✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
با ناراحتی بغلش کردم و با صدای آرومی گفتم : بهتره دیگه به منیژه فکر نکنی . سعی کن زندگی خودت رو بسازی و به خاطر بی بی و پدر و مادرت خوشبخت بشی . یادت نره ایوب چون تو رو دوست داشت انتخاب کرد ! پس هیچ وقت به این عشق شک نکن و زندگیت رو جدا از هر تلخی که اتفاق افتاده شروع کن ! نمی دونم لحن محبوبه به خاطر اتفاقی که برای منیژه افتاده بود ، تلخ بود یا ناراحتیش از موضوع دیگه ای بود اما هر چی که بود خودش رو با بی میلی از آغوشم بیرون کشید و گفت : اگر روزی بفهمم چیزی رو ازم پنهون کردی ، هیچ وقت نمی بخشمت مهربانو . بعد هم با قدم های کوتاهی ازم دور شد و کنار بی بی ایستاد .
با کاری که محبوبه کرد بغضم گرفت اما برای این که سکینه متوجه ی حال پریشونم نشه ، به روی خودم نیاوردم و همراه با مادرم و سکینه راهی خونه شدم تا وسایلم رو جمع کنم و به روستا برگردیم .
حدود یک ساعتی از ظهر گذشته بود که همراه با سکینه و بهادر که حسابی با من سرسنگین شده بود و اصلا بهم نگاه نمی کرد به روستا رسیدیم . دیگه با این واقعیت که روستا محل زندگی منه و من هیچ پشت و پناهی ندارم کنار اومده بودم و می دونستم تنها کسی که می تونه من رو از این وضعیت نجات بده و خلاصم کنه فقط و فقط بهادر هست و باید هر طور شده دلش رو به دست بیارم .
زندگی دوباره به روال گذشته ادامه داشت و چون هنوز کار برآورد خسارت اهالی و پرداخت غرامت بهشون تموم نشده بود ، بهادر بیشتر توی روستا بود و پیدا بود حالا حالا ها به شهر نمی ره و همین موضوع من رو بیشترامیدوار می کرد .
سکینه دوباره اتاق بهادر رو جدا کرده بود و تحت هیچ شرایطی اجازه نمی داد من به بهادر نزدیک شم . بهادر هم به خاطر اتفاقی که خونه ی آقا جانم افتاده بود و کارهای زیادی که به خاطر رسیدگی به حساب و کتاب اهالی داشت خیلی توی عمارت نبود و بیشتر وقت ها رو بیرون از عمارت می گذروند و همون فرصت های کوتاهی ام که خونه بود به طرز آشکاری از من فاصله می گرفت و اصلا با من همکلام نمی شد .
یک روز که خیلی دلم گرفته بود و خسته از جارو زدن حیاط درندشتی که توان رو ازم گرفته بود ، کنار حوض نشسته بودم تا خستگی در کنم ، پوران از راه رسید و کنارم نشست .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
بغض کرده بودم ولی نه از روی غم بلکه از روی خوشحالی خدای مهربان امروز دلم خوش شد و دوباره خندیدم این دوستان خوب را از من نگیر.
ظهر شد دخترها از سر و کول هم بالا میرفتن و شوخی میکردند
.من ل ذت میبردم و حتی برا یه لحظه ای خنده از روی لبانم جمع نمیشد فرحناز موهایم را بافت و کمک کرد تا لباسم را عوض کنم.
میگفت باید امروز که ما اینجا هستیم رنگ شاد بپوشی باید حتما گلهای لباست قرمز و صورتی باشد.بعد از داخل کمد لباسم بلوزی را که خودش برای کادوی تولدم آورده بود و برگهای قرمز و صورتی و زرد داشت را آورد و تنم کرد
.یکی از دوستان فقط ادا و اطوار در می آورد .یا اینکه مرتب جلوی آینه می ایستاد و با موها وصو رتش
ور میرفت .میخندید و میگفت:اگر شکل پری بودم هرگز جلوی آینه نمیرفتم.
پرسیدم چرا؟
گفت:چون همه جلوی من می ایستادند.و باز خنده ها شروع شد.فرحناز خنده کنان کیفش را برداشت و رو به من گفت:
بچه ها گرسنه هستند میرم تا از سر کوچه چند سیخ کباب بخرم.
که ناگهان در زدند.فقط چند ضربه آهسته همه ساکت شدیم و فرحناز از من پرسید:یعنی کیه؟
آهسته گفتم:مادرم که در نمیزند یعنی ممکن است کی باشد؟بعد اشاره کردم و فرحناز رفت در را باز کرد از دیدن بهرام چشمهایم گشاد شد و دوباره ضربان قلبم به شدت تپید.
بهرام سرش را پایین انداخته بود و به هیچ کس نگاه نمیکرد.فقط بسته ای که روزنامه پیچ بود را به دست فرحناز داد گفت ببخشید مزاحم شدم.و رفت
.یکباره بوی خوش کباب داخل اتاق پیچید.فرحناز در را بست و بسته را روی سفره گذاشت هنوز همه ساکت بودیم بوی ریحان هم میومد.متعجب و با شک به فرحناز گفتم
:خب منتظر چی هستی؟سفره را پهن کن.
فرحناز بی آنکه حتی کلمه ای حرف بزند سفره را پهن کرد و دوست دیگرم بسته کباب را باز کرد
.بعد گفت:اوه چقدر خریده کی میخواد این کبابها را بخوره؟
و فرحناز که انگار چندان راضی نبود گفت:حتما پری البته باید تقویت شود.
#
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
خانواده منم اولش گفتن «کجا میخوای بری؟» ولی من ازشون نخواستم به جای من تصمیم بگیرن، فقط خواستم حداقل قضاوتم نکنن. اگه نمیتونن کمکت کنن، حداقل نذار حرفشون باعث بشه خودتو فراموش کنی.
🍃🌸🌸
به نظرم اول با بچههات هم خیلی آروم حرف بزن، مخصوصاً اگه خودشون بزرگن و متوجه شرایط شدن. نه اینکه از پدرشون بد بگی، فقط بذار بدونن تقصیر اونا نیست و لازم نیست بین شما یکی رو انتخاب کنن.
🍃🌸
خواهرت، دوستت، مشاور، هر آدم قابل اعتمادی که داری… یکی رو پیدا کن و تنها تصمیم نگیر. وقتی آدم سالها تحقیر شده، اعتماد به خودش هم ممکنه کم شده باشه. یه صدای بیرونی گاهی کمک میکنه آدم دوباره خودش رو پیدا کنه.
🍃🌸
من فقط میترسم به خاطر نداشتن حمایت خانواده، یه روز به جایی برسی که حسرت بخوری. قبل از هر تصمیمی خوب برنامهریزی کن، مخصوصاً از نظر مالی و محل زندگی. قهر و دعوای یهشبه نه؛ تصمیم حسابشده.
🍃🌸
عزیزم تو فقط «مادر دو تا بچه» نیستی که باید تا آخر عمر بسازی. خودت هم یه آدمی با حق آرامش و احترام. حالا اینکه آخرش طلاق باشه یا راه دیگهای، باید با فکر و آگاهی خودت مشخص بشه، نه با فشار خانواده و حرف مردم.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز پنجم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۹ روز پنجـشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف سـردار شهیــد عـلـی شـفـیـعـی، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
.
🌷سـردار شـهـیـد عـلـی شـفـیـعـی🌷
سلام خدمت شما دوستداران و عاشقان شهدا✋سپاسگزارم از دعوتتون به این گروه شهدایی و مهدویتون🥰
بنده شهید علی شفیعی هستم و در تاریخ ۱۸ آبان ۱۳۴۵ در شهر کرمان و در خانوادهای فقیر متولد شدم✋
متاهل بودم و تازه داماد، ۴ماه بود که ازدواج کرده بودم💍💕
دوران ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت پشت سر گذاشتم، در این زمان پدرم را به خاطر ابتلا به بیماری سرطان از دست دادم😔 و در کنار مادر رنجدیده خود با دست و پنجه نرم کردن با فقر، به زندگی ادامه دادم🙃
در سال ۱۳۵۶ که یازده سال داشتم، کم و بیش در فعالیت های انقلابی علیه رژیم مانند پخش اعلامیه، نوار و کتاب های امام در مسجد جامع شرکت کردم🕌
در سال ۱۳۵۷ به دلیل شلوغی اوضاع کشور ترک تحصیل و فعالیتهام را با ورود به بسیج مسجد، گسترش دادم😍با شروع جنگ تحمیلی پا به جهاد گذاشتم و کم کم با رزمندگان اسلام در جبهه حضور پیدا کردم.
در سال ۱۳۶۲ وارد سپاه شدم و علاوه بر حضور در عرصه جنگ، در فعالیت های سیاسی_مذهبی شهر کرمان هم شرکت داشتم🙋🏻♂با حضور در جنگ، با آن سن کم و بروز خصلت های بارزی چون مدیریت، تدبیر، اخلاص و عاشق بودن، شجاعت و روحیه دادن به بچه های رزمنده، نقوذ کلام، جذابیت و بسیاری از خصلت های دیگر توانستم خیلی زود جزو فرماندهان فعال جبهه جنگ بشم😊
در عملیات بدر، والفجر۸، کربلای۴، شرکت فعال و نقشآفرین داشتم🗣 سرانجام نیز در ۴دی۱۳۶۵ و درعملیات کربلای۴، درون محور عملیاتی جزیرهی امالرصاص براثر برخورد ترکش خمپاره به فیض شهادت رسیدم.🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾