eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.6هزار عکس
793 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام ماهی جان برای دوستمون که گفتن از ایتا بهشون پیام دادن که ۵۰میلیون برنده شدن وحسابشون روخالی کردن بگین بااین شما ره پلیس اینترنتی همین الان زنگ بزنه ۰۹۶۳۸۰ممنون میشم بزارین توگروه تادوستمون ببینن شاید گره ازکارشون بازشد 🍃🌸 https://eitaa.com/10447869/270026 خانمی که با پیامک قلابی ازت دزدی شده سریعا به پلیس فتا شکایت کن . انشاءالله بتونن مالت رو برگردونن . آخه اینهمه هشدار میدن ،بازم گول خوردی ؟؟ 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
چقدر احساس خستگی و کوفتگی در بد. نم میکردم .صدای تیک تیک ساعت در مغزم پیچیده بود نگاهم را به سوی طاقچه و ساعت گرد انداختم وای چقدر خوابیدم؟ساعت حدود 11 بود.دستم را بردم تا کتابم را از کنار رختخوابم بردارم که صدای ضربه زدن به در اتاق و بعد خنده های خفیف بگوشم رسید.بعد آهسته در باز شد و فرحناز و دیگر دوستانم سرشان را داخل اتاق کردند و یک صدا پرسیدند:اجازه هست؟ خوشحال شدم میخواستم پر در بیاورم نفس راحتی کشیدم و گفتم بفرمایید بچه ها.ای کاش از خدا چیز دیگر میخواستم چه زود دعایم مستجاب شد.نزدیک بود از تنهایی دیوانه شوم.هنوز صدایم خواب آلود بود فرحناز پرسید:تا الان خواب بودی؟خسته نمیشوی؟چند وقت دیگر مدرسه ها باز میشود اصلا جزوه ها را میخوانی؟بی حوصله جواب دادم:میخوانم مگه به غیر از خواندن کار دیگری دارم که انجام بدهم؟ یکی از دوستانم جعبه نان گردویی را که آورده بود را باز کرد و جلوی دستم گرفت:حتما صبحانه هم نخوردی؟و دیگری به سوی سماور رفت و خنده کنان گفت:الان چای دم میکنم خوشبختانه آب سماور جوش است.و بعد همه زدیم زیر خنده..کمی دلم باز شد دوباره لبخند روی لبهای خشکیده ام ظاهر شد.فرحناز در حالیکه با ف شار نان گردویی در دهانم میگذاشت پرسید:اگر برای نهار بمانیم ناراحت نمیشوی؟ اصلا نکند گرسنه بمانیم؟دیگری نگاهی به دور وبر اتاق انداخت و بعد که چشمش به سفره نان افتاد خنده کنان گفت:احتمالا نان دارند.و دوباره فرحناز گفت :پس کباب هم مهمان من. بچه ها چرا شر مندم میکنید؟همین که از تنهایی بیرون اومدم کافیست.دوباره فرحناز غش غش خندید و در میان خنده هایش گفت:خب حالا که انقدر خوشحالی شام هم میمانیم.و دوباره صدای خنده فضای اتاق را پر کرد. هنوز نیم ساعت از آمدن دوستانم نگذشته بود که صدای خنده ها و ج یغ کشیدنها تمام فضای خانه یا شاید هم باغ را برداشته بود.طوریگه بابا علی اومد پشت پنجره و کنجکاوانه پرسید:پری خانم چیزی احتیاج ندارید؟و بچه ها یک صدا گفتند فقط چند شاخه گل و دوباره زدند زیر خنده. دلم شاد شده بود راستی که دوست بهترین نعمت زندگی است با آمدن آنها و شادیهایشان انگار که زندگی رنگ دیگری پیدا کرده بود. بابا علی چند لحظه بعد 3 شاخه گل رز مخملی که هنوز قطره های آب روی گلبرگهایشان بود را دست فرحناز داد و گفت خوش بحال پری خانم که چنین دوستان با محبتی دارد.بعد یک سبد کوچک که پر از سیب گلاب بود را روی طاقچه پنجره گذاشت و گفت این میوه ها را هم از من قبول کنید.
هدایت شده از تبلیغات دنیای بانوان
عکس برای پروفایلت نداری؟😢 بیا اینجا کلی پروفایل زیبا داریم🙈👇 https://eitaa.com/joinchat/350355973C949c2ce589
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان: حجم: 8.5M
🚩 زیارت عاشورا 🔹️با نوای استاد علی فانی السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) 💚💚💚💚💚
۩کانال‌ادعیه‌و‌مناجات‌صوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان: حجم: 6.8M
🕋 دعای توسل 🎧 با نوای : حاج سماواتی الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🤲🏻🕊 __________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان: حجم: 22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی 🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلی‌الله‌علیه‌وآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده می‌شود، هرچند به عدد دانه‌های باران و برگ‌های درختان و ریگ‌های بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بی‌نیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است 🔸متن این دعا در لینک زیر https://erfan.ir/m46 🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
کمی دیگه پیش ننه نشستم و باهاش حرف زدم، از حال و روز خودم و بچه ها براش گفتم اما حرفی از پیشنهاد خان نزدم، ننه هرچقدرم از گذشته پشیمون بود بازم اگر میفهمید خان بهم پیشنهاد ازدواج داده بهم ف شار میاورد که قبول کنم نیم ساعتی پیش ننه نشستم و به بهانه ی اینکه پسرا میان خونه ام و اگر نباشم نگرانم میشن چادرم رو سرم کردم تا قبل رفتن سری به محمود آقا بزنم. ننه دستم رو گرفت و با التماس گفت +ننه دورت بگردم، بازم بیا، باشه؟ آدمی که از فردای خودش خبر نداره، یهو دیدی شب خوابیدم صبح بلند نشدم... اخمی کردم و گفتم +اینجوری نگو ننه... میام،سعی میکنم حداقل یک روز در میون بیام. سری بعد پسرا رو هم میارم از ننه و زینب خداحافظی کردم و راهی خونه ی آقا محمود شدم. خودش خونه بود، وقتی منو دید به استقبالم اومد +خوش اومدید خانم، اگر کاری داشتید خبر میدادید خودم میومدم با تعارفش روی گلیم کف حیاط نشستم و گفتم +ازتون کمک میخوام آقا محمود... میخوام کمکم کنید زمین هام رو بفروشم. مشتری براش سراغ دارید؟ آقا محمود با تعجب گفت +بفروشی؟ زمین به این خوبی! چاه آب نزدیکشه، هرکسی بدونه اون زمین رو گذاشتی برای فروش برای خریدنش حاضره هر قیمتی بده! چرا میخوای بفروشی؟ مکثی کردم و گفتم +نیازی به اون زمین ندارم، میخوام بفروشم زمین دیگه ای تو ده اربابی بخرم کم کم شروع کنم به ساخت خونه محمود آقا آهانی گفت و بعد از سکوتی کوتاه گفت +والا اون زمین ها زمین های خیلی خوبیه، نزدیک آبادیه، آب داره، خاک خوبی داره... هر سال من دست و دلم میلرزه که بخوای زمین رو به کسی غیر من اجاره بدی... هرگز فکر نمیکردم بخوای زمین ها رو بفروشی، ماشالله خان انقدر دارا هست که این زمین بین اموالش گم باشه. اما حالا که میخوای بفروشی حرفی نیست، بزار من با پسر و داماد هام حرف بزنم، ببینم میتونیم پول جور کنیم خودمون زمین رو بخریم یا نه... من چند ساله دارم رو این زمین ها کار میکنم، دلم نمیاد بدم دست کسی... خبر داشتم اون زمین ها محصول خوبی داره و آقا محمود از قِبَل همین زمین ها تونسته سروسامونی به زندگیش بده. از جا بلند شدم و گفتم +پس خبر از شما، نشونی من رو که دارید، ظرف یک هفته ی آینده حتما بهم خبربدید،زمین خوبی دیدم که میخوام زودتر بخرمش... آقا محمود تا دم در باهام اومد، دست دست میکرد چیزی بگه و انگار روش نمیشد، بالاخره دل رو به دریا زد و گفت ...(
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
همه ی مهمون ها از اتاق بیرون اومده بودند و از بالای ایوون به حیاطی که حالا غرق در خو.. ن منیژه بود نگاه می کردند . با درموندگی به اطرافم چشم چرخوندم ! مادرم جلوتر از همه ایستاده بود و طوری به منیژه نگاه می کرد که انگار روحش هم خبر نداره چرا این دختر بیچاره دست به همچین کاری زده ! ننه زیور بیچاره که تازه متوجه شده بود کسی که خودش رو از بالا پرت کرده دختر خودشه ، به صورتش چنگ می انداخت و بلند بلند زار می زد . خیلی نگذشته بود که بدن بی جون منیژه رو به یکی اتاق ها بردن تا فردا صبح خاک کنن . خونه ی دایی عزا خونه شده بود و همه ی مردم دنبال این بودند که بفهمند چرا منیژه باید تو روز عروسی ایوب دست به همچین کاری بزنه و چند نفری هم یواشکی و دور از چشم زندایی صفورا قصه هایی ساخته بودند که خیلی هم بی راه نبود ! سکینه مدام بهم چشم غره می رفت و طوری نگاهم می کرد که انگار مقصر مرگ منیژه من بودم و تا چشمش به من می افتاد صلوات می فرستاد و به خودش فوت می کرد . اون شب هم مثل شب عروسی من ، شام عروسی ایوب ، شام عزای منیژه شد و به جای صدای ساز و دهل ، صدای ضجه های ضعیف ننه زیور فضا رو پر کرده بود . اون شب تا صبح خواب به چشم کسی نیومد و صدای ناله ی ننه زیور یک لحظه هم قطع نشد . بی بی وحشت کرده بود و مدام دعا می کرد این نحسی دامن محبوبه رو نگیره و خدا همه چیز رو ختم به خیر کنه و این وسط فقط مادر من بود که به طور نامحسوس از این مرگ خوشحال بود و می دونست که دیگه راز ننگ برادر زاده ش تا ابد سر به مهر می مونه و هیچ کس متوجه نمی شه منیژه ی نگون بخت چرا دست به همچین کاری زده ! با طلوع خورشيد ، برادرهای منیژه تابوت آوردن و بدن بی جون منیژه رو توش گذاشتن و خیلی طول نکشید که صدای لا الله الا الله تو حیاط خونه پیچید و رفته رفته سر و صداها کم و کمتر شد ! با خلوت شدن خونه سکینه از مادرم خواست تا به خونه ی ما بریم تا بتونه ساک ها رو جمع کنه و به روستا برگردیم . با شنیدن حرف سکینه با عجله به سمت محبوبه رفتم ، هنوز به خاطر مرگ منیژه ناراحت بود و خودش رو مقصر مرگ اون می دونست . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸