هول کرده گفتم
+تو رو خدا درست بگید ببینم چی شده؟ من خیلی ساله ازشون خبری ندارم...
+خب... خب چطور بگم... ننه ات یک سالی هست زمین گیر شده، یک مدت مریض احوال بود، زرد و زار شده بود و کل تنش دونه های قرمز زده بود... هربار یکی تجویزی میکرد براش اما افاقه نمیکرد، انواع و اقسام داروهای گیاهی رو خورد ولی حالش بهتر نشد، ورم کرده بود جوری که چشم هاش شده بود یک خط ریز! خلاصه که یک مدت گذشت تا بالاخره برادرت مجبورش کرد بره شهر دکتر... رفتن دکتر و بعد کلی آزمایش و اینور و اونور رفتن گفتن س. رطان داره، میگن د رد بدیه ننه، میگن درمونی هم نداره ... خدا خودش بهش رحم کنه... عصمت سنی نداره...
دیگه حرف هاش رو نمیشنیدم، گوشم انگار سنگین شده بود و چشم هام داشت سیاهی میرفت...چهره ی ننه میومد تو ذهنم و تو دلم خودم رو لع نت میکردم که چرا تو اون سال ها هيچوقت نخواستم ننه رو ببینم... لااقل تنهایی ببینمش و باهاش حرف بزنم و از درد هام بگم... من خودم مادر بودم و میدونستم ننه هرچقدر هم بد بازم مادره... مادری که اگرچه اخلاق های بدی داره اما لااقل سر مر. گ حمیرا نشون داد بچه هاش رو خیلی دوست داره فقط بلد نیست دوست داشتنش رو نشون بده
زری خانم لیوان آب قندی به دستم داد و با نگرانی گفت
+زرتاج! خوبی؟چت شد؟ ای خدا منو م. رگ بده با این خبر دادنم.... بیا اینو بخور رنگ به صورت نداری...
به سختی کمی آب قند خوردم و با صدای گرفته ای گفتم
+الان حالش چطوره؟
+چی بگم والا! خیلی وقته ندیدمش... فرنگیس رو چند وقت قبل تو کوچه دیدم، سراغش رو گرفتم میگفت حال و روز خوبی نداره، میگفت دکترا کاری از دستشون ساخته نیست و ننه اتم روز به روز داره ضعیفتر میشه... خدا رحمت کنه ننه ی آقا محمود رو، اونم با همین در. د فوت کرد
نگاه بدی به زری خانم انداختم و با ح رص گفتم
+دور از جون ننه ام.... من میرم سری بهشون میزنم بعد برمیگردم، محمود آقا اومد بگو اگر کاری نداره منتظرم بمونه
اصرار های زری خانم رو برای موندن نشنیده گرفتم و با عجله به سمت خونه ی پدریم رفتم، دلم عین سیروسرکه میجوشید، از طرفی به خودم حق میدادم که تو اون سال ها خبری از خانواده ام نگرفتم و از طرفی خودم رو سرزنش میکردم که چرا لااقل دورادور از حالشون با خبر نمیشدم.
جلوی در که رسیدم ...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..