🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
بعضی عشقها از همون اول شبیه عشقهای امروزی نبودن…
نه خبری از پیامهای پشت سر هم بود، نه عکسهای دو نفرهای که هر روز بذارن، نه تماس تصویری و نه حتی اینهمه راه برای باخبر شدن از حال هم.
اون روزها اگر کسی رو دوست داشتی، باید دلت برای دیدنش تنگ میشد… باید منتظر میموندی تا دوباره از جلوی محل کارش رد بشی، یا اتفاقی توی کوچه ببینیش.
گاهی فقط یه نگاه، میشد تمام حرف دو نفر.
یادم میاد قدیما وقتی یه دختر دلش پیش پسری گیر میکرد، شاید هفتهها طول میکشید تا فقط یه نشونه ازش ببینه. پسر هم اگر واقعاً دوستش داشت، به هزار بهونه از اون کوچه رد میشد؛ نه برای اینکه کاری داشته باشه، فقط برای اینکه شاید پرده پنجره کنار بره و یه لحظه صورت دختر رو ببینه.
نامهها هم حال و هوای خودشون رو داشتن.
یه کاغذ کوچیک، چند خط با خطی که شاید بارها پاک و دوباره نوشته شده بود، تا بالاخره جرئت کنن بدن دست کسی. بعد هم اون کاغذ میرفت لای کتاب یا ته کشوی میز و سالها میموند.
چه دلهایی با همین چند خط خوش میشدن…
چه شبهایی که آدم نامه رو میخوند و دوباره تا میکرد و میذاشت زیر بالش. نه خبری از «آنلاین بودن» بود، نه کسی میتونست بفهمه چرا جواب ندادی. اگر خبری نمیشد، فقط باید صبر میکردی.
گاهی قرار گذاشتن هم خیلی ساده بود؛
«عصر، همون سر کوچه.»
نه ساعت دقیق داشت، نه لوکیشن فرستاده میشد. فقط باید میرفتی و منتظر میموندی.
اگر دیر میکرد، چند بار به ساعت نگاه میکردی، بعد دوباره چشم میدوختی به انتهای کوچه.
و وقتی بالاخره میاومد، تمام ناراحتیات با یک لبخند فراموش میشد.
عشقهای قدیم شاید امکانات زیادی نداشتن، ولی انتظار داشتن… دلتنگی داشتن… شوق دیدن داشتن.
یک بستنی دو نفره میشد خاطرهی یک عمر.
یک قدم زدن ساده توی خیابون، میشد چیزی که سالها بعد وقتی موها سفید شده، هنوز با یادآوریش لبخند روی صورتت میاد.
شاید قشنگترین قسمت ماجرا همین بود؛
آدمها برای خوشحال کردن هم لازم نبود کار بزرگی انجام بدن.
گاهی یک شاخه گل که یواشکی از باغچه چیده شده بود، یک پاکت کوچک شکلات، یک دفترچه یادداشت، یا حتی یک «مواظب خودت باش» دمِ در، برای خوشحال شدن کافی بود.
حالا سالها گذشته…
خیلی چیزها عوض شده. دنیا سریعتر شده، آدمها راحتتر به هم میرسن و راحتتر هم از هم دور میشن.
اما هنوز دلم برای آن عشقهای آرام تنگ میشود؛
برای عشقهایی که با عجله شروع نمیشدند و با یک دلخوری کوچک هم تمام نمیشدند.
برای آدمهایی که وقتی کسی را انتخاب میکردند، سعی میکردند بمانند و زندگی را با هم بسازند.
شاید عشق واقعی هیچوقت قدیمی نمیشود؛
فقط شکل زندگی عوض میشود.
و چه خوب میشد گاهی وسط این همه شلوغی و سرعت، برگردیم به همان سادگی قدیم…
به یک چای دو نفره،
یک عصر آرام،
یک خانه کوچک،
و کسی که وقتی کنارش نشستهای، دیگر هیچ چیز از دنیا نمیخواهی.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام ماهی جان لطفاً پیام منو هم بزارید
من دو تا بچه دارم، هر دوتاشونم دیگه بزرگ شدن… ولی من هنوز تو خونه خودم باید حواسم باشه شوهرم جلوشون چی بهم میگه.
سالهاست هرچی از دهنش درمیاد میگه. یه روز سر غذا، یه روز سر پول، یه روز سر یه کاری که یادم رفته انجام بدم. جلوی بچهها هم ابایی نداره.
میگه «تو هیچی حالیت نیست»، «اگه من نباشم تو از پس زندگی برنمیای»… بعضی وقتا هم با یه خنده میگه و رد میشه، ولی من همون یه جمله رو تا شب تو سرم مرور میکنم.
بچهها بزرگ شدن و بدتر از همه اینه که خودشونم متوجه شدن. چند بار دیدم وقتی شروع میکنه، ساکت میشن و نگام میکنن. انگار منتظرن ببینن این دفعه مامانشون چی جواب میده.
دیگه واقعاً خسته شدم. نه از یه دعوا، نه از یه حرف… از سالها جمع شدن همین چیزای کوچیک روی هم.
چند وقته جدی به طلاق فکر میکنم. ولی وقتی با خانوادهم حرف میزنم، همهش یه جمله میشنوم: «الان دیگه بچههات بزرگن، آبرومون میره»، «کجا میخوای بری؟»، «یه کم بساز، درست میشه.»
خب من تا کی بسازم؟
چرا همه نگران آبروی خانوادهان، ولی هیچکس نمیپرسه من تو این خونه چه حالی دارم؟
من دوتا بچه بزرگ کردم، سالها زندگی کردم، کم نذاشتم… فقط چون خانوادهم حمایتم نمیکنن، یعنی باید تا آخر عمر همین تحقیرها رو تحمل کنم؟
راستش دیگه از طلاق نمیترسم؛ بیشتر از این میترسم که چند سال دیگه به خودم نگاه کنم و بگم چرا وقتی فهمیده بودم دیگه نمیتونم ادامه بدم، باز هم موندم.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
عزیزم من بیشتر از همه دلم برای اون لحظههایی سوخت که بچهها ساکت میشن و نگاهت میکنن. بچه بزرگ باشه هم باز بچهست، دیدن تحقیر شدن مادر براش سخته. فقط به خاطر حرف خانوادهات خودتو مجبور به موندن نکن.
🍃🌸
منم سالها شنیدم «بساز، همه زندگیها مشکل دارن». آخرش فهمیدم تحمل کردن با زندگی کردن فرق داره. البته طلاق تصمیم خیلی بزرگیه، ولی حداقل قبلش با یه مشاور و یه آدم مطمئن حرف بزن که تصمیم از روی خستگی لحظهای نباشه.
🍃🌸
این که خانوادهات حمایتی نمیکنن خیلی سخته، ولی قرار نیست اونا به جای تو زندگی کنن. اگه تصمیم به جدایی داری، قبل از هر کاری آروم آروم شرایط مالی، خونه و آینده بچهها رو بررسی کن.
🍃🌸
یه چیزی رو جدی بگیر؛ تحقیر جلوی بچهها فقط ناراحتی تو نیست. بچهها دارن یاد میگیرن زن و شوهر چطوری با هم حرف میزنن. حتی اگه بزرگ باشن، این صحنهها روشون اثر میذاره.
🍃🌸
من نمیگم حتماً طلاق بگیر، چون هیچکس جز خودت از جزئیات زندگی خبر نداره. ولی اینکه سالها تحقیر شدی و هنوزم ادامه داره رو هم نباید با جمله «همه زندگیها مشکل دارن» نادیده گرفت.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام برای خانمی که شش ماه ازدواج کرده فکر کنم باید بهت بگم دختر
خوبم از همین الان تا دیر نشده جلوش رو بگیر درمورداینکه جلوی
دیگران باهات شوخی میکنه این اجازه رو بهش نده چون که می خواد کم کم
کوچیکت کنه و خودش رو بزرگ بعدها این ها میشه برات کینه منم همسرم
دفعه اول جلوی یکی از دوستان منو با جمله کوچیک کردن من منو معرفی
کرد همون بعد از مدتها شده کینه برام این آدمها شخصیت حسودی دارن
کمی پیگیر خصوصیات اخلاقیش بشو فعلا در مورد محبت و این چیزا ها
باهاش حرف نزن بهترین کار الان فقط شناختن اخلاقش هست خیلی خیلی
خوبه تو همین شش ماه خودش رو نشان داده وبرای شما هم عالی هست فقط وفقط اخلاقش رو بفهی چطوری
هست مثلا ببین حسوده خبرکشه می خواد خودش رو بزرگ جلوه بده همه بهش احترام بزارن حتما این ها زیر
نظر داشته باش در ضمن اصلا زیاد بهش رو نده بااین جور ادم ها باید جدی برخورد کرد بقول معروف روت رو
باهاش باز نکن وگرنه برات هیچ ارزشی قائل نمیشه و درمورد رابطه ج... و محبت هم دنبالش نرو وگرنه
میشی نقطه ضعفش خواهش میکنم این کارها رو انجام بده وبعد دوباره به گروه اطلاع بده این ها همه تجربه هست عزیزم موفق باشی❤️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
با ناراحتی بغلش کردم و با صدای آرومی گفتم : بهتره دیگه به منیژه فکر نکنی . سعی کن زندگی خودت رو بسازی و به خاطر بی بی و پدر و مادرت خوشبخت بشی . یادت نره ایوب چون تو رو دوست داشت انتخاب کرد ! پس هیچ وقت به این عشق شک نکن و زندگیت رو جدا از هر تلخی که اتفاق افتاده شروع کن ! نمی دونم لحن محبوبه به خاطر اتفاقی که برای منیژه افتاده بود ، تلخ بود یا ناراحتیش از موضوع دیگه ای بود اما هر چی که بود خودش رو با بی میلی از آغوشم بیرون کشید و گفت : اگر روزی بفهمم چیزی رو ازم پنهون کردی ، هیچ وقت نمی بخشمت مهربانو . بعد هم با قدم های کوتاهی ازم دور شد و کنار بی بی ایستاد .
با کاری که محبوبه کرد بغضم گرفت اما برای این که سکینه متوجه ی حال پریشونم نشه ، به روی خودم نیاوردم و همراه با مادرم و سکینه راهی خونه شدم تا وسایلم رو جمع کنم و به روستا برگردیم .
حدود یک ساعتی از ظهر گذشته بود که همراه با سکینه و بهادر که حسابی با من سرسنگین شده بود و اصلا بهم نگاه نمی کرد به روستا رسیدیم . دیگه با این واقعیت که روستا محل زندگی منه و من هیچ پشت و پناهی ندارم کنار اومده بودم و می دونستم تنها کسی که می تونه من رو از این وضعیت نجات بده و خلاصم کنه فقط و فقط بهادر هست و باید هر طور شده دلش رو به دست بیارم .
زندگی دوباره به روال گذشته ادامه داشت و چون هنوز کار برآورد خسارت اهالی و پرداخت غرامت بهشون تموم نشده بود ، بهادر بیشتر توی روستا بود و پیدا بود حالا حالا ها به شهر نمی ره و همین موضوع من رو بیشترامیدوار می کرد .
سکینه دوباره اتاق بهادر رو جدا کرده بود و تحت هیچ شرایطی اجازه نمی داد من به بهادر نزدیک شم . بهادر هم به خاطر اتفاقی که خونه ی آقا جانم افتاده بود و کارهای زیادی که به خاطر رسیدگی به حساب و کتاب اهالی داشت خیلی توی عمارت نبود و بیشتر وقت ها رو بیرون از عمارت می گذروند و همون فرصت های کوتاهی ام که خونه بود به طرز آشکاری از من فاصله می گرفت و اصلا با من همکلام نمی شد .
یک روز که خیلی دلم گرفته بود و خسته از جارو زدن حیاط درندشتی که توان رو ازم گرفته بود ، کنار حوض نشسته بودم تا خستگی در کنم ، پوران از راه رسید و کنارم نشست .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
بغض کرده بودم ولی نه از روی غم بلکه از روی خوشحالی خدای مهربان امروز دلم خوش شد و دوباره خندیدم این دوستان خوب را از من نگیر.
ظهر شد دخترها از سر و کول هم بالا میرفتن و شوخی میکردند
.من ل ذت میبردم و حتی برا یه لحظه ای خنده از روی لبانم جمع نمیشد فرحناز موهایم را بافت و کمک کرد تا لباسم را عوض کنم.
میگفت باید امروز که ما اینجا هستیم رنگ شاد بپوشی باید حتما گلهای لباست قرمز و صورتی باشد.بعد از داخل کمد لباسم بلوزی را که خودش برای کادوی تولدم آورده بود و برگهای قرمز و صورتی و زرد داشت را آورد و تنم کرد
.یکی از دوستان فقط ادا و اطوار در می آورد .یا اینکه مرتب جلوی آینه می ایستاد و با موها وصو رتش
ور میرفت .میخندید و میگفت:اگر شکل پری بودم هرگز جلوی آینه نمیرفتم.
پرسیدم چرا؟
گفت:چون همه جلوی من می ایستادند.و باز خنده ها شروع شد.فرحناز خنده کنان کیفش را برداشت و رو به من گفت:
بچه ها گرسنه هستند میرم تا از سر کوچه چند سیخ کباب بخرم.
که ناگهان در زدند.فقط چند ضربه آهسته همه ساکت شدیم و فرحناز از من پرسید:یعنی کیه؟
آهسته گفتم:مادرم که در نمیزند یعنی ممکن است کی باشد؟بعد اشاره کردم و فرحناز رفت در را باز کرد از دیدن بهرام چشمهایم گشاد شد و دوباره ضربان قلبم به شدت تپید.
بهرام سرش را پایین انداخته بود و به هیچ کس نگاه نمیکرد.فقط بسته ای که روزنامه پیچ بود را به دست فرحناز داد گفت ببخشید مزاحم شدم.و رفت
.یکباره بوی خوش کباب داخل اتاق پیچید.فرحناز در را بست و بسته را روی سفره گذاشت هنوز همه ساکت بودیم بوی ریحان هم میومد.متعجب و با شک به فرحناز گفتم
:خب منتظر چی هستی؟سفره را پهن کن.
فرحناز بی آنکه حتی کلمه ای حرف بزند سفره را پهن کرد و دوست دیگرم بسته کباب را باز کرد
.بعد گفت:اوه چقدر خریده کی میخواد این کبابها را بخوره؟
و فرحناز که انگار چندان راضی نبود گفت:حتما پری البته باید تقویت شود.
#